فارسی | English | French

امروز:۱۳۹۳/۸/۳
خاطرات عزت شاهی (12)          تعداد بازدید:7456  چاپ مطلب

خاطرات عزت شاهی (12)

روزی در ایام عید سال 50 تغییر لباس دادم، شاپو به سر گذاشتم و کراواتی زدم و به‎عنوان برادر میرهاشمی برای ملاقات به زندان قصر رفتم. لاجوردی، لشکری، طالقانی، انواری و ... را در پشت میله‎ها ملاقات کردم و بعد حضوری هم رفتم نزد میرهاشمی. از خانواده‎ی امانی‎ها، حاج هادی هم به ملاقات برادرش حاج هاشم که به حبس ابد محکوم بود، آمده بود و من هر دوی آنها را می‎شناختم. جلو رفتم و به آنها سلام کردم، حاج هادی با دیدن من جا خورد، ناراحت شد و سرش را بالا گرفت و به این طرف و آن طرف نگاه کرد و جواب مرا نداد.
دیوانه یا ساواکی ؟ بعد از دستگیری میرهاشمی ، تقریباً تمام بچه های ال . عال به جز من دستگیر شده بودند ، خیلی دلم می خواست بدانم که بچه ها در مورد من چه و چقدر گفته اند ؟ لذا دو سه بار به ملاقات آنها رفتم ، من با خانواده میرهاشمی برادر ، خواهر و مادرش آشنا بودم و رفت و آمد داشتم ، با خانواده آنها همراه می شدم و به ملاقات می رفتم . روزی در ایام عید سال 50 تغییر لباس دادم ، شاپو به سر گذاشتم و کراواتی زدم و به عنوان برادر میرهاشمی برای ملاقات به زندان قصر رفتم ، لاجوردی ، لشکری ، طالقانی ، انواری و ... را در پشت میله ها ملاقات کردم و بعد حضوری هم رفتم نزد میرهاشمی . از خانواده امانی ها ، حاج هادی هم به ملاقات برادرش حاج هاشم که به حبس ابد محکوم بود ، آمده بود و من هر دوی آنها را می شناختم . جلو رفتم و به آنها سلام کردم ، حاج هادی با دیدن من جا خورد ، ناراحت شد و سرش را بالا گرفت و به این طرف و آن طرف نگاه کرد و جواب مرا نداد . بعد هادی در بازار با شرح آنچه را که دیده بود و هاشم هم به بچه های داخل زندان گفته بود که این آدم یا دیوانه است یا ساواکی . کسی که این همه دنبالش هستند خودش با پای خودش آمده به زندان . (1) بار دیگر که به همراه مهدی ملکی به ملاقات رفتم ، ملکی از میرهاشمی پرسید آن دفترچه فرمول کجاست ؟ میرهاشمی بنده خدا جا خورد و هاج و واج مرا نگاه کرد و گفت : من چه بگویم اینجا ؟! منظور او دفترچه فرمول ترکیب و محاسبات محلول های شیمیایی برای ساخت بمب بود . آن موقع پاسبان ها در اتاق ملاقات بالای سر ما می ایستادند ، آن لحظه هم پاسبانی به نام نامیان آنجا بود و حرف های ما را می شنید ، من دیدم کار دارد خراب می شود ، به شوخی به ملکی گفتم : خاک بر سرت ! چطور یادت نیست ، آن دفترچه فرمول ریاضی دست من است ، دست این چه کار می کند ، اگر برای امتحان دیپلم لازم داری بیا از من بگیر ، بعد پاسبان که رفت گزارش بدهد ، ما سریع آنجا را ترک کردیم و دیگر به ملاقات نرفتیم . با حسین جنتی : لاجوردی و لشکری در زندان با حسین جنتی (2) آشنا می شوند ، گویا شیخی به نام گلرو در آنجا مزاحمت هایی برای حسین به وجود آورده بود ، او هم موضوع را به لاجوردی گفته بود ، لاجوردی هم خواسته بود صدای قضیه را در