تاريخ: ٢٠/١١/١٣٨١ تعداد بازديد صفحه: ١٢٥٧
عشق ممنوع 7

نادره افشاری

كودكان قرباني رجوي



من در قرارگاه اشرف معلم فرزندان مجاهدين معروف به ميليشيا بودم .چند سال پيش نسبت به زندگي اين بچه ها اعتراض هاي جدي كردم .اما گوش كسي بدهكار نبود.در آن زمان درپايگاهي بنام موسوي درشهر كلن به مديريت زن به غايت مرتجع و عقب مانده اي به نام طيبه رحماني لاهوت معروف به اعظم كه در حال حاضر عضو شوراي مثلا ملي مقاومت است .صد وپنجاه بچه معصوم دو ماهه تا 18 ساله دريك خانه بزرگ كه فقط 12 اتاق متوسط وكوچك داشت به صورت كاملا كنسروي نگهداري ميشدند.من مسئول امداد اين بچه ها و 30 پسر بچه اي بودم كه در پايگاه ديگري بنام حاتمي بودند.تمام فشاري كه روي من بود ناشي از حال وروز خجالت آوري بود كه اين بچه ها داشتند.دختر كوچك خود من جزو اين قربانيان بود .پس ازآن از اين پايگاه آمدم بيرون و به عنوان غير حرفه اي وهوادار با مجاهدين همكاري مي كردم.در جنگ خليج زير بمباران جاده اردن بيش از هزار تن از اين بچه ها را با صرف بيش از يك ميليون دلار به اردن منتقل كردند.ظاهر قضيه اين بود كه بچه ها در قرارگاه اشرف يا ساير پايگاهها كشته نشوند. حال آنكه از آن همه بمب كه هر ساعت نيروهاي متفق روي عراق مي ريختند حتي يكي به قرارگاه اصلي وپايگاههاي مجاهدين اصابت نكرد.حالا امداد غيبي بود يا خلبانها اين نقاط را روي نقشه بمباران ها نداشتند بماند.



چرا مي گوئيد ظاهر قضيه اين بود؟



براي اينكه آقاي رجوي بر مبناي اختيارات خود واحد خانواده را داشت در مجاهدين بكلي از بين ميبرد .اين بچه ها نبايد به عنوان بندهاي دست و پاگير ومانع پيش برد اين طرح غير انساني نزد والدين خود باقي مي ماندند.چه بهانه اي بهتر از بمباران.



چطور اين بچه هارا از اردن به اروپا منتقل كردند؟



فقط اروپا نبود .به آمريكا واستراليا وكانادا هم فرستادند.اكثرا باپاسپورتهاي جعلي وهمراه افرادي كه با پاسپورتهاي واقعي يا جعلي از اردن پرواز مي كردند.



به نوعي فشار اشاره كرديد، مي شود بيشتر توضيح بدهيد ؟



براي پاسخ به اين پرسش بايد به انديشه مسموم رجوي و برداشتش از موضوع انسان و نوع بهائي كه او به انسان مي دهد ، يا اصلاْ نمي دهد برگردم در دستگاه او، انسان تنها ابزار است .اصطلاح رايج رهبري مجاهدين در مورد افرادش ( بار بيشتر برداشتن ) يعني خر بودن و حمالي كردن است .بار انقلاب ،اسم مستعار رجوي است .



در چنين دستگاهي طبعاْ بچه ها مزاحم والدين اول و دوم و سومشان بودند .



والدين دوم و سوم ديگر چه صيغه اي است ؟



شما مي توانيد فكر كنيد صيغه مبالغه ! اما واقعيت اين است كه اگر پدر در عمليات كشته مي شد ، مادر بايد شوهر ديگري مي گرفت ، يا برعكس .بنابراين بچه پدر و يا مادر دوم و سوم پيدا مي كرد .گاهي هم پدر و مادر هر دو در نبرهاي بي سرانجام کشته مي شدند و بچه ها بايد هم پدر تازه پيدا مي كردند و هم مادر تازه ، آخرش هم با آن وضع آنها را از همان والدين جدا كردند و عملاْ قرباني شان كردند .



- بر سر عواطف و تربيت اين بچه ها چه مي تواند آمده باشد .



ويراني و ويراني ! خلاء و درماندگي و افسردگي و عصيان .



