تاريخ: ١٤/٠٣/١٣٨٢ تعداد بازديد صفحه: ١٣٢٩
قدرت و دیگر هیچ 4

طاهره باقرزاده

ست سال با سازمان مجاهدين خلق



کار سياسي در خارج از کشور :



از يک طرف شور کار و مبارزه و تحرک عميقاً در وجودم شعله داشت و از طرفي هيچ جرياني که بتواند مرا تأمين نموده و به خواستهاي فکري _ عقيدتي ام در آن دست يابم برايم وجود نداشت .



لذا تصميم گرفتم جهت ادامه مبارزه به سازمان الفتح بپيوندم ، مي دانستم که تعدادي از نيروهاي سازمان مجاهدين قبل از سال 1350 در اين تشکيلات کار نظامي را آموخته بودند ، و من نيز مي توانم با حضور در تشکيلات الفتح به خواسته هاي مبارزاتي ام نائل آيم .



اما چون وصل به اين مجموعه احتياج به معرف داشت دنبال کساني مي گشتم تا اين ارتباط را برايم برقرار کنند و از اين طريق خودم را در خدمت و اهداف مقدس فلسطين قرار بدهم .



با حسين در اين مورد صحبت کردم ولي موضوع را شوخي پنداشت ، با بعضي از بچه هاي ايراني جمعي دوستانه داشتيم در اين رابطه با فردي آشنا شدم که دوستان فلسطيني بسياري داشت .



وقتي کاملاً به او مطمئن شدم موضوع الفتح را با او در ميان گذاشتم ،‌ وي گفت در اين زمينه تحقيق مي کند ، مدتي بعد گفت خودش قصد پيوستن به الفتح را دارد و براي سهولت کار من به عقد وي در آمدم تا مشترکاً به سازمان الفتح بپيونديم .



بعد از تحقيق حول و حوش وي و خانواده اش و اطلاع خانواده ام از جريان با حضور اعضاي خانواده با مهريه يک جلد کلام ا... مجيد و يک جلد نهج البلاغه به عقد رسمي وي در آمدم .



اما متأسفانه اين وعده به دلايلي عملي نشد و من همچنان در خلأ عميق تشکيلاتي که به آن عشق مي ورزيدم باقي ماندم .مدتي بعد به همراه حسين و افرادي که وابستگان زندانيان سياسي در خارج از کشور محسوب مي شدند اقدام به نشر نشريه " داد " نموديم ، که بيان حرفها و دردهاي خانواده هاي زندانيان بود .



تشکلي که از همه طيفها در آن وجود داشت ، کاظم رجوي خانواده بيژن جزني و کلانتري و غيره که بچه هاي مذهبي و غير مذهبي را در بر مي گرفت . کم کم پذيرفته بودم که مي شود بين همه نيروهاي مخالف رژيم ستمشاهي بدون طرح ديدگاههاي ايدئولوژيکي آنها اتحاد باشد .



و عملاً ديگر پايبندي به يک تشکل با يک ايدئولوژي واحد برايم شرط اساسي نبود و در ادامه با نشريه " ايرانشهر " که به سردبيري احمد شاملو و مديريت حسين صورت مي گرفت همکاري مؤثر و نقش فعالي داشتم .



در اواسط سال 57 برادر کاظم به انگلستان آمد ، وي متولد 1316 بود و بزرگترين فرزند خانواده . او مدير شرکت مرغک و گروه توليدي ايفا بود ، شرکت مرغک تأسيسات گسترده اي داشت که به پرورش و توليد مرغ و تخم مرغ و جوجه يک روزه اشتغال داشت .



کليه سرمايه چند صد ميليون توماني شرکت متعلق به اعضاي خانواده بود ، با نظر و موافقت اعضاي خانواده سرمايه کلان آن در سال 57 در اختيار بنياد ابوذر قرار گرفت . بنياد ابوذر طي يک اساسنامه معتبر تأسيس شده بود و در آن قيد شده بود که سود شرکت در اختيار کارهاي عام المنفعه قرار بگيرد .



