تاريخ: ٢٢/٠٣/١٣٨٢ تعداد بازديد صفحه: ١٢٠٨
قدرت و ديگر هيچ 13

طاهره باقرزاده

بيست سال با سازمان مجاهدين خلق



استقبال خونين از جهانخواران آمريکايي



مجاهدين خلق ايران



ضمن اعلام آمادگي براي استقبال خونين از جهانخواران آمريکايي نسبت به نرمش در برابر آنان هشدار مي دهند .







به نام خدا



و به نام خلق قهرمان ايران



پاسخ و موضع گيري مقامات رسمي امپرياليسم جهانخوار آمريکا در قبال آخرين پيشنهادات ايران براي آزادي گروگانها ، اگر چه هنوز رسماً اعلام نشده يک بار ديگر ماهيت فاشيستي و متجاوز آمريکا را نشان داده و روشن مي کند که همان طور که در پيام اخير برادر مجاهد "مسعود رجوي " آمده است ، هر قدر هم که در برابر آمريکا کوتاه بياييم آمريکا به علت ماهيت متجاوز خود مواضع سخت تري را در پيش خواهد گرفت و نه تنها اساساً‌ از دعاوي و تحريکاتش دست بر نخواهد داشت بلکه به آنها خواهد افزود .



در واقع از همان وقتي که در آن شرايط خاص و عليرغم آن همه اعتراض و مخالفت بررسي مسأله گروگانها در دستور کار مجلس قرار گرفت و شرايط آزادي گروگانها تصويب و اعلام شد ، آمريکا بوي انعطاف و نرمش از جانب مقامات ايران را استشمام نمود و کاملاً بديهي بود که بر اين اساس با دست زدن به يک سري بازيهاي سياسي مواضع سخت تري در قبال ايران اتخاذ نموده و با تهديد و اعمال فشارهاي بيشتر حکومت ايران را به اعطاي امتيازات بيشتري وادار کند .



و ديديم که در اين جريان که متأسفانه هنوز چگونگي آن به علت خودداري دست اندرکاران از افشاي مسائل مربوط براي مردم ما روشن نيست عليرغم نرمشهايي که از طرف ايران به عمل آمد ( و حتي از جانب يکي از بالاترين مقامات کشور نظري بر اين مضمون اعلام گرديد که اگر آمريکا دچار مشکلات قانوني براي قبول شرايط اعلام شده باشد کمک مي کنيم تا از اين محظورات بيرون بيايد .) هنگامي که از طرف دولت رسماً اعلام شد که آمريکا مي تواند گروگانها را از ايران ببرد امپرياليست ها باز هم در برابر تضمين هاي درخواست شده مواضع سخت تري اتخاذ کرده و عوض تن دادن به حداقل شرايط تعيين شده (که چيزي جز استرداد داراييهاي ايران نيست ) از باج خواهي توسط ايران دم مي زنند .



و وزير امور خارجه آمريکا در کمال بيشرمي ادعا مي کند که ايران در ازاي هر گروگان 460 ميليون دلار طلب مي کند ..... عجبا ! در کجاي دنيا اگر کسي اموال و حقوق خود را طلب کند باج گير ناميده مي شود؟!



آري اين موضع گيري امپرياليسم آمريکا باز نشان مي دهد که امپرياليسم ماهيت جهانخواري دارد و هيچ رابطه انساني و مسالمت آميز هم بين امپرياليسم و خلقها وجود ندارد و آنچه هست يا اسارت است و يا نبرد .



موضع گيري تجاوزکارانه و قلدرمآبانه آمريکا باز هم نشان مي دهد که آمريکا را رابطه با خلق ستمديده ما به چيزي کمتر از اسارت راضي نيست و فقط به " تسليم و سازش " چشم دوخته است ، و با مشاهده کمترين کوتاه آمدنها و نرمشها فشارهايش را براي تحقق اين رؤياي شوم بيشتر مي نمايد .



بي خود نيست که جنايت پيشگان پنتاگون اکنون از اشغال جزاير ايران و بمباران مناطق دم مي زنند و يا مرتباً با علم کردن و پيش کشيدن ريگان و خشونت او ما را تهديد مي کنند ! و اخيراً نيز به نظر مي رسد که با انگشت گذاشتن روي چگونگي و محل نگهداري جاسوسان مدعي بدرفتاري با آنان گرديده اند و چه بسا که بخواهند با زمينه سازي و آماده کردن افکار عمومي محملهايي براي تهديد هر چه بيشتر و تجاوز بتراشند .



