| تاريخ:
١٤/٠٢/١٣٨٢ |
تعداد
بازديد صفحه: ١٥٣٩
|
خشونت تشکیلاتی 3
|
|
|
|
شکنجه در زندانهاي رجوي
گزارش به رياست سازمان صليب سرخ جهاني و همه سازمانهاي مدافع حقوق بشر
درباره وضع دروني و زندانهاي سازمان مجاهدين خلق ايران
(3)
آقاي رئيس !
جرم من اين بود که به رفتارها و عملکرد کاملاً غير دموکراتيک رجوي و همسرش که هم اکنون رئيس جمهور شوراي ملي مقاومت خوانده مي شود اعتراض کردم و به زندان افتادم و در زندان بارها و بارها شکنجه شدم .
آقاي رئيس !
پس از ضرب و شتم وحشيانه در دادگاهي که شرح آن را دادم ، مرا به بازداشتگاه عمومي آقاي رجوي بردند .
در بند عمومي زندان رجوي در آن زمان 27 زنداني ديگر بجز من ، که آنان نيز از نيروهاي معترض سازمان مجاهدين خلق بودند ، حضور داشتند . اين بازداشتگاه شامل يک توالت ، يک حمام ، يک سالن غذاخوري ، سه اتاق در ابعاد سه در سه متر و حياط کوچکي در ابعاد 30 در 60 متر بود .
من 3 ماه در اين بازداشتگاه بودم و طي اين مدت تعداد زندانيان از 28 نفر به 77 نفر رسيد . و اين در حالي بود که هفته اي دوبار تعدادي از زندانيان را به زندان دبس واقع در حومه شهر کرکوک عراق انتقال مي دادند .
اين جمعيت انبوه مجبور بود در همان فضا زندگي کند و به اعتراضات آنها وقعي گذارده نمي شد . پاسخ هر گونه اعتراض کتک و خشونت بود ! در اين زمان من به بيماري هپاتيت مبتلا شدم و تب من همواره بيش از 39 درجه بود .
بالاخره زندانيان به اعتراض جمعي برخاستند و خواستار آن شدند که پزشکي براي معالجه من به بازداشتگاه بيايد ، مسئولين بازداشتگاه " دکتر احمد " يکي از پزشکان قرارگاه اشرف را به بالين من آوردند .
" دکتر احمد " از اعضاي فرقه رجوي در حضور ساير زندانيان گفت که براي معالجه من دارو ندارد ، زيرا تو در زمره پاسداران و " مزدور " و " خائن " هستي بهتر است از اين درد بميري تا رهبري از شرت خلاص شود !
اين پزشک مسخ شده به هتاکي و فحاشي به من پرداخت و صراحتاً گفت که " اگر رهبري اجازه مي داد با يک آمپول تو را مي کشتم و از زندگي خلاصت مي کردم ! "
حوالي نيمه شب درد من به اوج رسيد ، دو تن از زندانيان به مسئول بازداشتگاه مراجعه کردند و اعلام نمودند که علي رضواني در حال مرگ است ! مگر شما انسان نيستيد ! چرا او را به بيمارستان نمي بريد ؟ !
بالاخره مسئول بازداشتگاه مجبور شد در حوالي ساعت چهار صبح يک پزشک عراقي را به بالين من بياورد . اين پزشک آمپولي به من تزريق کرد و چند قرص داد و رفت . ديگر من پزشکي را نديدم و با همان درد ماه ها در زندان مسعود رجوي به سر بردم .
مدتي بعد مرا در همان حال بيماري به بازداشتگاهي ديگر واقع در کنار ميدان تير قرارگاه اشرف منتقل کردند .
مسئول زندان " بنگال " يا ميدان تير ، فردي به نام فاضل بود . اين زندان دو مجموعه داشت ، مجموعه A محل بازداشت آقايان بود و مجموعه B به خانم ها و کودکان شيرخوار اختصاص داشت .
در بدو ورود به اين زندان مرا به حضور رئيس بازداشتگاه بردند و او با رفتاري کاملاً خشن و نظامي ،آئين نامه مقررات زندان را برايم قرائت کرد . او گفت : " رابطه ما با شما مانند رابطه ما با پاسداران است . ما به شما به چشم مزدور و خائن و کوفي مي نگريم و هيچ ترحمي را نمي شناسيم ، مقررات زندان بايد اکيداً رعايت شود و گرنه به زور توسل خواهيم جست ." بعد مرا به بند A انتقال دادند .