و از جمله امور عام المنفعه آن کمک به " سازمانهايي که در جهت ايجاد جامعه بي طبقه توحيدي " تلاش مي کنند ، بود .دو تن از اعضاي هيأت مديره اين بنياد برادرانم کاظم و رضا بودند .



کاظم به انگلستان آمد تا از من و حسين که سهامي در اين شرکت داشتيم نظر خواهي کند و چنانچه موافق هستيم سهام خود را در اختيار بنياد قرار بدهيم . من مشتاقانه پذيرفته و اوراق را امضا نمودم .



البته اين امر عملاً موفق نبود و در سال 58 به دلايلي سهام به اعضاي شرکت مرغک منتقل شد ، اما کمک مالي به تشکيلات سازمان تا سال 60 به صورت وسيع و مؤثري ادامه داشت .



در سال 60 سهام شرکت مرغک بنا به حکم دادستاني انقلاب و به علت اينکه منبع مالي سازمان محسوب مي شد ، مصادره و به بنياد مستضعفان سپرده شد و کاظم نيز بعد از آن تمام عيار در خدمت تشکيلات در آمد .



پس از 4 سال از مصادره شرکت مرغک از آنجايي که يکي از برادرانم محسن و همچنين پدرم بعد از انقلاب سازمان را همراهي نمي کردند بخشي از مجموع سهامي که متعلق به پدر و برادرم بود توسط دادستاني به آنها واگذار گرديد .



« پس از انقلاب اسلامي »



بازگشت به وطن و کار تشکيلاتي در سالهاي 60 _ 58 :



زماني که انقلاب اسلامي به وقوع پيوست من که تشنه ديدار وطن بودم و در آتش اين ديدار چند سال مي سوختم به ايران برگشتم ، و پس از ورود بلافاصله به ستاد سازمان در خيابان ولي عصر رفتم تا قاسم و محمد و رضا را ملاقات کنم .



رضا متولد سال 1323 بود و بعنوان مدير مالي شرکت مرغک کار مي کرد ، وي نيز در سال 53 مدتي در ارتباط با تشکيلات زنداني شده بود و پس از آزادي اش به پيشنهاد من با يکي از دوستانم به نام ملک برومند که از سال 51 مي شناختمش ازدواج نمود، برادر ملک ، جواد برومند در آن موقع در ارتباط با تشکيلات زنداني شده بود .



رضا بعد از انقلاب به عنوان مسئول عضوگيري نيرو در خدمت تشکيلات قرار داشت . محمد نيز آخرين برادرم در سال 55 دستگير و زنداني شده بود که همراه با پيروزي انقلاب آزاد شده و به عضويت مجدد سازمان در آمده بود . قاسم نيز همراه با پيروزي انقلاب آزاد شده و به عنوان عضو مرکزيت در خدمت سازمان قرار داشت .



ديدار اين سه تن برايم بسيار خوشايند بود ، در فرصت دو روزي که در ستاد بودم تعدادي از بچه ها از جمله فرشته اسدي را ديدم و از اينکه آدرس مرا پس از دستگيري داده بود عذر خواهي کرد .



بعد از اينکه در تهران سکني گزيدم ، سعي کردم که در حد توان در خدمت تشکيلات قرار بگيرم ، علايق تشکيلاتي ام که توأماً در روابط عميق و گسترده خانواده گي ام تلفيق مي شد مرا به شدت به اين جريان وابسته کرده بود .



در حقيقت اين تنها بعد اعتقادي سازمان نبود که مرا جذب کرده بود ، بلکه علايق بسياري باعث شده بود که گوشت و پوست و خونم را از سازمان و سازمان را از خودم بدانم .



