تاريخ: ١٢/٠٣/١٣٨٢ تعداد بازديد صفحه: ١٢٥٩
خشونت تشکیلاتی 2

شکنجه در زندانهاي رجوي

به نام صلح ، دمکراسي و آزادي

گزارش به رياست سازمان صليب سرخ جهاني و همه سازمانهاي مدافع حقوق بشر

درباره وضع دروني و زندانهاي سازمان مجاهدين خلق ايران

من نوروز علي رضواني فرزند حيدر علي ، در سال 1956 ميلادي در شهرستان دره گز خراسان ( ايران ) به دنيا آمدم و اکنون به عنوان پناه جو در کشور آلمان به سر مي برم.

آقاي رئيس !

سرنوشت مرا از آن سوي جهان از قلب خاورميانه به اين سوي جهان به قاره اروپا کشانيده است ، بي آنکه خود بخواهم همانند برگي شناور در سطح جويبار از آن سوي جهان به اين سوي جهان روانه شدم بي آنکه بدانم چرا ؟



به کدامين گناه بايد چنين سرنوشتي مي داشتم و در عمر نه چندان بلند خود اين همه مصيبت و آوارگي را مي آزمودم ؟ من به سان اسيري محکوم در امپراتوري ديکتاتوري از زنداني به زندان ديگر منتقل شدم و اکنون سالهاست که به کوچکترين اتاق تنهايي پناه برده ام و از اندوه مي گريزم .



اکنون از من جز پوست و گوشت لهيده اي از شکنجه هاي جسمي و رواني سازمان توتاليتر آقاي مسعود رجوي ، مستقر در خاک عراق ، چيزي به جاي نمانده است .



آرزو دارم که بار ديگر زندگي را تجربه کنم ، پيداست که نمي توانم . به کجا بايد روي آورد و به چه کسي ؟ آيا پناه دهنده اي هست ؟



آقاي رئيس !



من از سرزمين جانواران وحشي مي آيم و براي شما از ظلمت آن مي نويسم ، باشد که در روشنائي به قضاوت بنشينيد !



امروز گذشت ، فردا بايد شاهد کدامين بوسه خونين در شکنجه گاه هاي شوراي ملي مقاومت آقاي رجوي در خاک عراق باشيم ؟ !



آقاي رئيس !



در اين مقطع از تاريخ مبارزه مردم ايران در راه آزادي و دمکراسي چرا بايد جواناني چون من چنين سرنوشتي داشته باشند ؟ !‌



آقاي رئيس !



من در امتداد اين اندوه همين قدر داناتر شده ام که بدانم مرزها فقط براي تفکيک دولت ها از هم است و نه انسانها و انسانيت .



ما انسانهايي بوديم که براي دمکراسي و آزادي گام به زندگي اجتماعي گذارديم و هنوز نيز برآنيم که تا رسيدن به دمکراسي واقعي در وطنمان ايران ، دمي سکوت اختيار نکنيم . ما گمان مي کنيم که يک حکومت دمکراتيک خواست بحق مردم ايران است که در طول تاريخ خود بارها و بارها تازيانه ديکتاتوري را بر گرده خود احساس کرده اند .



ما بطور اصولي با هر نوع حکومت استبدادي که بر بنياد يک ايدئولوژي توتاليتر شکل گرفته باشد مخالفيم . ما در يافته ايم که انسانيم و آزادي حق طبيعي هر انسان است و هيچ کس و به هيچ عنوان حتي به نام آزادي حق ندارد آن را سلب کند .



ما تا اين لحظه از نثار زندگي خود که با ارزش ترين سرمايه هر انسان است دريغ نورزيده ايم ؛ ولي افسوس ، هزار افسوس که پس از 16 سال تلاش شبانه روزي در سازمان مجاهدين خلق ايران ، بدانجا رسيديم که در باصطلاح دادگاه هاي آن ، مستقر در خاک عراق به اعدام محکوم شويم و هر روز از اين زندان به آن زندان روانه گرديم .



آقاي رئيس !



من نوروز علي رضواني که با شما سخن مي گويم ، در برابر تمامي بشريت آزاد فرياد مي زنم و اعلام مي کنم که تلخ ترين ايام زندگي خود را در شکنجه گاه ها و زندانهاي سازمان مجاهدين خلق ايران مستقر در خاک عراق گذرانيده ام ؛



در دادگاه هاي آن به مرگ محکوم شده ام و قساوت هايي را ديده ام که شايد مشابه آن را در رژيم هاي توتاليتري چون رژيم هاي استاليني و هيتلري نيز نتوان يافت .



اکنون از من جز موجودي شکسته با روحي خسته و جسمي بيمار که خاطره آن روزهاي شوم هنوز نيز او را مي آزارد ، چيزي به جاي نمانده است .



آري ! من شاهد کابوسي بوده ام که تواناترين قلم ها از تصوير آن عاجز است ؛ کابوسي دهشتناک که حتي امروز نيز بر روح و روانم چنگ زده و ياد آن بند بند وجودم را به لرزه مي آورد .



