| تاريخ:
٢١/١١/١٣٨١ |
تعداد
بازديد صفحه: ١٢٤٣
|
عشق ممنوع 8
|
نادره افشاری
|
|
دوستي ميان بچه ها هم ، در دستگاه مجاهدين ممنوع بود
مادراني كه زندگي بچه هاي بي مادر را مي خوانند ، بيش از هر انسان ديگري به عمق فاجعه پي مي برند .تبليغ عمومي آقاي رجوي اين بود و اين است كه موضوع مادر و پدر و زن و شوهر و خانواده ، در محدوده سازمان مجاهدين حل شده ، و همه به رهبري ايشان و همسرشان مي انديشند، نه به مادر و پدر و زن و شوهر و خانواده.
اين فقط تحميل فشار به مجاهدين و فرزندانشان بوده است ، و نه واقعيت .
واقعيت اين است كه نياز به داشتن مادر ، هرگز براي بچه ها در درجه دوم اهميت قرار نمي گيرد ، چه رسد به آنكه به كلي از اهميت بيفتد و به جايش موجود موهوم ديگري به نام رهبر بنشيند .
حتي در واقعي ترين ، صادقانه ترين و قابل قبول ترين حركات انقلابي جهان و نزد فداكارترين انقلابيون جهان ، مادر را با هيچ چيز ديگري نمي توان عوض كرد .
مجاهديني كه خود را از قلمرو استيلاي مسعود رجوي خلاص كرده اند ،اولين كارشان تماس تلفني و ايجاد ارتباط با خانواده ، و بالاخص اگر مادرشان زنده بود است ، با مادرشان بوده است . اين طبيعت انسان است و انسان انقلابي براي احياء و حفظ اين طبيعت است كه مبارزه مي كند ، نه براي تخريب آن .
تا زمانيكه مجاهدين در قلمرو مكتب مسعود رجوي و مريم رجوي هستند حق ندارند با پدر و مادر و برادر و خواهر و مجموعه خانواده شان تماسي بگيرند . نه مي توانند به آنها تلفن كنند ، نه مي توانند به آنها نامه بنويسند ، نه حق دارند به تلفنهاي آنها پاسخ بدهند ، نه حق دارند به نامه هاي آنها دسترسي پيدا كنند .
اين رابطه ، به كلي در مجاهدين تحت استيلاي رجوي ها ، ممنوع است . نامه هايي كه از طرف خانواده ها ، چه خانواده هايي كه در ايران هستند و چه خانواده هايي كه در تبعيد به سر مي برند ، براي فرزندان مجاهدشان ارسال مي شود ، هرگز به دست آنها نمي رسد . اين نامه ها را در دفاتر مخصوصي مي خوانند و روانه سطل زباله مي كنندكه در دستگاه آقاي رجوي ، معروف به ( سطل ملات ) است .و بعد هم آنها را مي سوزانند .
" حسين كشاورز" مجاهدي كه نيمي از بدنش را از دست داده و الان در سوئيس روي صندلي چرخدار راه مي رود ، پس از آنكه از مناسبات مجاهدين خارج شد و پس از سالها به مادرش تلفن كرد ، مادر از آن طرف خط فريادي كشيد و بد و بيراهي گفت و گوشي را گذاشت . حسين دوباره تلفن زد و گفت :مادر جان من حسينم ، پسرت ! مادر گفت چرا مي خواهي مرا آزاربدهي حسين مرده است ، بالاخره حسين توانست پس از مدتها مادرش راقانع كند كه پسر اوست كه زنده است ، اما روي صندلي چرخدار .
خود من هم زماني كه در دستگاه آقاي رجوي بودم قانع شده بودم كه تماس گرفتن با خانواده گناه است . در حالي كه خواهرم هفت سال در زندان بود و برادرم به اسارت ارتش عراق درآمده بود و خود من هم سالها بود كه از پدر و مادر جدا شده بودم و مي دانستم كه آن بيچاره ها چه رنجي مي كشند ، براي آن كه مبادا در ارتباط عاطفي و انقلابي ! با رهبري!خللي وارد شود ،ميل به تماس با پدر و مادر را در خود سركوب مي كردم ، اما به محض آنكه پايم به آلمان رسيد ، اولين كاري كه كردم تماس با پدر و مادرم بود .
اين ميل و غريزه طبيعي انسان است ، مگر مي شود سركوبش كرد .سركوب اين تمايل طبيعي منجر به بيماريهاي وحشتناك روحي مي شود ، وقتي بزرگترها ، آن هم بزرگترهايي كه درباور خود آرماني و انقلابي هم هستند ، نتوانند اين غريزه انساني را در خود به نابودي بكشانند ، از كوچكترها چگونه مي شود توقع داشت كه از موضع پدر و مادر كوتاه بيايند ………..