با توجه به اينکه قاسم برايم تبيين کرد که ما بر همان مباني و اصول اوليه سازمان که حنيف نژاد بنيان آن را پي ريزي نموده باقي خواهيم ماند ، من با شوق به ايجاد جامعه اي سالم که توسط اين مجموعه تعريف شده بود خالصانه و با تمام وجود تصميم گرفتم خودم را و همه سرمايه ام را وقف آن نمايم .



بعد از مدت کوتاهي موفق شدم از اداره ارشاد جواز حروفچيني گرفته و شرکت حروفچيني تأسيس کردم و از طريق انتشارات کار رسمي خودم را با تشکيلات آغاز کردم .



برادرم محمد در هيأت تحريريه نشريه مجاهد سازماندهي شد و بنا به تواناييهاي من زير نظر محمد به کار حروفچيني کتب متعدد سازمان را جمله کتابهاي تبيين جهان و همچنين نشريه عربي مجاهد پرداختم .



در همين رابطه عمدتاً در کتابفروشي طالقاني در چهار راه وصال نيز حضور مي يافتم ، در کنار اين امر کليه نشست هاي مربوط به آن را که زير نظر محمد و با حضور افرادي به نام شميم و محمد تقي اکين و ..... صورت مي گرفت در منزل کنترل و اداره مي کردم .



همچنين نشستي از بچه هايي که با قاسم در بخش اجتماعي کار مي کردند در منزلمان در هفته اي يک شب صورت مي پذيرفت ، کار فشره و سنگين بود . اما با شوق و شور بسيار آن را انجام مي دادم .



هميشه تصور مي کردم سازمان داراي بهترين و جامع ترين برنامه ها براي اداره کشور است و اين آن چيزي بود که من برايش تلاش بي وقفه و خستگي ناپذير داشتم . چون علايق فکري و تشکيلاتي ام و تبعيت از تشکيلات در من قوي بود .



چنانچه ايراد و اشکالي به موضع گيريهاي سازمان وارد مي ديدم آن را بطور سطحي بررسي مي کردم و خيلي زود توجيه شده و نهايتاً از توقف در مسير خودداري مي کردم .



30 خرداد و اختفاي نيروها :



اين امور ادامه داشت تا اينکه روز قبل از 30 خرداد 60 نسبت به راهپيمايي عکس العمل نشان دادم . با توجه به اينکه به نيروهاي تشکيلات توصيه شده بود که جهت مقابله با نيروهاي رژيم حداقل سلاح سرد ( چاقو ، تيغ موکت بري،...) همراه داشته باشند، به قاسم گفتم اين حرکت کاملاً نسنجيده مي باشد و آغاز آن قبل از اينکه نيروها کاملاً آموزشهاي لازم و ضروري را ببينند ، عملي عبث و بيهوده است .



به او گفتم که قرار دادن نيروها به يکباره در يک جو سنگين باعث شکست برنامه هاي تشکيلات خواهد شد و عملاً طيف وسيعي از نيروها از تشکيلات جدا خواهند شد. قاسم گفت نظام ارتجاع پوسيده است و در حال سقوط است و در اين شرايط ما (سازمان) بايد آغاز گر باشيم و قبل از اينکه رژيم بخواهد با ما برخورد قهرآميز کند ما بايد به سراغ او برويم تا اينکه در همه شرايط جلو باشيم و اين حرکت تا يکي دو ماه ديگر به نتيجه مثبت خواهد رسيد .



پس از 30 خرداد همان طور که پيش بيني شده بود، قشر وسيعي از نيروهاي همراه سازمان که عمدتاً پرشور و هيجان و در اوج احساسات بودند دستگير شدند و بقيه نيروها و مشخصاً نيروهاي اصلي سازمان به زير زمين ها پناه بردند.



و با اينکه قبلاً عمده اعضا اين امر را پيش بيني کرده بودند جهت خودشان مخفي گاههايي تهيه و تدارک ديده بودند و اين در حقيقت بدنه تشکيلات بود که مورد هجوم قرار گرفته و آسيب مي ديد .