آقاي رئيس !



اجازه دهيد سرگذشت اين دوران غم و اندوه خود را بنويسم تا به عنوان برگي از قرباني شدن انسانيت آزاده در مسلخ جنون استبداد و ديکتاتوري ايدئولوژيک و به عنوان فصلي از تاريخ سرکوب و توحش قرون وسطايي ، که در آستانه قرن بيست و يکم ميلادي هنوز نيز پابرجاست در تاريخ به ثبت رسد .



به فرمان انسانيت دستها و پاها و بدن خونين و قلب داغديدده خود را گواه مي گيرم تا آنچه را ديده ام براي شما بازگويم بي هيچ کم و کاست .



* * * * *



آقاي رئيس !



من نوروز علي رضواني عضو شوراي مرکزي سازمان مجاهدين خلق ايران بودم و آخرين مسئوليت من فرماندهي يکي از يگانهاي ارتش آزاديبخش اين سازمان مستقر در خاک عراق بود .



در اين يگان 53 پرسنل تحت فرماندهي من بودند . به علاوه مدتي معاونت يک تيپ مکانيزه زرهي را نيز به عهده داشتم . فرماندهي اين تيپ با خانمي به نام مرضيه از اهالي اصفهان بود ، مدتي نيز خانم تهمينه رحيمي از اهالي قوچان فرماندهي اين تيپ را به عهده داشت .



من از سال 1356 با سازمان مجاهدين خلق آشنا شدم و پس از انقلاب 1357 و تشکيل انجمن جوانان و دانشجويان در شهرستانهاي ايران ،‌ در شهرستان دره گز فعاليت سياسي خود را به صورت تمام وقت آغاز کردم .



در اوايل سال 1359 عضويت من در سازمان مجاهدين خلق ايران توسط آقاي محمود غلاميان اهل تايباد مشهد اعلام شد . نامبرده کانديداي سازمان مجاهدين خلق در شهرستان دره گز براي انتخابات مجلس ايران بود و مسئوليت ‌" انجمن موحد " و " انجمن کتابخانه حنيف نژاد " دو انجمن وابسته به سازمان مجاهدين را به عهده داشت .



* * * * *



نخستين جلسه محاکمه من در دادگاه سازمان مجاهدين خلق ايران ، قرارگاه اشرف در منطقه مرکزي عراق ( استان خالص ) در حضور بيش از هفتاد نفر از اعضاي سازمان بود .



رياست اين باصطلاح دادگاه با خانم فرشته يگانه و معاونت آن با خانم سهيلا صادق بود و جرايم اعلام شده من چنين بود :



1_ " مزدور " ( عنواني که به من داده مي شد ) علي رضواني به علت عدم پذيرش انقلاب ايدئولوژيک خواهر مريم عملاً از صف انقلاب خارج شده و در صف خميني قرار گرفته است !



2 _ " مزدور " علي رضواني صحنه انقلاب را ترک گفته و به آن خيانت کرده است !



جزاي چنين اتهاماتي مرگ است و من نيز در اين دادگاه محکوم به مرگ شدم ، زيرا در منطق مافياي تروريستي آقاي رجوي " هر کس با ما نيست عليه ماست ." از نظر آنان اين "مزدور " چون ديگر با آنان نبود پس در صف پاسداران خميني جاي داشت که کمترين مجازات آن اعدام است .



سخن کارگردانان اين دادگاه اين بود : " به خواست رهبري بايد اول شما خائنين را اعدام کنيم و بعد پاسداران خميني را " !



آقاي رئيس !



اجازه دهيد بيشتر سخن بگويم :



موجودات مسخ شده اي که خود را مفتخرانه " سربازان مسعود و مريم رجوي " مي خوانند مرا کشان کشان و با کتک و اهانت شديد از بازداشتگاهم به سوي اين دادگاه بردند .



در يک لحظه از دستشان گريختم و در خيابان اصلي قرارگاه اشرف ، که محل تردد کارگران و سربازان عراقي است ، فرياد زدم و استمداد جستم . لحظه اي بيش نگذشت که حدود 20 نفر از " سربازان مريم و مسعود رجوي " سوار بر خودروهاي تويوتا و مسلح به مسلسل مرا محاصره کردند و با مشت و لگد و قنداق تفنگ به جانم افتادند .



پس از چند دقيقه بيهوش شدم و بعد از مدتي ريختن آب به روي صورتم را حس کردم . به هوش آمدم و خود را در دادگاه ديدم ! در اين باصطلاح دادگاه مرا به روي يک صندلي در وسط سالن نشانده بودند و " تماشاچيان " با مشت و لگد به سان گرگهاي درنده به سويم هجوم مي آوردند .



مي دانم باور کردن اين صحنه برايتان دشوار است زيرا براي هر انسان عادي تصور وقوع چنين صحنه هايي در جهان واقعي ، و نه در دنياي فيلم هاي سينمايي دشوار است .