مجاهدين خلق ايران در رابطه با اين جهانخواران بين المللي و امپرياليسم جنايتکار آمريکا هشدار مي دهند که عليرغم تمامي مشکلات و مسائل دروني ايران ، اينک در اين ميهن خونبار نسلي انقلابي به انتظار آنان نشسته است تا با استقبالي خونين گورستان هر چه وسيع تري برايشان تدارک ببيند و آنان را در همان لجنزاري که به دنبال شکست در ويتنام تا گردن بدان فرو رفته اند تا فرق سر غرق نمايد .



با تأکيد بر اين حقايق در رابطه با مسأله گروگانها ما بار ديگر هشدار مي دهيم که کوتاه آمدن در برابر امپرياليست ها کوتاه آمدنهاي هر چه بيشتر و نهايتاً تسليم و سازش و اسارت را به دنبال خواهد داشت و تنها راه پرهيز از اين دام در پيش گرفتن رابطه " نبرد " با اين دشمن بشر و يک مبارزه اصيل و واقعي ضد امپرياليستي است .



مبارزه اي که نه فقط در حرف و شعار بلکه در واقعيت و عمل وجود داشته باشد ، مبارزه اي که تنها و تنها با اتخاذ سياستهاي مردمي و انقلابي و با تکيه بر نيروي لايزال " خلق " وجود داشته پيش رفته و پيروز مي شود .



مرگ بر امپرياليسم آمريکا _ زنده باد وحدت ضد امپرياليستي خلق



مجاهدين خلق ايران



نشريه مجاهد شماره 103 ، صفحات 1 ،‌ 23 :



( 9 / 10 / 59 )







و ما " مجاهدين " که تنها راه رهايي را در نبرد با امپرياليسم مي دانستيم امروز از سفره و خوان ناپاک امپرياليسم تغذيه مي شويم ، و براي رياستهاي کذايي شان تبريکات صميمانه خودمان را ابلاغ مي کنيم و به همه اينها افتخار مي کنيم ؟!



در شرايطي که ما مدعي بوديم که هر صداي بمبي که در هر گوشه اي از خاک وطنمان شنيده مي شود نشاني از وجود آمريکا در خانه ماست ..... و جهت بيرون راندن آن راهي جز يک مبارزه پي گير و همه جانبه با امپرياليسم نمي شناختيم و..... با اين احوال ما چگونه عمل کرديم ؟







نشريه مجاهد شماره 62 ، صفحات 1 ، 2 :



( 22 / 2 / 59 )



دست پيدا و آشکار امپرياليسم در ايران



هر صداي بمبي که در گوشه اي از خاک ايران شناخته مي شود



هر پرواز مشکوکي که بر فراز شهري انجام مي گيرد



هر گونه توطئه عليه نيروهاي انقلابي و ضد امپرياليست که اوج مي گيرد



و هر ..... همه و همه حکايت از حضور فعال امپرياليسم در خانه ما مي کند.



اکنون آمريکا تا اين حد در ايران حضور پيدا کرده است که حتي از فرودگاههاي دورافتاده ما براي فرود نيروي خود استفاده نموده و به راحتي در آسمان ايران به پرواز در مي آيد .



جاي تعجب نيست که " هارولد براون " وزير دفاع آمريکا از افشاي جزئيات برنامه اعزام تفنگداران آمريکايي به ايران خودداري کرده و آن را براي برنامه هاي بعدي مضر مي داند .



اگر طرح تجاوزکارانه کارتر در حمله نظامي اخير به شکست منتهي گرديد ولي براي جبران شکست از هيچ کوششي دريغ نمي نمايد ، چرا که مي بينيم يک هفته بعد از اين شکست دستور مي دهد تا دست اندرکاران حمله مجددي را طرح ريزي نمايند ، طرحي که مسلماً با استفاده از تجارب اولين حمله نظامي و تکيه به عوامل داخلي اش و با شناخت جو سياسي حاکم بر ايران تنظيم و پياده مي گردد .



حال جاي اين سئوال که بارها و بارها توسط نيروهاي انقلابي مطرح گرديد باقي است که با توجه به مسائل فوق الذکر آيا راهي جز تصميم به يک مبارزه همه گير و همه جانبه با امپرياليسم جهانخوار وجود دارد ؟ آيا زمان آن نرسيده که با حضور آمريکا بمثابه ماري در آستين مقابله گردد ؟ و اين بار نه مقابله با جاي پا که با دست پيدا و آشکار آن ؟



مطلب فوق را دقيقاً بخوانيد و حال بدانيم که ما چگونه عمل کرديم ، آيا زماني که ما اقدام به بمبگذاري نموديم نمي توان از ما " مجاهدين " به عنوان عوامل امپرياليسم ياد کرد ؟ مگر نه اينکه ما مي گفتيم که نيازي نيست که حتماً امپرياليسم با چشم آبي و موي بور ظاهر گردد .