من مثل ساير نيروها دچار مشکل نشدم ، چون عملاً به صورت علني کار نمي کردم و در محيط کار نيز شناسايي نشده بودم و همين امر به من فرصت مي داد که براحتي به محل کارم تردد داشته باشم و جهت حل مشکلات و امور بچه هاي ديگر وارد کار شوم .



در اين فرصت عملاً چون کار من و محمد به بخش انتشارت منتهي مي شد و اين بخش بعد از 30 خرداد بسرعت از کار افتاد، مدتي بيکار شديم . به علت رعايت کامل اصول امنيتي در طي فاز سياسي عملاً منزلمان هنوز به عنوان محل امن مطرح بود و مجبور به تخليه آن نبوديم .



منزلمان محل اختفاي افراد متعددي از بخشهاي مختلف شده بود: منيره رجوي و اصغر ناظم ، حميد يوسفي ، ژاله آشنا ، فاطمه زائريان و همسرش حسن غفوري، جواد زائريان و مادرش ، خواهرم و همسرش حسن پهلواني و غيره .



در اين مدت رضا و کاظم را نيز مدتي در محلي تأمين نمودم. وقتي خط خروج بچه ها از کشور مطرح شد نيروهايي را تا مرز همراهي کردم که يکي از آنها حسن پهلواني بود. در همين ايام ، طبقه فوقاني منزلمان که فردي به نام جلال سبزواري از اعضاي سازمان در آن سا کن بود، توسط من تخليه شد و سلاحهاي موجود در آن را در قراري به جلال دادم و جلال در فرصتي بعد به خارج از کشور رفت.



در اين فاصله محمد که مستمراً در خانه من زندگي مي کرد، وصل شد و از منزل ما رفت ، و من نيز زير نظر پري يوسفي در بخش تدارکات به کار گرفته شدم و جهت تأمين ارزاق و تأمين نيازهاي بچه ها تلاش مي کردم .



در اين موقع از طرف دادستاني احضار شدم ، براي اداي بعضي از توضيحات در مورد شرکت حروفچيني که مسئوليت و مديريت آن با من بود به آنجا رفتم و پس از پاسخ دادن به تعدادي از سئوال بازگشتم .



اما مجدداً هفته بعد مرا احضار کردند و چون احتمال مي رفت که قصد نگهداري مرا داشته باشند حتي بعد از 3 بار اخطار به معرفي نرفتم. اين امر با دستگيري محمد که در مهر ماه 60 صورت گرفت توام شد و من ناچار شدم منزلم را تخليه و در صدد تهيه منزل ديگري برآيم .



بنا بر توصيه قاسم در صدد تهيه منزلي بر آمدم که جهت اسکان اعضاي سازمان مناسب باشد . با توجه به وظيفه اي که در قبال حفظ و حراست از جان نيروها احساس ميکردم، اين امر را با طيب خاطر پذيرفتم .



و چون در فاصله تير ماه تا اول آبان به کرات جهت تهيه منزل براي ساير نيروها به آژانس تهيه مسکن مراجعه نموده بودم، با نحوه اجاره کاملاً آشنا شده بودم. لذا خيلي زود توانستم منزلي در منطقه منظريه تهران اجاره نمايم .



لازم به يادآوري است که مادرم که در آن وقت قريب 65 سال سن داشتند به عنوان محمل براي اجاره منزل مرا همراهي مي کردند . و من به همراه مادرم با انتقال وسايلم به آن نقطه، مسئوليت جديدم را در قالب يک کار تشکيلاتي مخفي و زير نظر قاسم آغاز کردم .