- گفتيد بيش از هزار بچه را از قرارگاه اشرف به خارج منتقل كردند ، اما اشاره كرديد فقط صدو هشتاد تن از آنان را در پايگاه هاي آلمان نگه مي داشتند ، يا هنوز هم نگه مي دارند پس بقيه چه شدند ؟



بقيه را به ضرب و زور به خانواده ها دادند كه بعضي شان جا افتادند و آنها را به عنوان والدين جديد قبول كردند ، اما اكثرشان در ناسازگاري و حرمان شديد اين خانواده ها را تحمل مي كنند و نمي توانند پدر و مادر اصلي يا حتي والدين دوم شان را از خاطر ببرند و رشته هاي عاطفي شان را با آنان بگسلند .



البته بعضي پدر و مادرها يا فقط مادرها و پدرها به تنهائي ، پس از خارج شدن از قلعه الموت اشرف با خريدن تهمت هاي ناجوانمردانه ( خائن ) و ( مزدور ) و ( پاسدار ) به جان در نقاط مختلف جهان توانستند بچه هايشان را تحويل بگيرند .



- از آن 150 بچه در آن پايگاهي كه خود شما كار مي كرديد بگوئيد .



در نظر بياوريد خانه اي را با دوازده اتاق .به دو اتاق بزرگ ، سالن غذاخوري ، نمازخانه و اتاق سرود تقسيم شده است : يعني اتاقي كه در آن صبحگاه و شامگاه اجرا مي كنند ، سه اتاق هم دفتر كار مسئولين پايگاه است ، يك اتاق هم محل امداد يعني امور پزشكي و كمك هاي اوليه ، در بقيه اتاق ها بچه ها بر اساس تقسيم بندي سني و پسر و دختري بايد زندگي كنند .



در حالي كه دولت آلمان هزينه نگهداري و خورد و خوراك بچه ها را در حد مطلوب پرداخت مي كند ؛ اين بچه ها در فقر شديد و فقدان امكانات ، روي زمين و تنگ هم مي خوابيدند ، عين زندان .



- صبحگاه و شامگاه يعني چه ؟ مگر سربازخانه بود ؟ شيپور شامگاه و صبحگاه هم مي زدند .



به جاي شيپور نواري پخش مي كنند كه مارش است و معنايش اين است كه براي اجراي صبحگاه يا شامگاه آماده شويد .



در قرارگاه اشرف و ساير پايگاه هاي مجاهدين ، بزرگترها بايد جلو عكس هاي بزرگ مسعود و مريم به صف بايستند و سرودهاي مختلف ، از جمله سرود ( فرمان مسعود ) را بخوانند و بعد هم فرياد بكشند ( ايران رجو ي، رجوي ايران ) عين همين كار را بچه هاي بي گناهي هم كه هنوز نمي دانند ، يا نمي دانستند چه بلائي دارد سرشان مي آيد بايد انجام بدهند . از هفت ساله بگيريد تا هيجده ساله .



- كه چه بشود ؟



كه بچه هاي مردم شست و شوي مغزي شوند ، به رهبري و ( عمو مسعود ) ايمان بياورند تا وقتي بزرگتر شدند دوباره برگردانده شوند به عراق و نيروي ( خالص ) رجوي از كار درآيند .



- بقيه زندگي چطور ؟



بچه ها مجبور بودند نماز بخوانند مدام و با برنامه منظم بنشينند نوارهاي ويدئوي ( عمو مسعود و خاله مريم ) را ببينند و دختران هم بايد روسري مي گذاشتند ، چون مدرسه رفتن در آلمان اجباري است.هر كدام از بچه ها كه به اداره جوانان معرفي مي شدند يعني از حالت قاچاقي زندگي كردن در مي آمدند ، به مدرسه مي رفتند .



اين مدرسه اجباري براي دستگاه رجوي مشكل بزرگي بود .وحشت داشتند كه بچه ها در برخورد با دوگونه فرهنگ و دو شكل كاملاْ متفاوت زندگي ، تحت تأثير فرهنگ اروپائي يا به قول خودشان فرهنگ بورژوائي قرار بگيرند و لچك ها را بردارند كه بالاخره هم برداشتند و به كل دستگاه رجوي دهن كجي كردند .