و مگر نه اينکه ما مي گفتيم که امپرياليسم براي جبران شکست هايش به اشکال ديگر وارد خواهد شد و مطمئناً از هيچ کوششي دريغ نمي کند ، آيا عملکردهاي ما در طول اين چند سال اين واقعيت را مسلم نمي سازد که ما _ خودمان _ حضور آمريکا در ايران بوديم ، و ابتدا در نهان و به صورت رد پا و بعد در عيان و آشکار .



آيا عملکرد ما با آنچه که مدعي بوديم که در مقابل آمريکا مي ايستيم و ايران را گورستان آنها مي کنيم ، چگونه قابل قياس است ؟ و اين همه تناقض و دوگانگي در گفتار و عمل چرا ؟؟



اين همه تناقض و دو گانگي چرا ؟



واقعيت اين است که ما علاوه بر برخورد منافقانه و رياکارانه با نيروهايمان ، با مردم و با نظام عملاً جوهر و حقيقت امور جامعه مان ، بافت اجتماعي و فرهنگي و مذهبي و ساختار اقتصادي و سياسي آن را بدرستي در نيافته بوديم .



به تعبيري ما جامعه مان را خوب نشناخته بوديم ، چرا که اگر اين شناخت عميق و اصولي مي بود ، براي تحقق آرمان و ارائه برنامه مان از شيوه هاي درست حرکتي استفاده مي کرديم و خط مشي هايي را اتخاذ مي کرديم که با نظرات اقشار و طبقات مخاطب ما ،‌ با انديشه و اعتقادات زمان و شرايط و محيط و واقعيت هاي جامعه سازگاري داشته و هماهنگ و متناسب مي بود .



و البته همه اين امور با حفظ اصول و ارزشها و با صداقت و صراحت و به دور از هر گونه مسامحه کاري و مصلحت انديشي صورت مي گرفت .



ما مدعي بوديم که واقعيت شناسي و واقعيت يابي از عناصر تضمين کننده حيات سازمان است و ما عملاً بدون درک واقعيات و صرفاً بر اساس تحليل هاي ذهني ، کورصفتانه و کوته بينانه تصور کرديم که همه دردهاي اجتماعي را مي شناسيم و علل نابسامانيها را مي دانيم .



و درمان آن را در نسخه اي پيچيده داريم و يکي از داروهاي تجويز شده را مبارزه مسلحانه به عنوان يک تاکتيک محوري و مقابله با نظام و حکومتي ديديم که بنا به خواست توده عظيم مردمي شکل گرفته بود و مسئولين آن نيز از متن همين مردم بودند .



و در همين راستا با توهين به رهبري انقلاب و پايمال کردن ارزشهاي مردمي در وهله اول باعث جدايي خودمان از مردم شديم و به قول معروف " هر چه را رشته بوديم پنبه کرديم " و همه تلاشي که حتي صادقانه جهت حفظ و جذب نيرو و ثبات موقعيت خودمان به کار گرفته بوديم همه يکباره به باد فنا رفت .



مسلماً کساني که بدون در نظر گرفتن ويژگيهاي خاص هر جامعه دست به اقدامي بزنند با شکست مواجه مي شوند و ما بدون در نظر گرفتن اين قانون عام حاکم بر تاريخ که " براي ايجاد تغيير و تحول انقلابي و ادامه آن بايد توده ها را آماده کرد تا سرنوشت حرکت انقلاب را به عهده بگيرند ." روي در روي مردم ايستاديم و مسلماً هر حرکت و قيامي جداي از توده مردم قطعاً با ناکامي روبرو مي شود .



آيا مقابله با ارزشهاي مردمي راه حل مناسبي براي مبارزه با ارتجاع ، قشري گري و سنت هاي جاهلي که سازمان مدعي وجود آن در نظام مي باشد بود ؟



مي بينيم که در ادامه اين حرکت سازمان يکي ديگر از ارزشهاي مردمي را ناجوانمردانه لگد مال کرده و با استقرار نيروهايش در کشوري که به جنگ روياروي با مردم وطن و ميهن مان پرداخته از حرکت غير مردمي ديگري استفاده مي کند .