حفظ امنيت منزلمان که به عنوان خانه امن مورد استفاده اعضاي سازمان قرار مي گرفت، اصلي ترين وظيفه ام محسوب مي شد که اين امر از طريق چک کردن محيط منزل، به طور مرتب استفاده از بي سيم و علامت سلامتي صورت مي گرفت.



چون به عنوان يک عنصر شناخته شده نبودم، لذا خيلي راحت براي تهيه امکانات و تأمين نيازهاي بخش تردد مي کردم . تهيه منزل جهت اسکان ساير نيروها، يکي از اموري بود که به آن مي پرداختم.



و تقريباً در تمام دوران کارم هميشه يک منزل جزو اطلاعاتم بود. وصل نيروهايي که به دلايلي از مجموعه قطع شده بودند، بعضاً توسط من صورت مي گرفت . تخليه منازلي که نيروهاي آن مجبور به ترک آن خانه ها مي شدند در برنامه کارم بود که عمدتاً مدارک باقيمانده در آن منازل و سلاحها مقدم بر هر چيز بود.



در اين ترددها چون براي حفظ و دفاع فردي به علت وجود فرزندم از سلاح استفاده نمي کردم، لذا سيانور را هميشه همراه داشتم . انجام نشست هاي اعضاي سازمان و تأمين امنيت آنها را بخوبي عهده دار بودم.



بعضاً قرارهايي که قاسم يا پري مي خواستند انجام بدهند را چک مي کردم. در اين منزل افرادي مثل حسن صادق ، محمد ضابطي با نام مستعار جليل ، نصرت رمضاني، احمد کلاهدوز ، رضا باقرزاده ، قاسم باقرزاده و همسرش پري يوسفي ، زهره شيرمحمدي ، سارا و ..... و تعدادي که اسامي آنها را نمي دانم تردد داشتند.



و افرادي مثل حميد يوسفي ، علي مشهدي با نام مستعار سعيد، محمدتقي آکين با فرهاد ، حسين ..... و همسرش مليحه باقرزاده ( با نامبرده هيچگونه نسبتي ندارم) با نام مستعار مريم و مادر علي مشهدي مدتي ساکن بودند در تمام اين مدت خانه مسلح بود.



دستگيري در سال 61 :



اين امور ادامه داشت تا اينکه در 12 ارديبهشت 61 پس از اينکه منزل کاملاً شناسايي شده بود و در محاصره کامل قرار داشت دستگير شدم. در موقع دستگيري به علت تضاد عميقي که با نيروهاي امنيتي داشتم و با توجه به اينکه مطلقاً امکان دفاع برايمان وجود نداشت، از دروغ و تزوير استفاده کرده و آنان را به داخل منزل کشاندم و اين امر باعث شد نفراتي که در منزلمان بودند تعدادي از نيروهاي امنيتي را مورد هدف قرار داده و نهايتاً خودشان با استفاده از سيانور خودکشي کنند.



افراد داخل منزل در آن موقعيت ، فرهاد ، سعيد ، مريم و همسرش و مادر مشهدي بودند که بجز من و مادر مشهدي بقيه اقدام به خودکشي نمودند. با توجه به اينکه من مورد شناسايي نيروهاي امنيتي نبودم به من توصيه شده بود که از برخورد جدي با نيروهاي امنيتي در موقع دستگيري خودداري کرده و بدون مقاومت تسليم شوم تا شايد با توجيه امور در مراحل بازجويي تبرئه شده و مجدداً به خيل نيروهاي سازمان بپيوندم و لذا به همراه مادر مشهدي تسليم و روانه اوين شديم.



توضيحاً اينکه مادرم و همسرم در آن موقعيت در منزل نبودند. در اين روز قاسم و همسرش پري نيز در نقطه اي ديگر طي در گيري مسلحانه کشته شدند.



مراحل بازجويي :



بعد از اينکه دستگيرشدم ، با توجه به اينکه در شرايط خاص و در منزل تيمي دستگير شده بودم، طبيعي بود که مراحل بازجويي سخت و مشکل باشد . اين امر که چرا يک فرد زنداني مي بايست تحت بازجويي قرار بگيرد و چگونگي گرفتن اطلاعات از وي ، برايم کاملاً حل شده بود .