ولي باور کنيد که چنين بوده و باور کنيد که يکي از اين " سربازان مريم و مسعود رجوي " به نام محمود تورنه ( اعزامي از آمريکا ) از فرط غضب گوشهاي مرا به دندان گرفته و مي گفت ، " اميد به زندگي نداشته باش ! مرگ تو قطعي است ! حق رهبري را از حلقومت بيرون مي کشيم ! "



اين " حق رهبري " چيست ؟ با خواندن گزارش من در خواهيد يافت .



بله آقاي رئيس !



من با چنين کوله بار تلخي از تجربه زندگي با شما سخن مي گويم . زماني به اميد رهايي از يوغ رژيم توتاليتر ايران به سازمان مجاهدين خلق پناه بردم ، و اکنون با تجربه سنگين سالهايي که در اين راه گذراندم به اين باور رسيده ام که با مرکب استبداد و توتاليتاريسم گروه هاي فاشيستي ، از نوع سازمان آقاي رجوي نمي توان به جنگ ديکتاتوري رفت و سعادت و دمکراسي را براي مردم ايران به ارمغان آورد . به قول يک شاعر ايراين :



ذات نا يافته از هستي بخش که تواند که بود هستي بخش !



براي تفهيم گزارش خود لازم مي دانم که خلاصه اي از تحولات سياسي ايران را زا دوران دکتر محمد مصدق ( 1951 _ 1953 ) به استحضار برسانم :



* * * * *



بعد از روي کار آمدن دولت مصدق مردم ايران توانستند به آزادي نسبي سياسي دست يابند . ولي اين روند ديري نپاييد . با کودتاي 28 مرداد 1332 بار ديگر مردم ايران گرفتار ديکتاتوري شدند که متأسفانه از سوي دنياي آزاد جهان غرب حمايت مي شد .



در آن زمان اين تصور وجود داشت که بايد دمکراسي را در ايران فداي مصالح جهاني دفاع در مقابل کمونيسم کرد و به بهاي استقرار يک رژيم توتاليتر در ايران اجازه نداد که اتحاد شوروي به منطقه حياتي خليج فارس راه يابد .



بهر حال پس از کودتا احزاب کم و بيش به فعاليت پنهان سياسي خود ادامه دادند. با تشديد فشار پليسي اين مبارزه بتدريج پنهان تر و پيچيده تر شد . در اين سالها بسياري از آزاد انديشان ايراني در شکنجه گاه ها اعدام شدند و يا ساليان متمادي در زندان ماندند .



دوران سياه سکوت و خفقان بر ايران حاکم شد . کسي حق اعتراض نداشت و صداي هر مخالفي را سازمان امنيت شاه ،‌ ساواک و نيروهاي نظامي به شدت خفه مي کرد .



از مطبوعات آزاد نيز خبري نبود و داشتن يک کتاب حاوي نظرياتي که از نظر رژيم 1پهلوي " مضر " تلقي مي شد ، حتي در محيط هاي علمي و دانشگاهي برابر با زندان بود .



اين فشار پليسي عملاً در نسل جوان هر گونه اميد به مبارزه سياسي را از ميان برد و راه را براي انتخاب شيوه هاي خشن و قهرآميز مبارزه گشود . برخي از جوانان به تشکيل هسته هاي مخفي مبارزه دست زدند و مبارزه مسلحانه را به عنوان تنها راه مورد قبول خود برگزيدند .



به اين ترتيب در دهه 1960 دو سازمان به مخفي به نامهاي چريکهاي فدائي خلق ايران با ايدئولوژي مارکسيستي و سازمان مجاهدين خلق ايران با ايدئولوژي نيمه مذهبي و نيمه مارکسيستي پديدار شدند .



مجاهدين علميات مسلحانه و ترور مأمورين دولتي را آغاز کردند و با رژيم بعث عراق و گروه هاي انقلابي فلسطيني روابط فعالي برقرار نمودند . در سال 1971 ساواک توانست رهبران و کادرهاي مرکزي اين دو سازمان را دستگير و بعضي از آنها را اعدام کند .



ولي بقاياي سازمان مجاهدين به فعاليت خود ادامه دادند و به ترور شخصيت هاي رژيم پهلوي و نيز ترور تعدادي از افسران بلند پايه آمريکايي دست زدند . اين ترورها عملاً سبب تشديد خشونت رژيم پهلوي شد و ساواک به دستگيري و پيگرد گسترده اي دست زد و حتي فعالين سياسي را که هيچ ارتباطي با عمليات مسلحانه نداشتند ، به بيرحمانه ترين شکل سرکوب نمود .



در نتيجه اين فشارها فعاليت گروه هاي مخفي هوادار مبارزه مسلحانه در ايران به صفر رسيد و دستگاه پليسي رژيم پهلوي همپاي آن ابتدايي ترين امکانات فعاليت سياسي دمکراتيک را نيز از ميان برد .