و بدون اينکه در نظر داشته بگيرد که مردم حداقل به عنوان يک ايراني حس ناسيوناليستي و عرق وطن پرستي دارند و دشمن خاکشان را نمي پذيرند ، به دست بوسي صدام رفته و در دامان آلوده او قرار مي گيرد .



و اين امر منجر به فروپاشي بيشتر سازمان شده و احساسات عمومي را عليه خودش تحريک مي کند که عملاً به نفرت مردم از سازمان منتهي و از وجهه آن در انظار عمومي بشدت کاست .



و البته اين فروپاشي جز به اين دليل نبود که سازمان از آرمان و اصول عدول نموده است ، در حقيقت ضامن بقاي هر سيستم سياسي تنها و تنها صحت خط مشي و برنامه هاي آن است و قطعاً هر تاکتيک و شگرد ويژه براي تأمين وحدت و انسجام تشکيلاتي در غياب خط مشي صحيح و اصولي چيزي جز تحميق نيروها نيست .



سازمان در واقع با تحليل ها و نظريه هاي غلط و کج انديشانه نه تنها مشروعيت قانوني که حتي مشروعيت مردمي خودش را در بين نيروها از دست داد ،‌ و آيا چگونه بدون داشتن مشروعيت حقيقي و حقوقي و بدون بهره مندي از حمايت و پايگاه مردمي خواهد بود ؟



يکي از نمودهاي اين تحليل هاي بي اساس و پايه وعده هاي ممتدي بود که سازمان در جهت براندازي نظام به نيروهايش مي داد ، مي بينيم که سازمان با تعيين زمان محدود براي سقوط نظام و با شمارش معکوس حرکتهايي مي کند که از هيچ عقل سليم سر نمي زند ، مگر عقلي که بخواهد ندانم کاريهايش را در پوششي از قدرت نمايي و شليک توپهاي تبليغاتي بپوشاند .



يک بار گفت نظام ارتجاع پوسيده است و فرو ريختني ، بعد از 30 خرداد گفت ماه خون است و مسأله پيروزي با شمارش معکوس ، بعد نويد آخر سال را مي دهد و ..... مي بينيم که به علت پندارهاي نادرست و گمانه زني هاي باطل و بي اساس در جهت براندازي نظام و فروپاشي ارتجاع ! آن هم در يک زمان بندي کوتاه و عجولانه در حقيقت اين ما هستيم که قافيه را باختيم .



و براي اينکه چند صباحي ديگر خودمان را حفظ کنيم به هر دستاويزي چنگ مي زنيم و به هر امر غير اصولي و غير اخلاقي متشبث مي شويم و خجلت و شرمندگي مان را با وارونه جلوه دادن حقايق و شکست هايمان مي پوشانيم .



مردم واقعي کيستند ؟



حرکت ما براي دستيابي به حکومت با استفاده از حربه هاي نظامي ، بمب گذاري و ترور بيانگر اين موضوع است که ما براي کسب قدرت به هر نوع وسيله اي متوسل مي شويم و استفاده از زور ، تزوير و نفاق را مباح مي دانيم .



و آيا چه تضميني براي جامعه مان وجود دارد که در صورت حاکميت فرضي مان در جامعه براي اعمال نظراتمان و ارائه برنامه مان و اجراي قانون در تمام ابعاد اجتماعي _ سياسي فرهنگي و غيره از اين وسيله مخرب و مذموم بهره گيري مجدد نکنيم .



مسلماً پس از گذشت سالها از شروع " انقلاب دموکراتيک نوين ! " که سرآغاز آن 30 خرداد بود بخوبي اين امر بر همگان روشن شده است که سازمان نه تنها يک جريان دموکراتيک و مردمي نيست که حتي ديکتاتوري محض و ضدمردمي است .



آيا کدام يک از حرکتهايي که ما انجام داديم در جهت و خدمت خلق قرار گرفت ؟ مگر نه ما به ميدان آمديم تا حقوق محرومان را به آنان پس دهيم ،‌ تا در جامعه سازندگي ايجاد کنيم تا سرمايه هاي ملي مان را حفظ کنيم و تا .....



