| تاريخ:
٢٤/١١/١٣٨١ |
تعداد
بازديد صفحه: ١٤١١
|
عشق ممنوع 9
|
نادره افشاری
|
|
عشق و عاطفه مادري ، ممنوع
تكليف تغذيه اين بچه ها چه مي شد ؟
بچه هايي كه حدود ساعت 6 صبح ، با نوار بيدارباش مسئول پايگاه از خواب پرانده شده بودند و بايد تا ساعت هفت صبح خودشان را به پايگاه افشار كه در فاصله اي طولاني نسبت به پايگاه آنان قرار داشت مي رساندند ، همانطور كه اشاره كردم ، فقط مي توانستند تكه اي نان و پنير و چاي شيرين ، يا گاهي كمي كره نباتي بخورند. شنيده ام كه سهميه پنير و كره حيواني هر زنداني براي صبحانه ، حداقل 25 گرم است كه روي هم رفته مي شود 50 گرم .
در پايگاه نيروئي افشار هم كه در شرق شهر كلن واقع بود ، اين استاندارد حتي براي بچه هاي سيزده چهارساله اي كه عملاْ زنداني رجوي بودند ، رعايت نمي شد .
بچه ها بايد رأس ساعت هفت و سي دقيقه صبح ، منطبق با تيم بندي خود كه بر تابلو اعلانات نصب شده بود ، به سمت شهر مورد نظر كه در جدول تيم بندي شده بود ، راه مي افتادند .
بسته به دوري يا نزديكي شهرها ، بچه ها از هشت و نيم تا نه نيم صبح ، به محل مي رسيدند و پيش از شروع ( گدائي شرافتمندانه ) در ارزانترين قهوه فروشي كه سرپائي و معروف به ( ادوشو) است ، فقط يك قهوه مي خوردند كه خواب از سرشان بپرد .گاهي هم ، همراه با اين قهوه يك كيك سي فينيكي كه اصلاْ خاصيت غذايي و حتي حجم متناسبي هم نداشت ، به بچه ها داده مي شد .
اين البته بستگي داشت به كسي كه ( سرتيم ) بود .اگر اين سرتيم اعضاي مجاهدين بود و از ستاد معروف به نيك حسيني يا باقرزاده آمده بود ، از همان كيك سي فينيكي هم خبري نبود .اين اعضاء كه به دليل شستشوي مغزي حتي حاضر بودند براي رهبر خود ، به سبك ژاپني ها ( هاراگيري ) هم بكنند ، خرج كردن حتي يك فينيك اضافه براي تغذيه خود يا يچه ها هم ، حرام مي دانستند .
آنها معتقد بودند كه تسليحات و مهمات پادگان اشرف ، با اين پولها تأمين مي شود و اكثراْ نمي دانستند كه امدادهاي غيبي ديگري هم وجود دارد .
بنابراين ، بچه هاي معصوم بايد با شكم گرسنه و چرت هاي سرپائي ، در آن سرماي استخوان سوز ، يا گرماي طاقت فرسا ، تا ساعت يك بعداز ظهر كه وقت نهار بود ، در گوشه اي كز مي كردند ، يا دنبال عابران آلماني ، به التماس ريسه مي شدند .
ملاحظه مي فرمائيد كه اين عمل در قوانين بين المللي و اصول پرورشي ، جرم است. ساعت يك بعداز ظهر هم ، در حاليكه ديگر رمقي براي بچه ها نمانده بود و به قول خود مجاهدين ( جسد ) شده بودند ، مسئول تيم آنها را به ارزانترين غذافروشي سرپائي تركها مي برد ، و ارزانترين غذاي آن غذافروشي را كه معمولاْ ( دونر كباب ) تركي لاي يك تكه نان بربري بود ، به آنها مي داد كه معمولاْ دل درد مي گرفتند .
ساعت يك و نيم بعداز ظهر ، باز به آن ها يك قهوه سرپائي مي دادند تا خواب از سرشان بپرد و سر پست زنداني خوابشان نبرد .
به اين ترتيب ، به خصوص در روزهاي شنبه اول هر ماه كه در آلمان به شنبه بلند معروف است ، و در روزهاي عادي ديگر ، بچه ها بايد تا شش و نيم بعداز ظهر كه فروشگاهها باز بودند ، يك لنگه پا در خيابانها مي ماندند .
ساعت هفت بعدازظهر به پايگاه نيروئي برمي گشتندكه تا به پايگاه برسند گاهي ساعت ده شب مي شد .آنگاه تازه بايد مي نشستند و غذاي جيره بندي شده اي را كه اكثراْ سيرشان نمي كرد ، مي خوردند .
به اين مي گويند ؛ تغذيه انقلابي در مكتب تعليم و تربيت مسعود رجوي !!