بالاخره در حوالي نيمه دهه 1970 فشار مجامع جهاني حقوق بشر توانست رژيم ديکتاتوري پهلوي را وادار کند که از کشتار مخالفان سياسي دست بردارد . در ادامه اين فشارها رژيم پهلوي به درخواست آقاي جيمي کارتر رئيس جمهوري ايالات متحده آمريکا ، تن در داد و حاضر شد که رفورمي را در جهت ايجاد فضاي باز سياسي آغاز کند .



با شروع اين رفورم مردم ايران توانستند تا حدودي فعاليت آزاد سياسي را تجربه کنند، ولي به علت شدت سرکوب نيروهاي دمکراتيک در پنجاه سال گذشته اين گشايش فضاي سياسي به سرعت به تظاهرات و راهپيمايي هاي مردمي و بالاخره سقوط رژيم پهلوي انجاميد .



بعد از انقلاب 1979 و آزاد شدن زندانيان سياسي از زندانهاي ساواک ، فعاليت احزاب و گروه هاي سياسي به شکل جدي آغاز شد . از جمله اين گروه ها سازمان چريک هاي فدائي خلق ايران و سازمان مجاهدين خلق ايران بود .



سازمان مجاهدين خلق حتي با انقلاب و سقوط رژيم شاه نيز اهداف خود را تحقق نايافته مي ديد و اکنون مي خواست مجدداً با همان روشهاي گذشته مبارزه را آغاز کند .



اين سازمان که ايدئولوژي آن آميزه اي از مارکسيسم و اسلام و سنت هاي مبارزات فرقه اي صوفي ايراني قرون گذشته ، بويژه فرقه حسن صباح بود و استقرار يک " جامعه بي طبقه توحيدي " را جستجو مي کرد ، در اين سالها بنيان يک تشکيلات نظامي و کاملاً توتاليتر را مي ريخت .



سازمان مجاهدين خلق ابتدا کوشيد تا با سر دادن شعارهاي ضد غرب و ضد ايالات متحده آمريکا و مشارکت در حمله به سفارت اين کشور در تهران نظر لطف رژيم خميني را جلب کند تا شايد در حکومت سهيم شود .



و آنگاه که اين اميد بر باد رفت ،‌ کوشيد تا با ايجاد تشنج فضاي سياسي ايران را به سوي رو در رويي حاکميت اسلامي و احزاب سياسي پيش برد و بدين ترتيب راه را بر هر گونه فعاليت آزاد سياسي براي احزاب دمکراتيک سد کند ؛



با اين تصور که در فضاي ستيز و مبارزه مسلحانه تنها گروهي است که مي تواند به سرعت حکومت را از چنگ رهبران ناآزموده رژيم خميني خارج کند و آن را در بست در اختيار خود بگيرد .



بدين ترتيب هر بار شرايط براي تداوم فعاليت هاي مسالمت آميز سياسي فراهم مي شد سازمان مجاهدي خلق ايران با دخالت هاي تشنج آفرين خود اين فضا را به خشونت مي کشانيد .



رهبري سازمان مجاهدين خلق ايران در نخستين سالهاي پس از انقلاب ، سرشت توتاليتر و فاشيستي خود را کاملاً نشان داد . اين گروه حاضر نشد حتي براي يک بار با ساير احزاب و گروه هاي سياسي ايران بر سر ميز مذاکره بنشيند .



زيرا نمي خواست حتي در ذره اي از قدرت موهومي که فرا چنگ خود مي پنداشت ديگري را سهيم کند . گذشت زمان نشان داد که محاسبه سازمان مجاهدين خلق کاملاً بي پايه بوده است .



زمان رو در رويي فرا رسيد و ثابت شد که سازمان از آن حمايت وسيع مردمي که تصور مي کرد کاملاً بي بهره است . و بر خلاف تصور او خميني و ديگر رهبران جمهوري اسلامي نيز چندان ناآزموده و خام نبودند .



* * * * *



رو در رويي سازمان مجاهدين با رژيم خميني در زماني تشديد شد که مردم ايران درگير جنگ خونيني با دولت متجاوز عراق بودند . داعيه هاي توسعه طلبانه صدام حسين ، که در سالهاي اخير کشور کويت را آماج تجاوز و تخريب خود قرار داد و بحران خليج فارس را پديد ساخت ، داعيه هاي جديدي نيست .



صدام حسين از سالها پيش به همسايگان خود چشم طمع داشت . در سال 1981 به دليل وقوع انقلاب ايران او تصور کرد که مي تواند بدون هيچ مانعي ايالت خوزستان را که مرکز اصلي معادن نفت ايران است را تصرف کند .



در واقع حمله غافلگيرانه عراق به ايران در آغاز موفقيت آميز بود ، رژيم صدام توانست بندر مهم و استراتژيک خرمشهر را تصرف کند و تا اعماق ايالت خوزستان پيش رود . تنها مقابله ملي و عزم همگاني مردم ايران بود که بتدريج اين تجاوز و توسعه طلبي آشکار و خونين را به شکست کشانيد .