اجازه بدهيد در اين مورد مثالي برايتان بزنم .وقتي من درقرارگاه اشرف بودم دختر بچه اي به نام مريم هادي زاده دختر علي هادي زاده ، با نام تشكيلاتي جعفر ، اين دختر كه حالا بايد حدوداْ پانزده ساله باشد ، با دختر من ميثاق ، در يك پانسيون بود .مريم هادي زاده مبتلا به بيماري ديابت بود و مدام هم ضعف مي كرد و از حال مي رفت .
ميثاق و مريم با هم بسيار دوست بودند .مادر مريم هادي زاده به نام پريچهر را ، مسعود رجوي در عمليات نظامي قدرت طلبانه اش ، به كشتن داده بود .مريم هادي زاده يك كلاس از دختر من بالاتر بود و از آنجا كه دوستي ميان آدم ها _ اعم از كوچك و بزرگ_ در دستگاه رجوي ممنوع بود .اين دو بچه در واقع با هم يك دوستي ممنوع داشتند و يواشكي همديگر را مي ديدند.
مسئولين پانسيون ، به آنها كه در يك كلاس نبودند ، اجازه نمي دادند با هم صحبت كنند و طفلك ها به هواي رفتن به دستشوئي، يا در فرصت هاي ديگر مثل زنگ تفريح مدرسه ، با هم راه مي رفتند و گپ مي زدند . مادر مريم ظاهراْ پيش از آن در سالهاي 68-67 کشته شود ، هفته اي يكبار كه مي توانست دخترش را ببيند با او ارتباط حسي بالائي داشت واز دست دادن او به لحاظ روحي به كلي اين بچه را به هم ريخته بود .از طرفي خود من هم براي رفتن به منطقه ، در وضعيتي قرار گرفته بودم كه ناگزير از همسر قبلي خود جدا شده بودم .
همسر قبلي من در جهت مجاهدين نبود و من عملاْ راهي جز جداشدن از او نداشتم . به اين ترتيب مريم هادي زاده مادر نداشت و ميثاق من هم پدر نداشت .اگر چه پدرش زنده بود .مريم مرا بسيار دوست مي داشت و دختر من كه آن روزها تقريباْ هفت ساله بود به جعفر علاقه داشت . اين دو دختر بچه ، از آنجا كه مي دانستند مادر يكي شان ديگر زنده نيست ، باهم تصميم گرفته بودند كه من با پدر مريم ازدواج كنم .
اين براي من كه اساساْ معلم بودم بسيار درد آور بود كه مي ديدم بچه اي كه بايد تمام فكر و ذكرش ، بازي كردن و درس خواندن باشد مجبور است كه فقط به كمبود مادر فكر كند.
بچه هايي هم كه بعدها به پايگاههاي آلمان يا كشورهاي ديگر منتقل شدند ، چنان غرق در اين كمبود بودند كه هميشه مات و مبهوت به دور و بري ها و بچه هايي كه مادر داشتند فكر مي كردند .
دراين شرايط ، هواداراني بودند مثل سيمين منافي و مريم بشارتي و زينب كه گاهي براي كمك به پايگاه موسوي مي آمدند و بچه هاشان را هم همراه مي آوردند يا حتي خود من كه اين اواخر سرو ساماني يافته بودم و بچه هايم را در روزهاي تعطيل ، و ناگزير با خود به پايگاه 150 نفره موسوي مي بردم .شما نمي دانيد كه آن صدو پنجاه بچه اي كه والدينشان کشته شده بودند و يا از آنها جدا بودند چه جوري به بچه هاي ما كه مادر داشتند و مادرشان در كنارشان بود نگاه مي كردند ، براي اينكه اين بچه هاي معصوم درد بي مادري را به اين آشكاري تحمل نكنند ، من به دختر پنج ساله و ميثاق يازده ساله ام سفارش كرده بودم كه در پايگاه مرا خاله نادره صدا بزنند ، نه مامان ……….
در مناسبات فرمايشي آقاي رجوي كه آنقدر در سازمان مجاهدين سايه افكند تا به ويران شدن پايه هاي اين سازمان انجاميد و آن را تبديل به يك دستگاه دروغ گو ، لافزن و متقلب كرد ، براي آنكه موضوع عاطفي ميان بچه و والدين به كلي و حتي پس از کشته شدن يكي از والدين ، از بين برود ، حتي روي حمل كردن اسم خانوادگي هم حساسيت نشان داده مي شود ، وقتي پدرها کشته مي شدند ، البته در دوره پيش از طلاق هاي اجباري ، مادران مجبور بودند همسر جديدي از ميان مجاهدين برگزينند كه البته اين امر ، درفرهنگ قبيله اي ، يعني قبايلي كه هنوز مفاهيم تمدن و آزادي را در نيافته اند ، سابقه تاريخي دارد .