پس چه شد که با همسو گرايي با دشمن و بيگانگان خودمان سنگين ترين ضربات را به محرومين و سرمايه هاي ملي و ميهني زديم و جامعه را به تخريب و نابودي کشانيدم ، آيا حرکتهايي که ما تا کنون داشته ايم و نتايج عملکرهايمان خدمت به خلق محسوب مي شود ؟



راستي چه تصوري از خلق داريم ؟ مردم کيستند ؟ و پايگاه مردمي چه مفهومي دارد؟ آيا مردم از نظر ما زحمتکشان و پا برهنگان سوخته در گرماي جنوب ، صيادان طوفان زده درياي شمال يا آناني که بدون هيچ چشم داشتي و صرفاً بر اساس وظيفه ملي _ ميهني با گذشتن از همه سرمايه هاي مادي و وجودي خودشان و براي حفظ و حراست از ارزشها پاي به ميدان مي گذارند ، مي باشند .



يا آناني که اسير زرق و برقهاي زندگي دنيوي هستند و هدف و حرکت و زندگيشان را در جهت منافع فردي خودشان پي گيري مي کنند و مبارزه را براي دستيابي به اهداف مادي معنا مي کنند ، مي شناسيد ؟



که البته تعداد گروه دوم نيز بسيار زياد است و چنانچه بحث از دست رفتن اندک ناچيزي از منافعشان در ميان باشد سر را در آخور کرده و پا را از گليم فراتر نخواهند گذاشت و قطعاً همين ها هستند که امروز ناراضيان جامعه به شمار مي روند ، ‌آنهايي که حياتي مردار وار دارند و بي تحرک و پر ادعا هستند .



کساني که حتي اگر در فکر مترقي و حقيقت پرست باشند ،‌ اما در عمل محافظه کار و مصلحت پرست هستند ، و به قول معروف " در فکر انقلابي و چپ و در عمل محافظه کار و راست ." و چون در جريان تغيير و تحول چيزي را که دارند از دست مي دهند نتيجتاً همراه نمي شوند و اگر هم بشوند رفيق نيمه راه هستند ، که در ميان اعضاي شوراي ملي مقاومت از اين نمونه ها بسيار هستند .



و غير از اينان کساني که از متن مردم و دردآشنا و دلسوز هستند بخوبي دريافته اند که جريان و مجموعه اي که نتواند حتي در قالب يک سازمان سياسي _ تشکيلاتي و محدود حافظ اصول و مواضع مستدل و منطقي خودش باشد ، قطعاً در شکل و شمايل يک نظام و حکومت فاقد اين توانايي مي باشد که به برنامه هاي ارائه داده خودش جامه عمل بپوشاند و شعار را تحقق بخشد .



ما هميشه مي گفتيم که در معيار سازمان کساني به عنوان هوادار و حامي تشکيلات به شمار مي آيند که يا دردمند و دردکشيده باشند و يا مؤمن و متعهد ، و جاي اين دو طيف همه نيروها را واپس گرا و فرصت طلب مي دانستيم ، مي گفتيم که اين دو طيف هستند که پس از آگاهي و شعور نسبت به محيط حاضرند تا انتها براي تحقق آرمانهاي ارزنده انساني و ايماني در مسير بمانند .



‌و آيا در ميان هواداران و حاميان سازمان و شوراي ملي مقاومت امروز از اين طيف نمودي و نمادي است ؟ خوب است که افتخارات سازمان را بررسي کنيم و احزاب ، گروهها و شخصيت هاي حامي اين جريان را نيز مرور بکنيم .



حاميان و انصار امروز سازمان :



راستي چه کساني امروز سازمان را تأييد و تأمين مي کنند و در ميان اينان کدام جنبش انقلابي ، مترقي ، گروه مبارز و مردمي وجود دارد ، وقتي حاميان و انصار سازمان را مرور مي کنيم مي بينيم که سازمان فقط توانست در مدت " فاز سياسي " چهره واقعي خودش را مخفي نگه دارد و بعد در " فاز نظامي " و در خارج از کشور آشکارا در خدمت بيگانه در آمد .



مسلماً پس از آغاز فاز نظامي ديگر کمک هاي مردمي و آنچه که سازمان مدعي آن بود اولاً به علت ظهور و آشکار شدن نيت و عملکرد سازمان و ثانياً به علت وجود تنگناهاي کاري و روابط محدود تشکيلات مفهومي نداشت و مسلم بود که اين کمک هاي خارجي است که سازمان را زنده نگه داشته است .



اما کمک هاي خارجي از ناحيه کدام دولتها ؟ يقيناً چون ما دشمن نظام بوديم آنان که دوست نظام بودند که ما را ياري نمي کردند و قطعاً ما مي بايست از ناحيه دشمنان نظام تغذيه شويم .