در اين شرايط که مردم و بسياري از گروه هاي سياسي ايران دفاع از تماميت ميهن خود را سرلوحه فعاليت خويش قرار داده بودند ، سازمان مجاهدين خلق براي مشارکت خود در دفاع ملي شرايط عجيبي را پيش کشيد که مورد قبول هيچ دولت داراي حق حاکميت بر قلمرو خود نيست .



سازمان مجاهدين خلق به دولت ايران اعلام کرد که ما حاضريم در دفاع ملي شرکت کنيم مشروط به اينکه جبهه مستقلي در اختيار ما گذارده شود و فرماندهي اين جبهه نيز بدون نظارت دولت و ارتش ايران در دست ما باشد !



دولت ايران طبعاً با اين درخواست که نقض صريح حق حاکميت ملي بود و مي توانست ايران را به سرنوشتي چون سرنوشت فعلي افغانستان دچار کند ، مخالفت کرد .



آقاي رجوي رهبر مجاهدين خلق زماني که اين پاسخ را شنيد و تمامي نقشه هاي قدرت طلبانه خود را منتفي ديد ، تدارک جدي براي سرنگوني رژيم خميني را آغاز کرد!



تظاهرات ارديبهشت 1360 سازمان در تهران در واقع ارزيابي نيروها بود براي مقابله با رژيم خميني . گزارشهاي درون سازمان حاکي از آن بود که سازمان از حمايت مردمي وسيعي برخوردار است ، و در صورت تقابل در عرض سه ماه رژيم جمهوري اسلامي را سرنگون خواهد کرد مشروط بر اينکه رژيم عراق استان خوزستان و بخشي از استان ايلام ايران را در تصرف داشته باشد .



تحليل سران سازمان اين بود که چون بخش اعظم نيروهاي مسلح وفادار به دولت جمهوري اسلامي در اين جبهه ها درگير نبرد با ارتش عراق هستند ،‌ پس مراکز نظامي و دولتي در شهرهاي بزرگ ايران از قدرت دفاعي کافي برخوردار نيست و مجاهدين مي توانند به سرعت اين مراکز را اشغال کنند .



بر اساس اين تحليل سازماندهي براي رويارويي قطعي با رژيم خميني آغاز شد . اين رويارويي در 30 خرداد ماه 1360 آغاز شد و در نتيجه آن تعداد کثيري از مردم بيگناه تهران و شهرهاي بزرگ ايران کشته شدند و تعداد زيادي از اعضاي سازمان مجاهدين دستگير و روانه زندانها گرديدند .



آقاي رجوي آغاز " فاز نظامي " مبارزه را اعلام کرد و علناً نيروهاي سازمان يافته "شبه نظامي " خود را که به تقليد از بلشويکهاي روسيه به آنها نام " ميليشيا " داده بود وارد صحنه کرد و درپشت آقاي بني صدر رئيس جمهور ايران که در همان زمان اختلافات وي با خميني و سران جمهوري اسلامي به اوج رسيده بود سنگر گرفت .



بايد بيفزايم که سازمان چنانچه عملکرد بعدي آن نشان داد هيچ اعتقادي به آقاي بني صدر نداشت و اين اقدام او در واقع تاکتيکي بود براي استفاده از اين تضاد براي کسب قدرت .



اين مبارزه خونين که سازمان هميشه آرزوي آن را در سر داشت فرا رسيد و با شکست سريع و فضاحت بار سران سازمان پايان يافت . ولي به چه بهايي ؟



به بهاي خون هزاران جوان ايراني که فريب شعارهاي رجوي را خورده بودند . به بهاي خون صدها جوان متعصب مدافع رژيم خميني که در عمليات هاي سازمان کشته شدند ، و به بهاي حذف آقاي بني صدر و کليه احزاب سياسي ايران و استقرار يک دوره طولاني سرکوب پليسي در اين کشور .



اين شکست براي آقاي رجوي طراح و استراتژيست همه اين صحنه هاي مصيبت بار درس آموز نبود .



آقاي رئيس !



من مسئوليت فاجعه خرداد 1360 و ترور پليسي حاکم بر ايران پس از اين مقطع را فقط متوجه رژيم خميني نمي دانم . به اعتقاد من که در کوران اين حوادث حضور داشته ام ،‌در اين فاجعه مسئوليت سنگيني نيز به عهده آقاي رجوي و سران سازمان مجاهدين خلق ايران مي باشد که سرنوشت احزاب سياسي و دمکراسي ايران را قرباني طرح هاي توطئه گرانه و آنارشيستي خود نمودند .