پس از اين معراج اجباري ، كه البته من شخصاْ زير بارش نرفتم ، بچه ها بايد اسم فاميل پدر جديدشان را برمي گزيدند ، يعني به صراحت اعلام كرده بودند كه بچه ها اجازه ندارند نام فاميل پدر خود را داشته باشند .استدلال آقاي رجوي هم اين بود كه اين پدر جديد حالا پدري مي كند ، آنكه نيست حقي هم ندارد .
آزاده دادخواه ، دختر تشكيلاتي حسين دادخواه از اين گونه بچه ها بود .اسم پدر آزاده را كه گويا همافر بود و در داخل كشور کشته شده بود از نام فاميلش حذف كرده بودندبه همين جهت اين دختر كه در پايگاه موسوي آلمان هم بسيار مورد ستم قرار گرفته است ، شده بود آزاده دادخواه .
سه خواهر و برادر بودند كه معروف بودند به خطيب شهيدي . پدر اصلي اين سه خواهر و برادر كه نامش در خاطرم نيست کشته شده بود .برادر بزرگتر كه او را از تحصيل محروم كرده بودند و گذاشته بودنش جزو رزمندگان ارتش بغلي آقاي رجوي نام فاميل پدرش را حفظ كرده بود ولي خواهرش مريم كه در عراق شاگرد خود من بود به نام فاميل همسر جديد مادرش ، يعني خطيب شهيدي خوانده مي شد ، به اين ترتيب سه خواهر و برادر دو فاميل داشتند .
در مورد ممنوعيت ارتباط نزديك ، حتي ميان بچه هاي كوچك ، اجازه بدهيد به نمونه اي اشاره بكنم .دو دختر بچه بودند به نام هاي طاهره و معصومه كه در قرارگاه اشرف ، هر دو در كلاس اول ابتدائي بودند. اين بچه ها دوقلو بودند و من كلاس اول و دومشان را به ياد دارم .براي اينكه اين بچه هاي دوقلو به هم انس نگيرند ، از هم جدايشان كرده بودند ، يعني در دو اتاق مختلف پانسيون آنها را نگه مي داشتند و در دو كلاس مختلف گذاشته بودندشان ، حتي در مدتي كوتاه هم كه در يك كلاس بودند ، آنها را در دو طرف كلاس مي نشاندند .
به نمونه اي ديگر توجه كنيد . زن و شوهري از هند به عراق آمده بودند كه پنچ فرزند داشتند . دختر و پسر اين خانواده را كه آن روزها پانزده ساله بودند ، از مدرسه محروم كرده بودند و فرستاده بودندشان به ارتش آقاي رجوي ، سه بچه كوچك را هم به اين صورت در نقاط ديگر جهان پخش كرده بودند " دو تا از آن بچه ها به نام هاي سنگر و مقداد هفت هشت ساله بودند كه اتفاقاْ دوقلو هم بودند "سنگر را در پايگاه شهر كلن نگه داشته بودند و مقدادرا فرستاده بودند به يك كشور ديگر و سپرده بودند به يك خانواده ايراني .فرزند پنجم خانواده را هم كه دو سه ساله بود و اسمش شكوفه بود ،فرستاده بودند به يك كشور، نزد يك خانواده ديگر .
من واقعاْ نمي دانم روي اين عمل چه اسمي بگذارم و آقاي رجوي چگونه مي خواهد پاسخ اين اعمال را به مردم ايران كه ادعا مي كند در داخل كشور و خارج كشور از او و همسرش حمايت مي كنند ، بدهد؟تعجب آور است كسي كه مرتكب چنين اعمال جنايتكارانه اي شود و منتظر باشد كه مردم از او به عنوان يك انقلابي بي نظير كه جز رفاه و آسايش آنها هيچ فكري در سر ندارد، قدرداني هم بكنند و در خوابهاي پريشاني كه برايش پيش آمده است ، او را به عنوان رهبر و همسرش را به عنوان رئيس جمهور آينده ايران برگزينند و تعجب آورتر اينكه دو چهره شناخته شده در جريان مبارزات ايران ، يعني آقايان منوچهر هزارخاني و هدايت متين دفتري ، سعي كنند با كميسيون حقوق بشر سازمان ملل متحد تماس بگيرند و به مسئولان آن كميسيون بگويند كه همه اين حرفها دروغ است .