و مسلماً آنهايي ما را حمايت مي کردند که از حرکت ما در جامعه راضي بودند و از ايجاد ناامني و ترور و ..... بهره مند مي شدند و آن را همسو با اهداف ناپاک خودشان مي ديدند .



و اين همان سيري بود که سازمان از شروع " فاز نظامي " با حرکتهاي انحرافي و موضع گيريهاي غلط و نابجاي خود آن را طي کرده بود و طبيعي بود که خواسته يا ناخواسته در دامان امپرياليسم قرار بگيرد .



در دامان آناني که با معيارهاي قبل و بعد از انقلاب دشمنان قسم خورده خلق ما محسوب مي شدند و ما چقدر بي مقدار و نازل شده ايم که حمايت جرثومه هاي فسادي چون ملک حسين ، صدام عفلقي و سناتورهاي آمريکايي و ديگر ميخواره هاي هرزه خارجي در لباس شخصيت هاي مبارز و آزاديخواه ! از ما جزو افتخارات ما محسوب مي شوند .



همان ملک حسين اردني که مسعود در دفاعياتش در زمان رژيم ستمشاهي او را مزدور و سرسپرده ناميده بود و لعن و نفرين کرده بود و البته امروز اين ملک حسين است که " توبه " کرده است !



از خودمان بپرسيم آيا کساني جز مهره هاي ستمگري حکومتهاي امپرياليستي و ميخواره هاي غربي و آمريکايي در پوشش سناتور شخصيت هاي حقوقي ، سياستمداران معتبر بين المللي ، احزاب ليبرال ، سنديکاهاي کارگري ،‌ سوسياليست هاي مبارز ، اعضاي کميته هاي اروپا ،‌ نمايندگان کنگره آمريکا و دهها مفسد و فاجر و فاسق و ضد خلق ديگر از اين جريان و شوراي به اصطلاح ملي مقاومت حمايت مي کنند .



و چه خوب است که شخصيت واقعي تک تک آنان را از نظر بگذرانيم و ببينيم که واقعاً کداميک از آنها حتي يکي از ارزشهاي ما را پاس خواهند داشت ؟ و حتي يکي از شعارهاي اصيل ما را محترم خواهند شمرد .



و واي بر ما که اينان دوستان ما هستند ، هميشه گفته اند که افراد را از دوستان و دشمنانشان بشناسيم ، و حال جاي خودمان را يک بار ديگر حلاجي کنيم و بعد جايگاهمان را ارزشيابي کنيم .



قطعاً درمي يابيم که سازمان با اين حاميانش که شرطي جز عدول از همه هويت ها و ارزشهاي معنوي و الهي ما نمي شناسند نه تنها يک جريان مردمي با جايگاه مردمي نيست که حتي ضد مردمي نيز هست و آن وقت شايد کمي به خودمان بياييم و از اين خواب غفلت بيدار شويم .



از اين غفلت زدگي بيدار شويم و ببينيم چه شد ما که دشمن استعمار بوديم و خصم سرسپردگان بيگانه با استعمار همراهي کرديم و در دامن بيگانه قرار گرفتيم و خودمان سرسپرده شديم .



آيا اين جايگاه با آنچه سازمان در ابتداي انقلاب به نيروهايش مي خوراند قابل قياس است ؟ آيا يک مبارزه ضد امپرياليستي در يک جريان مردمي به اين نقطه ناپاک ختم و منتهي مي شود ؟ اين حرکت بي مايه و بي پايه سازمان را چه کساني جوابگو خواهند بود ؟



بي مايگي و عدم صداقتي که نه تنها بخش زيادي از انسانها را از شناخت واقعي و حقيقي دين و وظيفه و اصول انساني _ ايماني دور کرد که حتي خون بهترين و پاکترين فرزندان اين مرز و بوم را در حرکتهاي تهاجمي و ترورهاي ناجوانمردانه در جامهاي شراب مستانه سر کشيد .



چه کسي پاسخگوي خون جواناني که با عشق به ميهن و شور مبارزه با امپرياليسم خالصانه پاي در ميدان مبارزه نهاده ، زندان را متحمل شده و تا پاي جان رفتند خواهد بود ؟



آناني که بر اين باور بودند که سازمان مي تواند کعبه آمال و آرزوهايش در به تحقق رساندن اهداف انساني و ايماني آنها باشد و چه باور ناباورانه اي و صد افسوس و دريغ . آيا بيان اين دردها آسان است و آيا به فرياد تبديل نخواهد شد .