وقتي بچه ها به پايگاه خودشان برمي گشتند ، همان برنامه تماشاي فيلم ها و مانورهاي رهبري بود و توپ و تشر و اجراي شامگاه و خبردار در مقابل تصوير رجوي ايستادن و ايران رجوي – رجوي ايران گفتن و كارگري و بچه داري و نشستهاي طولاني شستشوي مغزي و اجبار به گزارش نوشتن از حرفها و حركات و اعمال و عكس العمل هاي همديگر ………….
عرض كردم كه اين بچه ها ، از طبيعي ترين ارتباط انساني كه ارتباط با پدر و مادر است محروم بودند و بايد باور مي كردند كه پدرشان ( عمو مسعود ) و مادرشان ( خاله مريم ) است .
اجازه بدهيد در مورد اين كمبود و ميل سوزان سركوب شده اي كه بچه ها به محبت مادر داشتند و هميشه از آن محروم بودند ، مثالي برايتان بزنم .
سال شصت و هشت كه من در عراق و در قرارگاه اشرف بودم ، روزي از دفتر مدرسه گفتند كه بروم به پانسيون مدرسه ، پانسيون ساختمانهايي را مي گفتند كه محل زندگي بچه ها بود ، دختران و پسران ، جدا از هم ، و در سنين مختلف ، در ساختمان هاي مختلف نگهداري مي شدند .
بچه هايي كه پدر و مادر داشتند ،فقط شبهاي جمعه- در صورتي كه نشستي در كار نبود ، كه اكثراْ بود _مي توانستند بروند پيش آنها .بچه هايي هم كه پدران و مادرانشان درحادثه جويي هاي آقاي رجوي کشته شده بودند ، مي رفتند پيش والدين دوم ، يا سوم ، .
به من گفتند بروم به پانسيون كه بچه ها روز حمامشان است و كمك مي خواهند .قبلاْعرض كنم در هر يك از اتاقهاي هريك از ساختمانهاي پانسيون ، به طور متوسط هيجده بچه زندگي مي كردند .
گفته بودند بايد به يكي از كلاسهاي اول دخترها كه هفده هيجده نفر مي شدند و در يك اتاق جمعي زندگي مي كردند و معلم پانسيون نداشتند ، كمك كنم .
شال و كلاه كرده ، به قسمت پانسيون رفتم و خودم را به پرنيان هم مسئول كلاس هاي اول دختران بود و هم مربي مستقيم يكي ازاين كلاسها معرفي کردم ، بچه ها مرا شناختند .معلم مدرسه شان بودم .بچه ها آن وقتها شش هفت ساله بودند و حالا بايد سيزده چهارده سال باشند .روز چهارشنبه بود و روز حمام آن پرندگان قشنگ .
با حس و حال و عواطف خودم كه چندان منطبق با دستور رهبري نبود ، يكي يكي شان را در آغوش گرفتم و بوسيدم و حمامشان كردم .بعد بردمشان توي اتاق پانسيون لباسهايشان را پوشاندم و سرهاشان را خشك كردم . توي اتاق فقط من بودم و آن هفده هيجده دختر شش هفت ساله .من لباس نظامي پوشيده بودم و روسري داشتم .يكي از اين دختران معصوم گفت :خانم معلم نادره ، مي توانيم موهاي شما را ببينيم ؟آن روزها من موهاي بلندي داشتم كه پشت سرم مي بستم كه از زير روسري اجباري بيرون نزند ، دلم گرفت .
آنقدر كه هيچ وقت از عهده بيانش برنخواهم آمد .بچه ها مادر مي خواستند ، مادري كه بتوانند موهايش را ببينند ، مادري كه بتوانند موهايش را نوازش كنند ، مادري كه بتوانند به او دست بزنند ، خودشان را به او بچسبانند و وجودش را احساس كنند .
گره روسريم راباز كردم ، روسري را برداشتم ، گل سر موهايم را باز كردم .دخترهاي كوچولو چنان نگاهم مي كردند كه انگار دنيا را پيدا كرده اند . چنان ذوق و شوقي در چشم و چهره شان بود كه انگار دنياي آرزوهايشان را فتح كرده اند ، با هر چشم و با هر نگاه دريائي از محبت و عاطفه ، خيز برمي داشت و موج مي زد و تمام هستي مرا زيرورو مي كرد . با اين باور كه انقلاب و مبارزه براي آزادي مردم اين عوارض را هم دارد ، بغضم را فرو مي خوردم . يكي از كوچولوهاي عزيزم كه اسمش سميه بود و هنوز هفت سالش تمام نشده بود ، با لحن كودكانه اي كه براي هيچ ايدئولوژي و سياستي قابل درك نيست گفت :خانم معلم نادره چقدر نازي ، چه موهاي قشنگي داري، مي شود موهايتان را شانه كنم ؟
بعدمن نشستم روي يك صندلي و آن دختران محروم از محبت مادر ، صف بستند و به نوبت موهاي مرا شانه كردند ، در اين حالت، يكي روي اين پايم نشسته بود و يكي روي آن پايم و دو تا هم روي زمين كه با من گپ مي زدند .