به آن طرف غلتيدند كه توضيحش را به موقع خواهم داد .مسئله اين بود كه دستگاه رجوي نمي توانست اين بچه ها را به اداره جوانان معرفي نكند ، چون براي بالا كشيدن حقوق پناهندگي آنان نقشه كشيده بود .



- موضوع خواب و بازي بچه ها چه مي شد ؟



امكانات خواب و اسباب بازي و وسايل مدرسه و رخت و لباس اين بچه ها به قدري تأسف آور بود كه مي شد انگاشت كه طفلكي ها در اطراف ميناب و سيستان و بلوچستان گير كرده اند .



آن زمان كه من در كردستان بودم . كردها با آنهمه محروميت و فقر طاقت فرساي اقتصادي ، از نظر رفاهي به مراتب از اين بچه ها كه دولت آلمان با احتساب خورد و خوراك و پوشاك و حق مسكن بابت هر كدام بطور متوسط هزار مارك _ غير از بيمه _ مي پردازد .بهتر زندگي مي كردند .



درس خواندن و گذراندن اوقات فراغت چطور ؟



از بچه ها چنان بيگاري مي كشيدند كه هيچ وقتي براي درس خواندن نداشتند . از اين گذشته بحران هاي عاطفي و حمل تناقض طاقت فرساي ميان فضاي پايگاه و محيط مدرسه و جامعه آلمان ، هيچ تمركزي براي درس خواندن باقي نگذاشته است .



اي كاش آقاي اسپه انگيزي كه از طرف آموزش و پرورش آلمان معلم مدرسه آلماني اين بچه هاست .از تهديدو تهمت و فشار نمي ترسيد و مي آمد حقايق بسياري را كه از اين بچه ها مي داند بازگو مي كرد .اگر اين بچه ها درس نمي خوانند ، كودن نيستند و ضريب هوشي شان پائين نيست ، علتش اين فشارهاي غير انساني است ،كه در قلب اروپاي مركزي به اين فرزندان ستم ديده ايران وارد مي شود.



در مورد گذراندن اوقات فراغت هم فكر مي كنم طرح چنين پرسشي بيشتر شوخي باشد .اين بچه هاي معصوم حتي عين زنداني ها وقت هواخوري داشتند .



براي اينكه دارو دسته رجوي فكر مي كردند همسايه ها با ديدن دسته جمعي بچه ها وحشت كنند و به پليس اطلاع بدهند .بنابراين پايگاه هاي موسوي و حاتمي و پايگاه خيابان پل فيبگر و پايگاه بعد ، بايد مثل يك ( خانه امن ) مخفي مي ماندند .



آنچه بيشتر باعث فشار روي من و بقيه اي كه در همين پايگاهها بودند و جدا شدند مي شد ، طرز تربيت و نوع تنظيم رابطه اينها بود .



تصور بفرماييد يك حرمسراي كهن را كه همه بايد در داخل آن روسري مي گذاشتند. اگر يكي از ( برادران ) مي آمد و نامه اي و بسته اي چيزي مي آورد ، تا زنگ در به صدا در مي آمد .همه دختران بايد توي راهروها و اتاق دنبال يك متر روسري مي دويدند .كسي حق نداشت بدون جوراب راه برود و آستينش را بالا بزند و يقه لباسش را باز كند .



هميشه ( شمر ) يعني ( خواهر اعظم ) آماده بود كه بچه ها را تحقير كند و آنها را تنبيه فيزيكي كند و يا در يك اتاق از همان پايگاه عملاْ بازداشت شان كند .



موارد بسياري از تنبيه فيزيكي و شديداْ غير انساني اين بچه هاي معصوم را من خود به چشم ديده بودم .



مي شود منظورتان از ( طرز تربيت و نوع تنظيم رابطه ) را بازتر كنيد ؟



از طريق تلقين و توضيح و تصوير و صدا و كوشش در ايجاد هيجان ها و اعتمادهاي كاذب ، سعي مي كردند و مي كنند تا اين بچه ها را پر كنند از مسعود و مريم و از آنان انسانهائي مطيع و جانباز و گوش به فرمان رهبري بار بياورند .



براي بچه هاي خسته و مانده و منزوي و بحران زده كه از كمبودهاي شديدعاطفي رنج مي برند ، شب ها ( نشست ) مي گذارند . از رهبري و مردم مي گويند و از اينكه ما هيچ چيز نيستيم و هر چه داريم از رهبري است .