به پوچي رسيدن نيروها در زندان :



در شرايطي که اصولي بر سازمان حاکم بود که شناخت ايدئولوژي و اتخاذ خط مشي صحيح و فهم مکفي سياسي را راهبر و راهنماي افراد مي دانست و ظاهراً حق انتقاد را براي همه و حتي رده هاي پايين محفوظ مي دانست ، اما نه تنها هيچ گاه اين اصول در مرحله عمل و به عنوان يک معيار ارزشي به کار نيامد و در جهت تعليم ايدئولوژي و فهم سياسي روي نيروها کار نشد .



که حتي درد بچه هاي تشکيلات اين بود که عليرغم پايبندي به همه ضوابط چنانچه انتقادي مي کردند و يا نغمه مخالفت با امري مي سرودند از تشکيلات رانده و فاني مي شدند ، چون هر نوع دموکراسي طلبي معادل آنارشيسم معنا مي شد و سرکوب مي گرديد .



و از آنجايي که هر نيرو حيات و بقاي خودش را در تشکيلات مي ديد لذا براي حفظ خودش عملاً وادار به اطاعت کورکورانه و بدون چون و چرا از تشکيلات مي شد و تمجيدها و ستايش هاي بي انديشه و بعضاً چاپلوسانه از رهبري و اهداف سازمان را براي تثبيت خودش به کار مي گرفت .



از طرفي سازمان براي اينکه پايه هاي قدرت و سلطه خودش را بيشتر کند و بتواند نيروهايش را بخوبي در درون تشکيلات حفظ کند علاوه بر اينکه به کارهاي خود جنبه قانوني و الهي مي داد از طريق مسخ شخصيت واقعي نيروها با دادن رده ها و مسئوليت هاي کاذب و پرطمطراق به آنها ، آنان را وادار به تسليم و تبعيت از رهبري مي کرد .



و داشتن مسئوليت و رده چون براي يک نيرو ظاهراً شخصيت تشکيلاتي و در امتداد آن شخصيت اجتماعي مي آورد باعث مي شود که نيرو از کج روي و انحراف سازمان چشم پوشي کرده و آن را نديده بگيرد .



و در حقيقت رياکاري و عدم صداقت در درون عناصر تشکيلات نضج يافته و شکل مي گيرد و اين امر در ميان عناصري که به رأس هرم تشکيلات نزديکتر هستند بيشتر مشهود بوده و هست .



همچنين سازمان با ايجاد حرکتهاي ظاهراً نو و پويا و حتي با وارونه جلوه دادن ارزشها و با قرار دادن مفاهيم انقلابي در هاله اي از ابهام ، سعي در بازداشتن نيروها از تفکر درباره مسائل درون گروهي نموده و براي اينکه انحراف از اصول و مواضع آشکار نشود آنان را به مسائل جانبي و برون گروهي معطوف کرده و مشغول مي داشت .



و البته چنانچه سئوالي مطرح مي شد بنا به مقتضيات زمان و شرايط توسط مرکزيت تفسير ،‌ تعبير و توجيه مي شد ،‌اگر نگاهي گذرا به عناصر دستگير شده بالاي سازمان بيندازيم بخوبي صحت اين موضوع را در مي يابيم از جميع کساني که در رده هاي عضو تشکيلات دستگير شدند بخش غالب آنها نسبت به سازمان کتباً و يا شفاهاً اظهار انزجار نمودند .



بخشي مثل حميد شيرازي ، رضا کيوانزاد ،‌ هادي جمالي ، محمد مقدم و ..... کار اطلاعاتي جدي و پذيرفته شده عليه سازمان انجام داده اند و بخشي صرفاً به مصاحبه ها اکتفا کردند .



اما واقعيت موجود در همه آنها اين است که به علت نزديک تر بودن به نهاد تصميم گيري به عدم صداقت کار در تشکيلات بهتر و بيشتر پي برده بوده و اين چيزي بود که خودشان عميقاً اذعان داشتند .



آنهايي که مدعي ارتقاي صلاحيت ها و رشد کيفي نيروها هستند بايد بدانند که همين به اصطلاح نيروهاي کيفي بودند که خيلي زود در زندان از مواضعشان عدول کردند و در واقع علت عمده اين بود که صلاحيت ها با معيارها و سنجش منطقي صورت نمي گرفت .