در اين بند 17 نفر بوديم و تنها يک توالت و يک حمام صحرائي( بدون هرگونه امکانات بهداشتي) در اختيار داشتيم . رفتار زندانبانان خشن و غير انساني بود .
هر روز زندانيان را به ترتيب در حوالي عصر به دفتر زندان فرا مي خواندند و به بهانه عدم رعايت مقررات زندان آنان را کتک مي زدند و سپس بدن خون آلودشان را به بند مي آوردند.
شيوه ديگر اين بود که زنداني را براي ملاقات با دوستاني که از يگان او آمده بودند فرا مي خواندند ، پس از بازگشت مشخص مي شد که ملاقاتي در کار نبوده و او را براي ضرب و شتم برده بودند .
فردي به نام غلامي را چنان کتک زده بودند که تا سه روز قادر به تکلم نبود . در پايان شکنجه به زنداني مي گفتند که اگر به ديگران اطلاع دهي باز هم کتک خواهي خورد ! در چشمان زندانيان هميشه هراس و وحشتي زايد الوصف ديده مي شد .
پس از مدتي با وضع بند B آشنا شدم ، چنانچه گفتم اين بند محل بازداشت خانمها و کودکان شان بود . در اين بند نيز با کتک زدن منظم و کم کردن جيره غذايي زندانيان رعب و وحشت حاکم شده بود .
کودکان شيرخواره و تهي از شيره حياتي به دليل سوء تغذيه و مادراني که اين نگون بختان را در آغوش داشتند منظره اي رقت انگيز و غير قابل وصفي را مجسم مي ساختند
* * * * *
صبحگاه يکي از اين روزهاي سياه مرا به دفتر بازداشتگاه صدا زدند . با هراس برخاستم و طبق معمول خود را براي کتک خوردن آماده کردم . در محوطه بيروني بند متوجه شدم که از شکنجه و کتک خبري نيست .
فاضل رئيس زندان به من گفت : لباسهاي بهتري بپوش زيرا مي خواهيم تو را به جاي ديگر ببريم . نخست گمان بردم که مي خواهند مرا به يکي از بيمارستان هاي بغداد منتقل کنند ، ولي رئيس زندان کمي بعد مرا از اشتباه بيرون آورد و گفت : که تو را به نزد فرماندهان ارتش آزاديبخش مي بريم تا به وضعيتت رسيدگي کنند .
به رغم اصرار رئيس زندان از پوشيدن لباس خودداري کردم و با همان جامه زنداني راهي شدم . مرا در يک اتومبيل لندرور نشاندند ، در جلوي اتومبيل راننده و رئيس زندان ، فاضل بودند و در عقب من و دو محافظ مسلح که دستهاي مرا محکم گرفته بودند .
از خيابان اصلي قرارگاه اشرف گذشتيم و به محوطه ستاد فرماندهي ارتش آزاديبخش وارد شديم . در محوطه نگهبانان مسلح حضور داشتند ، در جلوي در ورودي مرا از خودرو پياده کردند ، پس از بازرسي بدن و لباس من به در دومي هدايت شدم .
در اينجا لباسهاي مرا از تنم خارج کردند و با دستگاه کنترل نمودند و دمپايي پلاستيکي را که به پا داشتم چند بار از دستگاه عبور دادند تا در آن اشياي فلزي جاسازي نشده باشد
به اين دليل که در موقع عبور دمپايي از زير دستگاه چراغ قرمز روشن مي شد و علت آن را نمي فهميدند ، دمپايي را از من گرفتند و پابرهنه محوطه حياط دوم را پشت سر گذاشتم و به يک در ديگر هدايت شدم .
در اينجا نيز بازرسي مجدد در انتظارم بود ، يک بار ديگر زير شلواري و پيراهنم را در آوردند تا با دستگاه کنترل شود ! مجموعه اين بازرسي ها 45 دقيقه طول کشيد ! بالاخره وارد محوطه محل استقرار رئيس شوراي ملي مقاومت شدم .