بچه هائي را كه بايد از نظر ذهني آزاد باشند و بازي و تفريح كنند و دنيا را بشناسند در رهبري خلاصه مي كنند . براي رسيدن به اين نتيجه آنان را در سخت ترين شرايط تربيت و تشكيلاتي قرار مي دهند .



عصرها هم كه نماز جماعت بود و خبردار جلو تمثال مبارك رهبري ايستادن ، البته شرايط بيرون و رابطه بچه ها با مدرسه و محيط اروپائي ، رفته رفته چشم و گوششان را باز مي كرد .



بچه ها كم كم متوجه مي شدند امكاناتي وجود دارد كه متعلق به آنهاست و از آنها دزديده مي شود .مي ديدند جامعه اي ديگر وجود دارد كه در آن آزادانه مي توانند لباس بپوشند .ارتباط اجتماعي برقرار كنند .با اطرافيان بدون مزاحم حرف بزنند و بچگي شان را بكنند .



بيرون از پايگاه بچه ها مي توانستند بچه باشند . همين باعث شده بود كه مأموران رجوي آنها را قانع مي كردند كه بايد اعمال و گفتار و ارتباط هاي يكديگر را به آنها گزارش بدهند و در واقع جاسوسي همديگر را بكنند .



اين درست همان شيوه اي است كه رجوي در مورد رزمندگان و مجاهدين به كار مي برد . هر مجاهدي وظيفه دارد اعمال ، گفتار ، افكار و همه حركات مجاهد ديگر را بطور مشروح به مسئولين گزارش بدهد .



حتي اگر اين ( مجاهد ديگر ) همسرش ، برادرش ، پدرش، يا خواهرش باشد . در واقع نيمي از وقت مأموران يا مسئولان رجوي به بررسي اين گزارش ها مي گذرد .بچه ها هم مشمول همين قانون اهريمني مي شدند كه دقيقاْ همان روش آخوندها است .



ارتباط بچه ها با همديگر و موضوع انس و الفت چه مي شد يا چه مي شود ؟



بچه ها اگثراْ به مدرسه اي مي رفتند به نام مارتين لوتركينگ در شهر كلن كه به خلاف معمول آلمان اقلاْ پانزده كيلومتر با پايگاه شان فاصله داشت .به اين ترتيب دست كم پنج ساعت از وقت شان در رفت و آمد به هدر مي رفت .



پسرها هم از پايگاهي ديگر به همان مدرسه مي رفتند .خيلي از اين بچه ها كه با همديگر خواهر و برادر هم بودند اجازه نداشتند باهم تماس بگيرند .ارتباط دخترها هم خارج از پايگاه با هم ممنوع بود .



بچه هاي معصوم مجبور بودند قاچاقي با همديگر ارتباط بگيرند . كه اگر مسئول پايگاه مي فهميد پدرشان را در مي آورد .



هديه هايي هم كه بچه ها به هم مي دادند فقط عكس هاي مسعود و مريم رجوي و فهيمه ارواني بود .تنها تجمل بچه ها كه در سراسر اتاق هايشان به چشم مي خورد ، و احتمالاْ هنوز هم هست قاب عكس بود .



هرگز اجازه نمي دادند بچه ها با هم يا با مسئولشان مأنوس شوند . من بارها شاهد گريه و زاري دختر بچه ها بودم كه با هم حرف زده بودند _ حال چه حرفي نمي دانم _ و همين ( خواهر اعظم ) عضو شورا برده بودشان زير سين جيم كه چرا با هم حرف زده اند و چه حرفي با هم زده اند .



البته اين رسم قرارگاه اشرف بود كه در مورد بچه ها هم اجرا مي شد . همه پيوندهاي عاطفي را مي گسلند تا بتوانند عواطف را فقط به مسعود و مريم وصل كنند.



باز هم از بچه ها حرف خواهيم زد . واقعاْ بچه ها چه گناهي كرده اند كه بايد وجه المصالحه زمين لرزه هاي مذهبي _ سياسي قرار گيرند ، و عصيان اين بچه ها به كجا انجاميده است ؟.


 © Copyright 2004 www.irandidban.com