يادم مي آيد که مرتضي به من گفته بود : اينکه يک نظام يا دولت نيروهاي مخالف خودش را دستگير و زنداني کند کاملاً طبيعي است..... و گرفتن اطلاعات در هر نظامي تضمين کننده حفظ امنيت و چادر چوبه قانوني نظام مي باشد و در هر قاموس و مکتبي اين امر به شکل معقول آن پذيرفته شده است .



و اگر ما نيز به حکومت برسيم، براي گرفتن اطلاعات از نيروهاي مخالف خودمان به حربه هاي مختلف متوسل خواهيم شد. اين امور را به اين علت برايم نقل مي کرد که من با ديدن فشارهاي زندان دچار بغض و کينه نشوم و عدم وجود آن مرا دچار حب و دوستي نکند.



از من خواسته بود که به بناي اعتقادي _ سياسي نظام و حرکتهايي که از اين بينش نشأت مي گيرد توجه داشته و آنها را وسيله و انگيزه حرکت و تضادم قرار بدهم. بر اين اساس اين امر را بديهي و روشن مي دانستم که ممکن است هرگونه فشاري را براي دادن اطلاعات متحمل شوم.



اما از آنجايي که سازمان را به عنوان برترين جريان مي دانستم و در تضاد با نظام جمهوري اسلامي قرار داشتم ، لذا زير پا گذاشتن تعهدات و اصول تشکيلاتي ام را خيانتي به همه اين جريان تلقي کرده و آن را ضد ارزش مي دانستم .



با آمادگي کاملي که داشتم توانستم مراحل بازجويي را بدون دادن اطلاعات اساسي درمورد خود و مسئوليتهاي تسکيلاتي ام بعد از 10 ماه سپري کرده و به دادگاه بروم.



آنهايي که در سال 61 در بند 246 اوين (بند3) نامي از " مادر ياور" شنيده باشند از جمله اعظم پاشازاده، همسر ابراهيم مازندراني و غيره، خوب مي دانند که چه مي گويم و شايد به عنوان اسوه مقاومت خبرش به آن طرف مرزها نيز نفوذ کرده باشد.



بازگشت به خويشتن خويش :



پس از اينکه خلاصه اي از سير کار تشکيلاتي ام را مطالعه کرديد، مي خواهم مروري داشته باشم برآنچه که در طي اين سالها و بخصوص سالهاي 61 _ 58 به آن دست يافتم.



بنا به روحيه ام و تفکرم که حسن نوع دوستي، تعاون و مسئوليت پذيري سازنده را اصلي ترين امور در حفظ شخصيت احتماعي يک فرد مي دانم، قرار گرفتم. در چنين جايگاهي ، امري طبيعي بود من با شوق و عشق ، براي حفظ دين و ميهن و ارزشهاي ملي _ ميهني و اعتقادي ام پاي به ميدان گذاشتم و از همه چيز گذشتم. دينم را دوست داشتم و آن را بعنوان کامل ترين اديان پذيرفته بودم . خاک وطنم را پاکترين و مقدس ترين خاک مي دانستم و هر گونه تعدي و تجاوز به اين خاک را از ناحيه هر کسي قوياً محکوم مي کردم .



با هر گونه تسلط فکري _ فرهنگي و حاکميت سياسي بر امور ميهنم از ناحيه اجنبي ستيز مي کردم و اينها باورهاي من بود و هست و من دستيابي به اين کمال را در کعبه آمالم " سازمان مجاهدين خلق ايران " جستجو مي کردم.