در تشکيلات هر کس بيشتر کار مي کرد و کمتر عيب مي گرفت و ظاهراً زودتر " حل " مي شد و بعد از عبور از " فاز سياسي " چنانچه صرفاً قابليت نظامي پيدا مي کرد سريعاً ارتقاء مي يافت .



و لذا بدين گونه ايدئولوژي و تئوري جاي خودش را به سلاح و نظاميگري مي دهد و از اعتبار مي افتد و عملاً آناني که در صدد کسب رده بودند و دنبال مقام و فرماندهي مي گشتند در اين زمينه رشد سريع و قارچ گونه اي داشتند که مروري بر وضعيت فرماندهان نظامي سازمان و ارتش آزاديبخش مؤيد اين نظر است .



و چون معمولاً اين امر بدون خودسازي و باورهاي عميق صورت مي گرفت نتيجتاً ديديم که در زندان بيشترين ضربه ها به تشکيلات از ناحيه همين نيروها که عمدتاً داراي اطلاعات وسيع و گسترده اي نيز بودند وارد شد .



البته تبليغات غير واقعي در اين امر و به پوچي رسيدن نيروها تأثير بسيار داشت ، تبليغات دروغين وجود شکنجه بخصوص با تعبير سازمان به سوزاندن ، اطو کشيدن ، ناخن کشيدن و ..... همچنين آمار کذايي تعداد زندانيان و اعداميان که سر به دهها هزار مي گذارد اموري بودند که نيرو را متقاعد مي کرد تا براحتي به دادن اطلاعاتش اقدام نمايد و بطالت حرکتش را تأييد کند .



و از آنجايي که برنامه و استراتژي حرکت هر سازمان و سياستهاي آن متضمن پايداري در روابط و مناسبات دروني آن است اين امر وجود نيروهاي واخورده ، نشان دهنده ضعف عميق نگرش و ايدئولوژي و خط مشي و برنامه هاي سازمان مي باشد .



از طرفي به آناني که مي گويند و مي نويسند که کساني که اعدام شده اند همگي با نام و ياد سازمان و با درود به رهبري تشکيلات به پاي جوخه رفتند خيلي محترمانه عرض مي کنم که خير . آقايان اين خيال موهوم و باطلي است شايد تعداد کمي از نيروها اين گونه عمل کردند آنهم در سالهاي 61 _ 60 .



ولي بخش غالب نيروهايي که اعدام شدند شفاهاً و کتباً اظهار ندامت مي کردند چرا که خيلي زود در مي يافتند که روي در روي مردم قرار گرفته و مرتکب خيانت و جنايت شده اند و لذا خط بطلان بر حرکتشان مي کشيدند .



و البته اعدام آنها به اين دليل صورت نمي گرفت که آنها پايبند به مواضع گذشته شان بوده و در خصومت با نظام قرار داشتند ،‌بلکه جايگاه تشکيلاتي و عملکرد نظامي آنها عليه اين ملت اين امر را بنا به قانون ايجاب مي کرد و نظام ناچار به قصاص بود .



خيلي از افراد حاضر در تشکيلات و بخصوص رهبري اين جريان محمد باقرزاده را خوب مي شناسند و همه مي دانند که وي فردي خودساخته ، بي آلايش ، متعهد ، صادق و صميمي بود .



در حالي که مقداري سلاح را جابجا مي کرد دستگير شد ، اما وي نه تنها اطلاعات مرا حفظ کرد و خانه محل استقرار خودش را نيز نداد که در حقيقت حتي کوچکترين کار اطلاعاتي هم نکرد و در همه مقاطع پايبند به حفظ اصول و ارزشها بود .



اما همين فرد هنگام اعدام در وصيتنامه اش کتباً و بدون هيچ لرزشي با شهامت و اعتقاد راسخ مي نويسد " مرگ بر رجوي " وي مي نويسد که " عامل مرگ من سازمان و در رأس آن رجوي است و نه نظام جمهوري اسلامي " .



روح و روانش شاد که چنين خوب دشمن واقعي خود و خلقش را شناخت .



وقتي در سال 64 کاظم از من خواست تا شرحي از وضعيت محمد در همه ابعاد بنويسم من وصيتنامه اش را برايش فرستادم و نوشتم " تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل " .



و جالب است که اين موضوع در تشکيلات مطرح نمي شود و با تمجيد از محمد به عنوان يک " مجاهد خلق ،‌پايبند به رهبري سازمان و اهداف آن " زندگينامه اش را از راديو مجاهد پخش مي کنند و از او با نام " شهيد " ياد مي کنند.


 © Copyright 2004 www.irandidban.com