آري ! پس از شروع " فاز نظامي " مبارزه سازمان با دولت ايران هر روز بر تعداد زيادي از هوادارن همه احزاب و سازمانهاي سياسي ايران ، که برخي از آنها اصولاً در درگيري



هاي مسلحانه مشارکت نداشتند و تنها به فعاليت سياسي اشتغال داشتند ، و بويژه اعضاي رده پائين سازمان مجاهدين خلق توسط رژيم خميني دستگير و تيرباران مي شدند .



در مقابل آقاي رجوي و رهبري مجاهدين خلق نيز تشديد خشونت را توصيه مي کردند و نيروهاي خود را به کشتار و تخريب اماکن و ترور شخصيت ها و سران مذهبي جمهوري اسلامي فرا مي خواندند .



موج خشونت متقابلي آغاز شده بود که پاياني نداشت . از جمله عمليات تروريستي سازمان که در فضاي سياسي ايران تأثيرات جدي گذارد ، بايد به انفجار دفتر مرکزي حزب جمهوري اسلامي ، حزب حاکم روحانيون ايران ، که منجر به قتل بهشتي دبير کل اين حزب و دهها تن از شخصيت هاي درجه اول آن گرديد و انفجار دفتر نخست وزيري ايران که منجر به قتل رئيس جمهور بعدي ايران پس از برکناري بني صدر توسط خميني ، و نخست وزير وقت ايران گرديد ، اشاره کرد .



به اعتقاد اينجانب اين ترورها بيشترين تأثير را در از بين بردن هر گونه امکان استقرار دمکراسي در ايران داشت و راه را براي تاخت و تاز نيروهاي فاشيست مسلک در درون حاکميت جمهوري اسلامي گشود .



آنان در حاکميت ايران بي رقيب شدند و با تمسک به تروريسم کور مجاهدين خلق حذف کليه نيروهاي سياسي و حتي فرهنگي دگر انديش در ايران را توجيه کردند و سياست يک جامعه يکدست وفادار به جمهوري اسلامي را با خشونت پيش گرفتند .



در واقع مردم و نيروهاي سياسي دمکراتيک ايران بهاي تک روي جاهلانه و خشونت طلبي رهبري سازمان مجاهدين خلق را به سنگين ترين شکل پرداختند .



بله ، آقاي رئيس !



به اعتقاد من در کشورهاي توسعه نيافته حفظ دمکراسي و مشارکت همه نيروهاي سياسي در حيات اجتماعي به عملکرد خود اين نيروها بستگي تام دارد .



در اين جوامع دمکراسي در واقع به توازن نيروهاي سياسي بستگي دارد . متأسفانه همه اين نيروها خواهان حذف يکديگر و استقرار تسلط انحصاري خود بر جامعه هستند. اگر هيچ يک از اين نيروها براي مدت طولاني نتوانند ديگران را از صحنه سياسي خارج کنند ، در چنين شرايطي دمکراسي مي تواند بتدريج مستقر و نهادي شود .



ولي اگر رقابت اين نيروها به سمت خشونت سوق يابد و يک نيرو بتواند در مبارزه نظامي قدرت را فرا چنگ آورد ، طبعاً ديگر از دمکراسي نمي توان سخن گفت . نمونه پاکستان ، که يک تجربه طولاني تلاش براي کسب دمکراسي را آزموده است .نمونه افغانستان در همسايگي ايران گواه اين مدعا است .



در ايران سالهاي 1358 _ 1360 نيروهاي سياسي متنوع حضور فعال داشتند و مي توانستند پايه هاي يک دمکراسي را بريزند . ولي متأسفانه دو نيروي اصلي اين صحنه، يعني رژيم جمهوري اسلامي و سازمان مجاهدين خلق در پي سلطه انحصاري قدرت بودند .



اعلام مبارزه مسلحانه آقاي رجوي عليه رژيم خميني اين فضاي همزيستي و تحمل را از بين برد و چون رژيم خميني در اين نبرد پيروز شد ، راه را براي حذف همه نيروهاي سياسي هموار يافت .



و اين پيروزي را گروه آقاي رجوي به رژيم خميني تقديم کردند ! و البته تفاوتي نمي کرد که در اين مبارزه خونين دو سويه چه کسي برنده است ؛ رژيم خميني يا گروه رجوي !



بدون ترديد اگر اين مبارزه به سود مسعود رجوي تمام مي شد باز همه نيروهاي سياسي ايران به خشن ترين شکل ممکن از صحنه حذف مي شدند و يک رژيم توتاليتر با آرمانهاي شبه سوسياليستي ،‌ از نوع رژيم آقاي صدام حسين در عراق ،‌ بر ايران حاکم مي شد و نيروهاي سياسي دگرانديش را به خشن ترين شکل سرکوب مي کرد .



پس از اين وقايع رهبران همه احزاب و نيروهاي سياسي ايران يا به خارج از کشور مهاجرت کردند و يا براي مدتي به فعاليت مخفي روي آوردند . اولين گروهي که به خارج از ايران عزيمت کرد ، مسعود رجوي و رهبري سازمان مجاهدين خلق بودند .