در بدو ورود به اين محل براي چهارمين بار بازرسي شدم ! که اعتراض کردم و گفتم مگر چه خبره ؟ مگر قاتل دستگير کرديد ؟ که اينطور بازرسي مي کنيد ؟ خجالت بکشيد ؟ در اين وقت گفتند :
" ما در نقطه حفظ رهبري از هيچ چيز کوتاه نمي آييم و چون تو بريده اي و مزدور هستي بايد ترا با تمام قوا و دقت چک و بازرسي کنيم و يک بار ديگر تمام بدنم را با دستگاه بدقت بازرسي کردند .
شايد مي خواستند در آخرين لحظات نيز مرا که متهم يا از ديد آنها محکوم بودم يکبار ديگر تحقير کرده تا با روحيه اي خرد و در هم شکسته با رهبر خاص الخاص شان روبرو شوم .
مرا به اتاقي هدايت کردند که با تصاوير آقا و خانم رجوي تزيين شده بود و شعار " ايران _رجوي ، رجوي _ ايران " در زير عکسها به چشم مي خورد . در ديوار مقابل اين شعار نصب شده بود " با مسعود با مريم ، هم پيمان ، هم سنگر مي جنگيم تا پايان " ! در قسمت ديگر تخته سياهي نصب شده بود و روي اين تابلو شعار " مريم سمبل رهايي انسان " و اين متن : " با چنگ زدن به مريم خميني را از وجودتان پاک کنيد ؛ و براي رسيدن به رهبري عقيدتي اول از مريم عبور کنيد . " نوشته شده بود .
گرداگرد اتاق ميز کار و صندلي چيده شده بود و در سمت چپ يک صندلي براي محکومين قرار داشت .
چند دقيقه اي در اين اتاق در انتظار به سر بردم تا بالاخره فرماندهان ارتش آزاديبخش وارد شدند و در جايگاه خود مستقر گرديدند . پس از آنها خود رجوي وارد شد و همگي به احترام او از جاي برخاستند .
اسامي آنان به شرح زير است : " ابراهيم ذاکري ، فاضل ، مريم رجوي ، فهيمه ارواني، سهيلا صادق ، مهدي ابريشمچي ، محمود عضدانلو ، محسن رضائي ، سيد محمد محدثين ، حسين ربوبي ، محبوبه جمشيدي ( فرمانده آذر ) ، مهوش سپهري (فرمانده نسرين ) ، عذرا علوي طالقاني ، مهدي براعي ، فرشته يگانه ، فرمانده پري ( زهرا بخشايي ) .
رجوي بلافاصله پس از ورود ، مستقيماً به سراغ من آمد ؛ گويي هيچ اتفاقي نيفتاده و من اين دوران کابوس وحشتناک را در پشت سر ندارم ! و گويي او از همه گذشته بي اطلاع است !
رجوي به ابراهيم ذاکري رو کرد و گفت : آهاي " صالح " ! مشکل شما با علي بر سر چي است ؟ و خطاب به من گفت : چرا با اين لباس آمدي ؟! کو لباس ارتش آزاديبخش ؟! و بلافاصله پيراهن خود را درآورد که به تن من کند !
من دريافتم که اين نيز رويه ديگري از شيوه هاي پليسي آقاي رجوي است . نپذيرفتم و با خشونت دست او را پس زدم و با خشمي عصبي و برخاسته از رواني آشفته گفتم : من زنداني شما هستم و از نظر شما مزدور . اين بازيها چيست ؟!
رجوي که اين برخورد " عاطفي " خود را بي نتيجه ديد ، خشمگين به کنار رفت . ديگران برخاستند و به کنار صندلي من آمدند ، ابراهيم ذاکري گفت : " برادر مسعود به من اجازه دهيد تا خود او را اعدام کنم ." ديگران نيز چيزهايي گفتند .
در اين زمان خانم مريم رجوي در کنار در ورودي ايستاده بود و ماجرا را زير نظر داشت ؛ گويي مي خواست ببيند که کدام يک از اين " فرماندهان " حق رهبري را بهتر ادا مي کنند !! پاسخ من به توهين آنان خشمگين شان ساخت و ضرب و شتم آغاز شد .
پس از مدتي رجوي مجدداً به ميدان آمد ، ديگران را کنار زد و گفت : " به علي چکار داريد ؟! او را نزنيد ! او ميهمان من است و هر کس او را بزند با من طرف است " !
آقاي رئيس !