چرا اين گونه بود ؟ آيا تصور درستي بود که جواناني که فاقد يک بينش صحيح اعتقادي هستند، در عين حال که گذشت دارند، ايثار دارند، شور سازندگي و عشق به مهين دارند ، قادر باشند به اين خواست جامه عمل بپوشانند، و آيا مي توان بدون پي ريزي و پايه قوي و محکم اعتقادي ، به اين امر دست يافت .



و پس از گذشت ساليان دراز کار مستقيم با تشکيلات دريافتم که اين امر ، محال است و غير ممکن . و اين را زماني دريافتم که در تنهايي قرار گرفتم و خارج از توجيهات و تفسيرهاي درون تشکيلات و البته نه بعد از اينکه بلافاصله دستگير شده و مثلاً قافيه را تنگ ديدم ، بلکه پس از قريب 3 سال ، بعد از اينکه فراز و نشيبهاي زندان ، مراحل بازجويي ، و محاکمه را گذراندم ، با ديدن شواهد بسياري مبني بر نقض گفتار و رفتار در تشکيلات ، و دريافت عدم حقانيت آن ( سازمان ) ، و بعد از اينکه با خويشتن خويش ، امور را صادقانه بررسي و مرور نمودم ، به اين نتيجه رسيدم و دستاوردي ارزشمند و ماندگار کسب کردم . چگونگي آن را در فرازهاي ديگر دقيقاً برايتان شرح خواهم داد .



محکوميت و اولين سؤال :



پس از محاکمه به علت فريب پاسداران که منجر به کشته شدن تعدادي از نيروهاي امنيتي در موقع و محل دستگيري ام شد ، و همچنان پناه دادن به نيروهاي مسلح تشکيلات ابتدا به اعدام و پس از مدتي به علت داشتن کودک خردسالم به يک درجه تخفيف به 15 سال حبس محکوم شدم .



روزي که حکم را ابلاغ کردند پرسيدم چه عاملي باعث شد که مرا اعدام نکنيد ؟ پاسخي شنيدم که عميقاً شرمنده شدم ، به من گفته شد که تو مادر هستي و داراي فرزند خردسال .



اگر تو به فرزندت بهاي لازم را ندادي و براي اهداف خودت او را از زندگي سالم و عادي اش محروم کردي ، اما ما به فرزند تو بها مي دهيم و پرورش وي را در دامان مادرش تا سن رشد حق مسلم او مي دانيم .



هر چند که تو مستحق نابودي باشي ، من تحت تأثير اين حرف واقع شدم و چون دليل ديگري براي اين تخفيف نيافتم ، لذا آن را باور کردم . و اين امر نيز موجب تعجب غالب بچه هاي بند شد و کمتر کسي باور مي کرد که حکم اعدام در مورد من انجام نشود .



البته اين را بعدها بسيار مشاهده کردم که مسئولين در رابطه با اطفال بر خلاف تصورم توجه ويژه اي داشتند و موارد بسياري را شاهد بودم که به علت وجود فرزند و کودک صغير ، احکام اعدام متهمين ملغي مي شد .



و نمونه هاي زيادي بود که وجود اطفال زمينه آزادي يک زنداني را فراهم مي کرد ، در حقيقت امکاناتي که جهت تأمين اطفال و کودکان افراد زنداني اختصاص داده مي شد نشان از توجه نظام به اين کودکان معصوم بود .



به تعبيري اجازه داده نمي شد که " تر و خشک " با هم بسوزند ، و فرزند بخاطر مادرش که خلاف قانون عمل نموده تحت فشار مضاعف باشد و اين همه در شرايطي بود که ما مدعي بوديم دوستدار خلق هستيم در درون تشکيلات نه تنها سلامت جسم و روح فرزند خودمان را در نظر نمي گرفتيم و از او به عنوان محمل در عادي سازيها و عمليات استفاده مي کرديم .



و هر روز او را در خانه اي پر از خطر مي فرستاديم که حتي در طرح تروهايمان بدون توجه به اطفالي که همراه سوژه ترور بودند آنها را هدف قرار داده و صدمات بسياري از اين ناحيه به کودکان معصوم وارد مي کرديم .