رجوي پس از يک دوره کوتاه زندگي مخفي توانست به اتفاق آقاي بني صدر ، رئيس جمهور وقت که او نيز مدتي پنهان بود ،‌ از ايران خارج شود و به فرانسه پناهنده گردد .



پس از خروج مسعود رجوي بسياري از اعضاي کادر مرکزي سازمان نيز يا از کشور خارج شدند و يا به منطقه کردستان ايران رفتند تا در مبارزه مسلحانه اهلي اين منطقه عليه جمهوري اسلامي شرکت کنند .



اين گروه در کرستان هم سياست خودخواهانه پيشين را پيش گرفتند و حاضر به همکاري با سازمانهاي بومي کُرد ايران که بزرگترين آنها حزب دمکرات کردستان ايران به رهبري دکتر قاسملو بود نشدند و جبهه مستقلي را گشودند .



اين جبهه به دليل غير بومي بودن آن موفقيتي کسب نکرد و نتوانست از حد يک گروه نظامي کوچک بيشتر شود و همان موفقيت محدودي نيز که داشت مرهون حمايت ارتش عراق بود .



بدين ترتيب رهبري سازمان مجاهدين خلق در پاريس مستقر شد و باصطلاح دولت در تبعيدي بنام " شوراي ملي مقاومت " تشکيل داد که رهبري آن ابتدا به آقاي بني صدر واگذار شد .



رجوي در آغاز سخنگوي اين شورا بود . اين شورا در ظاهر مي خواست به کانون تجمع و هماهنگي همه نيروهاي سياسي ايران در مبارزه با رژيم تهران بدل شود . ولي نيروهاي سياسي ايران که ماهيت توتاليتر و خودکامه گروه رجوي را مي شناختند از تأسيس اين شورا استقبال چنداني نکردند و تنها حزب دمکرات آقاي قاسملو و تعدادي از شخصيت هاي سياسي اپوزيسيون به آن پيوستند .



اين نيروها نيز بتدريج با مشاهده عملکردهاي جنون آميز رجوي از شوراي ملي مقاومت کناره گرفتند ، ابتدا آقاي بني صدر جدا شد و سپس آقاي دکتر قاسملو که مدتي بعد به شکل مشکوکي به قتل رسيد .



رهبري سازمان مجاهدين در آغاز به اعضاي شوراي ملي مقاومت قول داد که ظرف مدت سه الي شش ماه رژيم تهران را سرنگون خواهد کرد . و همزمان به نيروهاي خود در ايران دستور داد که در روز 5 مهر ماه 1360 تهاجم مسلحانه را آغاز کنند .



طرح رجوي اين بود که ابتدا مقر آية الله خميني رهبر مذهبي ايران و مراکز اصلي دولتي و مجلس منفجر شود و سپس نيروهاي مسلح سازمان به خيابانها بريزند و ساختمان راديو و تلويزيون ايران را تصرف کنند .



همزمان طبق هماهنگي هايي که با آقاي صدام حسين شده بود قرار بود که ارتش عراق نيز تهاجم خود را در خاک ايران تشديد کند تا نيروهاي مسلح وفادار به آيةالله خميني شهرها را ترک کرده و به مناطق جنگي بروند .



در اين روز بار ديگر رجوي تعدادي از انسانهاي بي گناه را به قربانگاه طرحهاي کودکانه و تروريستي و آنارشيستي خود فرستاد . نيروهاي نظامي رژيم تهران فعاليتهاي نظامي منطقه کردستان را سرکوب کردند و نيروهاي مسلح مجاهدين خلق مستقر در کردستان مجبور شدند به خاک عراق پناه ببرند .



بدين ترتيب بقاياي نيروهاي سازمان در ايران فرو پاشيد . از اين مقطع همکاري سياسي نظامي سازمان مجاهدين خلق با دولت بغداد و شخص آقاي صدام حسين ديکتاتوري عراق جدي شد .



بايد توجه داشت که دولت عراق درآن زمان درگير يک جنگ تجاوزکارانه با مردم ايران بود و بخشهاي وسعيي از سرزمين ايران را در اشغال داشت و رسماً استان خوزستان ايران را ،‌ دقيقاً مانند دعاوي بعدي وي نسبت به کويت ، جزء کشور عراق اعلام مي کرد .



چنين همکاري در عرف هر جامعه و فرهنگي جز " خيانت ملي " نام ديگري ندارد .



رهبري مجاهدين خلق در سفر آقاي طارق عزيز نماينده دولت عراق به فرانسه با او به مذاکره مخفي پرداخت و برخي توافق ها و زد و بندهاي سياسي و نظامي با دولت عراق انجام گرفت .



اين مذاکرات سرانجام به امضاي توافقنامه صدام حسين ، ديکتاتور عراق و مسعود رجوي ديکتاتور حاکم بر سازمان مجاهدين خلق انجاميد .