همانطور که ملاحظه مي فرماييد اين رئيس " شوراي ملي مقاومت " و آن " رئيس جمهور ايران " خانم ايشان ، و ساير رهبران ادعايي ملت ستمديده ايران، در اين صحنه کاملاً به سان يک تيم زبده بازجويي در رژيم هاي فاشيستي عمل مي کردند؛ و شيوه اي را پيش گرفتند که در فيلم هاي عمليات گشتاپوي هيتلري شاهد آن بوده ايد .
آري ، رجوي مجدداً به نزد من آمد و " دلسوزانه " گفت : " علي جان ! من نمي توانم جلوي احساسات آنها را بگيرم ، اين حق آنهاست که از حيثيت رهبري دفاع کنند ! "
و بدين ترتيب و با استفاده از شيوه چماق و حلوا مي خواست مرا مطيع خود گرداند ولي پاسخ رجوي را خائن به خلق ايران و آرمانهاي مجاهدين خواندم و گفتم همچنانکه در نشست عمومي و در مقابل شوراي مرکزي سازمان نيز گفته ام سر تو و مريم را بلحاظ ايدئولوژيک بريده و در زباله دان تاريخ انداخته ام .
رجوي به " فرماندهان " ارتش آزاديبخش خود رو کرد و گفت : " خوب ! به نظر شما بايد با او چه کرد ؟ " اعضاي اين باصطلاح دادگاه عالي هر يک چيزي گفتند . مهمترين اتهام آنها اين بود که من مسئول منفعل شدن بيش از 120 نفر از اعضاي ارتش آزاديبخش هستم .
فرشته يگانه در پايان گفت : " اين مزدور 120 نفر از نيروهاي رهبري را از ما جدا کرده و بايد اعدام شود ! "
فهرست اتهامات من به روي تخته سياه به شرح زير نوشته شد :
1 _ نپذيرفتن انقلاب ايدئولوژيک و رهبري عقيدتي ؛
2 _ نپذيرفتن بحث امامت و رهبري و فلسفه امام زمان ؛
3 _ " پاسيو کردن " ( منفعل کردن ) 120نفر از نيروهاي ارتش آزاديبخش
4 _ مزدوري براي رژيم و ترويج افکار خميني گونه در سطح نيروها و يگان خودش ؛
5 _ داشتن روابط نامشروع با خواهران و فساد اخلاقي ؛
6 _ فحاشي و تهمت زدن به رهبري و بد بين کردن نيروها به انقلاب خواهر مريم ؛
7 _ حمايت از بريده ها در نشست " صليب يا مرگ " در نوژول . و به تعبير فرشته يگانه ، " در نشست عمومي بريده ها " .
( درباره اين نشست توضيحي را بيفزايم : اين نشست به رياست فرشته يگانه برگزار شد تا به وضع نيروهايي که حاضر به ادامه همکاري با سازمان نبودند رسيدگي کند . من در اين نشست گفتم : " اين نيروهايي که شما " بريده " مي خوانيد ، انسانهاي شريف و آزاده اي بودند که طي اين مدت در کنار شما عليه رژيم جنگيدند و حالا هر يک به دليلي مي خواهند از شما جدا شوند . اين کار که جرم نيست و مجازات آن نيز اعدام نيست ."
در همين نشست بود که مينا خياباني و ناهيد طاهري ( همسر مهدي تقوايي ) از فرشته يگانه اجازه خواستند که مرا اعدام کنند . قطعاً شرکت کنندگان در آن نشست اين ماجرا را به ياد دارند .)
پس از درج اتهامات بر تخته سياه همان سخناني که به فرشته يگانه در جمع يگان لجستيک گفته بودم ، تکرار کردم و افزودم : " بکشيدم ! اعدامم کنيد ! قسم به دمکراسي و صلح که مرا از مرگ هراسي نيست . خونم را بنوشيد تا از آن سرمست شويد ! "
هنوز سخنان من به پايان نرسيده بود که بطور گروهي به من يورش آوردند و با مشت و لگد به جانم افتادند و مرا تا سر حد مرگ کتک زدند . و در پايان آقاي رجوي که ديگر آن چهره بزک کرده همدردي با من را کنار گذارده بود ، گفت : " سر او را در هاون بگذاريد و آنقدر بکوبيد تا له شود ؛ شايد سر عقل بيايد و انقلاب خواهر مريم را درک کند ! "
آقاي رئيس !