چه دوران هولناكي .و من به عشق خلقم و بچه هاي خلقم و به عشق آزادي كه مادران اين بچه ها به همان عشق مي جنگيدند و جان مي باختند ، نمي دانيد چه صفايي با اين پرنده هاي معصوم مي كردم . ناگفته نگذاريم كه اين البته دوران پادشاهي بچه ها بود كه مادرانشان را به خود نزديك حس مي كردند . مي دانستند كه البته آنها كه زنده بودند در چند قدمي هستند .آنهايي كه مادرانشان کشته شده بودند ، مادر دوم و سوم داشتند كه در اصطلاح به آنان مادران تشكيلاتي مي گفتند و شبهاي جمعه كه قرار بود از پانسيون به اسكان ، يعني محل اقامت آخرهفته مادران بروند ، با اين مادران مي رفتند .
مادران رده بالا كه اصلاْ هيچ وقت نداشتند فرزندانشان را ببينند و اساساْ نبايد در اين رابطه عاطفي و انساني غرق مي شدند .فرزندان اين مادران رده بالا را كساني كه " لله " يا نايب مادر تلقي مي شدند شب جمعه تحويل مي گرفتند .
محمدقرايي كه دندانپزشك و ظاهراْ شاعر هم هست ، با نام تشكيلاتي صابر ، آن روزها مدير مدرسه بود . عجيب است كه شاعر بايد حس و حال و عاطفه فوق العاده اي داشته باشد و اگر هم فكر مي كند كه براي آزادي مردم ميهنش مي جنگد ، نمي تواند از حس و حال و عاطفه فارغ باشد ، اما انگار شاعراني هم كه در مكتب رجوي شاعر شده اند ، با تعريف عام از شاعر ، فاصله عجيب و غريبي دارند .
اين آقاي محمد قرايي هميشه با من سر همين مسئله بچه ها ، بحثهاي تندي داشت ، كه من با استدلال رعايت اصول مبارزه ، همه را قورت مي دادم .اما البته نه به آساني و بدون درگيري ، وقتي من مشكلات عاطفي بچه ها را نزد همين آقاي شاعر مطرح مي كردم ، مي گفت مشكل تو اين است كه زيادي مادري .
تو بايد تمام عواطف را بريزي زير پاي رهبري ، نه بچه ها . معمولاْ احساس قدرتمند مادري ، چه در جهان متمدن و چه درجهان زير سلطه اهل تمدن ، بزرگترين امتياز به حساب مي آيد .اما در دستگاه مجاهدين قضيه معكوس شده است .من آن قدر اين بچه ها را دوست مي داشتم و دوست مي دارم كه زير شيشه ميز كارم و بر ديوار پشت سرم عكسهاي عده اي از آنها ، از جمله سه عكس از سه فرزند خودم را زده بودم . يكروز دكتر محمد قرايي كه گزارشهايي عليه من از مينا ابراهيميان و منصوره متولي دريافت كرده بود ، به من هجوم آورد كه : خواهر نادره ميزتان را كرده ايد باغ وحش ؟ !آدم .آن هم يك زن مبارز و رزمنده ، و در قرارگاه اشرف ، عكس بچه ها و شاگردانش را به در و ديوار مي زند ؟ واقعاْ كه باعث سرافكندگي است .
همه جا بايد فقط عكس رهبري باشد .عكسها را جمع كرد . حتي نقاشيهاي بچه ها را هم جمع كرد . در حياط مدرسه كه نقش ناظم را بازي مي كردم و هنگام بازي آنها براي حفاظتشان قدم مي زدم ،هم بچه ها از سر و كول من بالا مي رفتند هم من آنها را بغل مي كردم و مي بوسيدم .
يكروز كه محمد قرايي شاهد اين صحنه بود ، براي چندمين بار مرا به كناري كشيد و باز گفت : اشكال تو اين است كه زيادي مادري .
پس از انجام يك انقلاب دروني به نام پروسه انقلاب مسئول اولي مريم كه مرا به آلمان اعزام كردند ، زهرا مريخي مسئول كميسيون تبليغات شوراي ملي مقاومت كه آن وقتها مسئول آلمان بود ، صراحتاْ به من گفت كه انقلاب تو از بچه هايت مي گذرد و تو بايد اين ها را قرباني بکني .
انقلاب در مكتب مسعود رجوي و مريم رجوي ، يعني مادري ممنوع ! يعني خانواده ممنوع !يعني هر گونه عشقي ، جز عشق به مسعود و مريم رجوي ممنوع !!
ادامه دارد...
 |