رجوي در واقع خود را رئيس کشور ايران مي دانست و آقاي صدام حسين نيز اين نقش ايشان را به رسميت شناخت ! عملکرد رجوي و دوستانش در اين زمان دقيقاً مشابه عملکرد برخي شخصيت ها و گروه هاي سياسي اروپا در زمان جنگ جهاني دوم است ؛



که خود را نماينده ملت خويش مي خواندند و با رژيم فاشيستي هيتلر قرارداد منعقد مي کردند و به کمک ارتش اشغالگر هيتلري و در پناه سرنيزه هاي گشتاپو حکومت هاي دست نشانده مي آفريدند . در اروپا نام اين افراد به عنوان خائن به ثبت رسيده است .



رجوي نيز چنين آروزيي داشت با اين تفاوت که او هيچگاه توفيق دستيابي به چنين حکومت دست نشانده اي را نيافت ! !



اين توافق ها از سوي شخصيت هاي مستقل عضو شوراي ملي مقاومت مورد سئوال قرار گرفت و رجوي به شيوه اي کاملاً توتاليتر و خودکامه پاسخ داد . او گفت که هر گونه ترديد از سوي اعضاي شوراي ملي مقاومت درباره عملکرد سازمان مجاهدين خلق به معناي همکاري با رژيم تهران و خيانت به مردم ايران است ! !



رجوي در پاسخ به استيضاح اعضاي مستقل شوراي ملي مقاومت مبني بر عدم تحقق وعده هاي او در سرنگوني سريع رژيم تهران گفت :



ما در زمينه سرنگوني سريع و چند ماهه رژيم تهران هيچ ادعايي نکرديم و اصولاً به "آزاد سازي " استان کردستان ايران نيز اعتقاد نداريم ! چه فرقي است ميان کردستان و ساير استانهاي ايران ؟ ! بايد همه مناطق ايران با هم آزاد شود !



و به علاوه ما داراي ايدئولوژي مشخصي هستيم و در راه " هژموني ايدئولوژي توحيدي " ( ايدئولوژي ساخته و پرداخته مسعود رجوي که آميزه اي است از آنارشيسم و مارکسيسم و اسلام و سنن فرقه هاي صوفي ايراني قرنهاي گذشته ) مبارزه مي کنيم و بايد اعضاي شوراي ملي مقاومت موضع خود را در مقابل ايدئولوژي ما روشن کنند ! آيا اين ايدئولوژي را قبول دارند يا نه ؟



مسعود رجوي سپس ادعا کرد که پرسش هاي اعضاي شوراي ملي مقاومت ديکته شده از سوي رژيم ايران است ! در اين زمان ماهيت توتاليتر و فاشيستي رجوي و فرقه ديني او براي آن اعضاي شوراي ملي مقاومت که تصور مي کردند شورا يک نهاد دمکراتيک و تجمعي از نيروهاي سياسي اپوزيسيون ايران است ، آشکار شد .



تعدادي از اعضاي برجسته شورا بويژه آقاي بني صدر که همچنان از سوي مسعود رجوي و شورا " رئيس جمهور ايران " خوانده مي شد از آن کناره گرفتند .



گناه اين افراد اين بود که هژموني جاه طلبانه رجوي و سازمان مجاهدين خلق را نپذيرفتند و بدين ترتيب به خيانت وهمکاري با رژيم تهران متهم شدند !



رهبري سازمان مجاهدين به اعضاي خود اعلام کرد که از اين پس هر گونه مراوده و حتي سلام وعليک معمولي با اين افراد جرم است و اينان مرتديني هستند که بايد در کنار عمال جمهوري اسلامي به حسابشان رسيدگي کرد !



رهبري سازمان به اعضا دستور داد که بايد همان کينه اي را که به کارگزاران رژيم دارند به اين افراد " خيانتکار" نيز داشته باشند و حتي صد چندان بيشتر ! !



از اين زمان " شوراي ملي مقاومت " بقاياي استقلال خود را از دست داد و بطور کامل به يک ارگان وابسته به سازمان مجاهدين خلق بدل شد .



جناب عالي يقين داشته باشيد که مردم ايران و نيروهاي سياسي اپوزيسيون ايران اين شورا را صرفاً يکي از زايده هاي فرقه مذهبي مسعود رجوي مي شناسند و نه چيز ديگر !



از اين زمان اين شورا به مروج ايدئولوژي توتاليتر و فاشيستي فرقه رجوي بدل شد . مردم و نيروهاي سياسي ايران اين شورا را به دليل همکاري آن با رژيم عراق فاقد هرگونه هويت ملي و مردمي مي دانند .



شورا دستگاهي است که به نام " اسلام انقلابي " و " ايدئولوژي توحيدي " ، ايدئولوژي فرقه ديني و توتاليتر مسعود رجوي ، مي خواهد بر ايران حکومت خشن پليسي برقرار سازد و رژيمي از نوع رژيم پول پوت در کامبوج را در ايران بيازمايد !


 © Copyright 2004 www.irandidban.com