به هر حال آنجا بود که قدري به خود آمدم با خودم فکر کردم که ما با چه کساني مي خواستيم بجنگيم ، ما اينان را جاني و دژخيم مي دانستيم و حتي به بچه هاي اينان بها نداديم .



اما آنان به فرزند من در شرايطي که نه تنها پرونده اي سنگين داشتم که حتي هيچگونه سازشي با آنها در سر نداشتم توجه کردند ، فشارهاي عاطفي اين برخورد مدتها فکر مرا به خود مشغول ساخت تا پس از مدتي به علت شک در بسياري از عملکردهاي سازمان تصميم گرفتم ارزيابي عميق و دقيقي از همه مواضع و حرکتهاي خود و تشکيلاتي که به آن تعلق داشتم ، بنمايم .



خواستم باور کنم که آنچه را که طي کرده بودم درست بوده است و يا اينکه داراي اشکالاتي عميق و ريشه اي مي باشد و مصمم شدم که با خودم صادق باشم تا بتوانم آن را خوب درک کنم و بشناسم و واقع گرايانه جداي از همه علايق و وابستگي ها و فرصت طلبي ها منصفانه بينديشم .



در همين دوران با محمد که در سال 60 دستگير شده بود ملاقاتهايي داشتم ،‌ من و محمد در تشکيلات قبل از انقلاب شرايط يکساني را طي کرده بوديم و هر دوي ما از ناحيه تشکيلات آسيب ديده بوديم .



محمد عامل دستگيري اش در سال 55 خيانتي بود که از ناحيه مسئولش صورت گرفته بود ، با توجه به اينکه محمد نسبت به تغيير مواضع مسأله دار شده بود از ناحيه مسئولش براي آنکه او را پاکسازي کند و از سر راه بردارد قرار ناسالمي برايش ترتيب مي دهد و محمد در سر قرار دستگير شده و به 10 سال زندان محکوم مي شود .



روي اين اصل هميشه حرفهاي يکديگر را خوب مي فهميديم ، چون درد يکديگر را خوب مي فهميديم ، محمد مثل من شور و شوق کار تشکيلاتي را داشته و با توجه به خصوصيت هاي اخلاقي بارزي که وي دارا بود و صفا و صدقي که در وجود او نهفته بود عدم صداقت نيروها را شديداً محکوم مي کرد ،‌ و آن را خيانتي به همه ارزشهاي ديني و ميهني مي دانست .



محمد در سال 60 نيز از ناحيه مسئول مافوقش ضربه خورده و بازهم سر قرار ناسالم دستگير مي شود ، و اين دومين ضربه عميقاً روح او را جريحه دار کرده بود ، مي گفت باور نمي کردم که عدم انتقاد پذيري و عدم صداقت در تشکيلات يک اصل اساسي و بنيادين اين تشکل باشد .



محمد تصميم گرفته بود تا اموري را که گذرانده حلاجي کند و خودش را در مسيري سالم قرار داده و با اطمينان حرکت کند و همين موضوع باعث شد تا من بتوانم سؤالاتم را با محمد مطرح کنم .



از خودمان مي پرسيديم : ما چه مي خواستيم ؟ و آيا آنچه مي خواستيم دريافتيم ؟ و آيا ممکن است که ديگران به آنچه که ما دنبالش بوديم دست يابند ؟ و آيا مسيري را که طي کرده بوديم به کجا منتهي مي شود ؟ و آيا تا کنون توانسته ايم مواضع و اصولمان را بي هيچ کم و کاست حفظ کرده و پايبند به ارزشها بوده باشيم ؟



و دهها سؤال ديگر که گذشت زمان پاسخ تک تک آنان را بخوبي داد .


 © Copyright 2004 www.irandidban.com