اجازه دهيد ماجراي بازداشت خود را ادامه دهم :
يک ماه بعد مجدداً به همان مکان فراخوانده شدم . مانند بار پيشين از همان هفت خوان بازرسي مکرر گذشتم و به همان اتاق وارد شدم . هنوز همان تصاوير و همان شعارها بر ديوار بود ؛ گويي به جزيي از ديوار بدل شده بودند .
اين بار در محاکمه من فقط آقاي رجوي و چهار تن از همراهان او شرکت کردند : آقايان ابراهيم ذاکري ، محسن رضايي و فاضل و خانم سهيلا صادق .
اين بار نيز آقاي رجوي چنين وانمود مي کرد که گويي هيچ اتفاقي نيفتاده و اين همه اسارت و شکنجه و تحقير مسائل دروني " خانوادگي " است ؛ " خانواده " اي بنام سازمان مجاهدين خلق که پدر آن مسعود و مادر آن مريم رجوي است و کودکان آن اعضاي سازمان .
او با لحني لوس و وقيحانه با من به سخن پرداخت :
" اصلاً چرا ما بايد بر سر اين چيزها با هم دعوا کنيم ! چرا بايد بعضي ها دچار احساسات شوند و براي حفظ حقوق رهبري شما را کتک بزنند ؟ ! من مي دانم که طي اين مدت به شما خيلي سخت گذشته ، بيا با هم آشتي کنيم ! بيا بزن تو صورت من ،چرا منو تنها مي گذاري ؟ "
او گفت :
" اين حق شما است که انقلاب ايدئولژيک را قبول نداشته باشيد و اصل امامت و رهبري عقيدتي را نپذيريد ، و اين حق ماست که براي جلوگيري از فروپاشي سازمان و ارتش آزاديبخش اقدام کنيم .
ما در آن مقطع دست به يک سري کارها زديم و مجبور شديم با کتک و زنداني کردن و تشکيل دادگاهها سازمان را از يک مرگ حتمي نجات دهيم ، لذا بنظر من حق فردي شما کوچکتر و کمرنگ تر از حق مردم ايران است . اگر ما کتک زديم و زنداني کرديم فقط به خاطر منافع مردم ايران بوده و هست ."
بحث بعدي ما درباره مسئله خانواده و همسران طلاق گرفته و انقلاب طلاق در سازمان بود . رجوي گفت :
"اگر همسرت حاضر نيست با تو زندگي کند ، اين حق ايدئولوژيکي اوست . تو هم آزاد هستي بجز مريم ، فهيمه و اعضاي ستاد فرماندهي با هر کس که خواستي زندگي بکني ، من همين امروز فرد مورد علاقه تو را مي فرستم تا با تو زندگي کند .
منظورم اين است که از ما جدا نشويد . ما براي تو در شهر بغداد بهترين امکانات را فراهم مي کنيم ، اصلاً برو زندگي خودت را بکن ."
رجوي حدود يک ساعت با من بحث کرد و حتي افزود : " اگر خواهران ستاد فرماندهي هم مورد علاقه تو هستند ،من صحبت مي کنم . شايد راضي شوند با تو زندگي کنند." او در پايان بحث گفت : " نظر تو درباره اين رويه ما چيه ؟ آيا پيشنهاد خوبي است ؟! "
من پاسخ مفصلي به رجوي دادم و امتناع خود را از همکاري با سازمان به اطلاع او رساندم ،از جمله به صراحت گفتم : زن در دستگاه ايدئولوژيک تو يک ابزار بيش نيست، مگر اين زنان حيوان و جزو اموال شخصي تو هستند که به من اين پيشنهادها را مي کني ؟ معناي رهايي زن از ديدگاه تو برايم روشن نبود که اکنون به عيان ديدم."
در اينجا محسن رضائي سر دسته زندانبانان رجوي و سخنگوي شوراي ملي مقاومت و فاضل يک بار ديگر در مقابل چشمان آقاي رجوي مرا کتک زدند ، و اين بار " مراد " و "مرشد " و " پيغمبر " نوظهور آنان اعتراضي نکرد و وساطتي ننمود ! مرا کشان کشان از اتاق بيرون بردند و به زندان انفرادي منتقل کردند .
* * * * *
ادامه دارد
 |