من تعجب مي كنم كه وقتي دروغ ، و راستي باشد پس راست چيست ؟ حتي اگر اين حضرات ، اعمال خشونت آميز و بي رحمانه آقاي رجوي نسبت به مجاهدين و رزمندگان را، با وجود اين همه شاهدي كه فقط بعضي هاشان زبان به ابراز حقايق گشاده اند ، نديده بگيرند ، در مورد تزريق ايدئولوژي به بچه هاي زير شانزده سال كه جهان متمدن براي تعليم و تربيت و فضا و محيط خاص آنها اصولي دارد چه جوابي دارند بدهند ؟
آقاي متين دفتري كه خود وكيل پايه يك دادگستري بوده اند و خود را مبلغ و مدافع اعلاميه جهاني حقوق بشر معرفي مي كنند ، مي توانند تشريف بياورند به آلمان و از طريق اداره جوانان ، پليس ، شهود و خود اين بچه هايي كه در حال حاضر از آن مناسبات خارج شده اند و پيدا كردنشان چندان دشوار نيست ، تماس بگيرند و واقعيت ها را به مردم ايران گزارش كنند .
آيا آقاي متين دفتري كه مي دانند در اعلاميه جهاني حقوق بشر ، تحميل و تزريق عقيده ممنوع است ، فرصت كرده اند مصاحبه اي را كه بنده با همين شماره هاي نيمروز انجام داده ام بخوانند ؟
آيا همه اينها را دروغ مي پندارند ؟ تماس گرفتن با خود من و اين همه شهود كه كار دشواري نيست .
آيا آقايان متين دفتري و هزارخاني و مهدي سامع و محمدرضا روحاني كه ادعا مي كنند مدافع حقوق مردم ايران هستند و ظاهراْ بنابر همين ادعا بوده است كه به شوراي ملي مقاومت پيوسته اند ، مي پذيرند كه در جهان متمدن امروز شما بچه چهارده پانزده ساله اي را كه بيمار هم هست وادار كنيد كه روزه بگيرد و خبردار جلو عكس آقا و خانم رجوي سرود بخواند ؟
اجازه بدهيد موردي را درباره دختري به نام عادله به عرضتان برسانم . ماه رمضان 2 سال پيش بود .عادله كه دختر بسيار لاغر و ضعيفي بود و واقعاْ جز پوست و استخواني از او باقي نمانده بود و ناراحتي معده شديد هم داشت ، در اثر سخت گيري ها و اجبارهاي مكرر طيبه رحماني لاهوت معروف به اعظم مسئول پايگاه موسوي ، كه ضمناْ مثل آقايان متين دفتري و هزارخاني عضو شوراي ملي مقاومت هم بود مجبور شده بود روزه بگيرد. من خودم نه در آن زمان روزه مي گرفتم و نه در هيچ زمان ديگري .درست روز اول ماه رمضان كه من خود در پايگاه موسوي بودم ، ساعت سه صبح اين دختر بيمار را كه آن زمان چهارده ساله بود بيدار كرده بودند براي كارگري و آماده سازي سحري .
بعد هم چون خودش مجبور بود روزه بگيرد ، يك بشقاب پلو و كباب مي خورد و مي خوابد. ساعت هشت صبح ، از شدت دل درد بيدار مي شود و مي نالد كه از همان سحر دلم درد مي كند و نمي توانم بخوابم . به خاطر همان دل درد شديد ، چون نتوانسته بود، پس از انجام مراسم اجباري سحري و نماز ، بخوابد و برخيزد به مدرسه برود .تلفن زديم آقاي محمد علي علي نژاد بيايد تا اين دختر معصوم را ببريم به بيمارستان دانشگاه كلن . دخترك داشت از شدت دل درد از دست مي رفت . اين آقاي محمد علي علي نژاد خود در ايران قاضي دادگستري بوده و آقاي متين دفتري مي توانند در يك تماس كه بر مبناي شرف وكالت و قضاوت باشد ، اين جريان را و صدها فاجعه ديگر را از خود ايشان بپرسند .
به شرط آنكه نترسند كه در روزنامه آقاي رجوي به سردبيري آقاي منوچهر هزارخاني به ايشان هم بگويند ( بريده مزدور ) .
به هر حال عادله را برديم به بخش هاي مختلف بيمارستان دانشگاه كلن ، اعم از راديو گرافي و سونوگرافي و آزمايش ادرار ، اما درحاليكه آن طفل معصوم يكسره از درد به خود مي پيچيد ، دكترها نمي فهميدند چه اتفاقي افتاده است .
بالاخره دكتر مسئول يقه بنده و محمدعلي علي نژاد را گرفت كه حتماْ بايد بگوئيد كه اين بچه چه خورده است .گفتم: چلوكباب .گفت : كي !گفتم سه بعد از نيمه شب ديشب دكتر گفت شما ديوانه ايد كه به اين بچه مريض آنهم ساعت سه بعد از نيمه شب ! چنين غذاي سنگيني خورانده ايد .
به دكتر توضيح دادم كه اين بچه مادر ندارد ، دكتر گفت اگر اين بچه مادر ندارد شما كه مربي او هستيد عقل نداريد ، و با غضب اتاق را ترك كرد .
 |