نیاورند تا حساب گلرو را برسند . طولی نمی کشد که سر سفره غذا سر قاشق و چنگال بهانه تراشیده با گلرو درگیر می شوند و حسابی او را کتک می زنند ، با دخالت مأمورین گلرو را به انفرادی می برند و یک ماه بعد آزادش می کنند . حسین هم بعد از مدتی از زندان بیرون آمد و طبق سفارش لاجوردی و لشکری به سراغ من آمد و از اینجا ارتباط خوب و منظمی بین ما شکل گرفت ، از این به بعد رفت و آمدهای من به قم شروع شد ، به نظرم آن موقع حسین در سال آخر دبیرستان تحصیل می کرد . به همراه او به منزل بسیاری از علما و مراجع رفتیم ، از جمله برای دیدار با آقای محمد علی گرامی (3) به منزل ایشان رفتیم و با خود مقداری اعلامیه بردیم ، یکی دو جلسه دیگر هم رفتیم و درباره مسائل مبارزاتی با او صحبت کردیم و از وی خواستیم که در منابر و سخنرانی هایش کمی تندتر صحبت کند . جوابی که از آقای گرامی شنیدیم خیلی جالب بود : " اتفاقاً پریشب من رسول الله (ص) را خواب دیدم ، حضرت ایشان گفتند که حاج آقا روح الله (خمینی) دیگر رو به اونوری (آن دنیایی) است ، ولی حوزه به سرپرست احتیاج دارد . شما خودت را برای حوزه حفظ کن . لذا نظرم این است که بعد از آقای خمینی حوزه صاحب می خواهد و من ... ! لذا ما او را از همان جا و همان لحظه رها کردیم تا او به امور سرپرستی اش برسد . آشنایی با حسین ، برادرش علی (4) و پدر ایشان برایم مغتنم بود ، گاهی من به قم می رفتم ، حتی اگر حسین هم نبود باز در منزل آنها بیتوته می کردم و به گپ و گفتگو با پدر ایشان می نشستم . البته من سعی داشتم خیلی دستم رو نشود و کمتر از مسائل سیاسی و مبارزه صحبت نکنم . در این مدت به حسین چگونگی ساخت بمب ، نحوه زندگی مخفی و برخی اصول مبارزه را یاد دادم ، دو سه بار با او و برادرش علی در تهران به کوه های دربند و اوشان فشم رفتیم ، دوستی من با حسین خیلی عمیق شد و با هم زیاد اعلامیه در قم پخش کردیم ، دو سه بار صادق کاتوزیان را هم با خود به قم و به منزل آنها بردم . (5) صادق چند سالی با من رفیق بود ، کم سن و سال بود ، اوایل هم با مسائل مبارزاتی چندان آشنا نبود ، با شرکت در جلسات هیئت انصار با حسن حسین زاده و سید محسن امیر حسینی و تعدادی از بچه های هیئت آشنا شد . لذا اسم او در گزارش های مأمورین ساواک از این هیئت ، هست . او با من هم در همین هیئت آشنا شد و گاهی در بازار به دیدنم می آمد ، بچه سوسول بود ، هنوز آمادگی کارهای سیاسی را نداشت ، خیلی تر و تمیز و شق و رق بود ، حتی در هوای سرد زمستان سرما را تحمل می کرد اما حاضر نبود یک پلیور بپوشد ، تا از سرما در امان بماند ، با یک پیراهن و کت تمیز می گشت ، چند بار به او گفتم که این کار را نکند ، اما قبول نمی کرد . با شناختی که از او به دست آوردم تصمیم گرفتم به لحاظ فکری بر روی او کار کنم و در برخی کارها دخالتش دهم ، کارهایی در حد پخش رساله و اعلامیه های آقای خمینی و شرکت در برخی جلسات و .... بر همین اساس هم بود که او را در قم به منزل آقای جنتی می بردم ، ارتباط او هم با حسین جنتی از همین طریق برقرار شد ، حتی با کمک جواد منصوری در آنجا کلاس عربی تشکیل دادیم تا جوانان دیگری را هم شناسایی و جذب کنیم . زندان به خاطر من : در دوره زندگی مخفیانه به مرور آنچه را که داشتم از میز و صندلی و کتابخانه فروختم و صرف مخارج زندگی کردم ، کفگیر که به ته دیگ خورد ، رفتم سراغ یکی از دوستانم که دکان صحافی داشت ، محمد کچویی . (6) او از فعالیت سیاسی ام و مشکلاتی که در آن غرق بودم خبر داشت ، به او گفتم بگذار من به عنوان کارگر روزی دو سه ساعت در دکانت کار کنم ، تا با پولی که می گیرم خرجم در آید . گفت : پول را می دهم ولی نمی خواهد کار کنی ، گفتم : نه من پول یامفت نمی خواهم ، کار بلدم ، کتاب سیمی می کنم ، آلبوم می سازم ، برش و صحافی هم بلدم ، تو هم مزد کارهایم را بده ! او قبول کرد و من هم مشغول شدم . کچویی دیگر خیالش از مغازه راحت شد ، مدت زیادی نبود که اینجا مشغول بودم که مأمورین ردم را گرفته به در دکان آمدند ، آن روز کچویی در مغازه نبود ، مرا نشناختند ، سراغ او را از من گرفتند ، گفتم : نیست چه کارش دارید ؟ گفتند : هیچی ، می خواهیم سفارش ساخت آلبوم بدهیم . من شناختمشان ، پرسیدم : نمونه اش را دارید ؟ گفتند : نه ! چند تا آلبوم جلویشان گذاشتم ، یکی شان آلبومی را نشان داد و گفت : این را می خواهیم . ولی باید با خودش (کچویی) صحبت کنیم. ساعت دو بعدازظهر بود ، گفتم : ایشان عصر می آید ، پرسیدند : کجا رفته ؟ گفتم : روز پنجشنبه و شب جمعه است ، رفته دنبال مطالبات ، جای مشخصی نیست ، خدا می داند ! اگر کارش تمام شود زود می آید . تعارف زدم که بفرمایید بنشینید ! بعد یکی از شاگردها را فرستادم چای آورد ، چای را که نوشیدند گفتند : ما یک کم بیرون قدم می زنیم ، همین جاها منتظرش هستیم تا بیاید ، گفتم : هر طور راحتید . کمی این طرف و آن طرف تا وسط های کوچه رفتند و نیم ساعت بعد دوباره برگشتند ، در این فرصت مقداری مدارک و اعلامیه که آنجا بود خرد کرده زیر ماشین برش ریختم ، گفتند : شماره تلفن ازش نداری ؟ گفتم : نه معلوم نیست ، کارش خیلی حساب و کتاب ندارد ... در همین گیر و دار یک دفعه کچویی با موتور رکس اش و حسن کبیری سر رسید ، خواستند پیاده شوند ، اشاره کردم که پیاده نشوید ! اما متوجه نشدند و آمدند . بلافاصله قبل از این که حرفی بگویند دو کتاب گذاشتم جلوشان و شروع به داد و بیداد کردم . و گفتم : آقا جان ما را مسخره کرده اید ، پریشب ساعت 9 ما را اینجا نگه داشتید که بیایید کتاب تان را ببرید ، نیامدید ، حالا بردارید و ببرید .دیگر اینجا پیدایتان نشود ، ما دیگر برای شما کار نمی کنیم ، آنها فهمیدند که من دارم سیاه بازی می کنم و اوضاع قمر در عقرب است ، پولی به عنوان اجرت دادند و کتاب ها را زیر بغل زدند و سریع دور شدند . قبل از رفتن در فرصتی بسیار کوتاه دور از چشم مأمورین به کچویی گفتم تا دو ساعت دیگر اگر آمدم به میدان خراسان که آمدم ، اگر نیامدم بفهمید که مرا گرفته اند . سریع خودتان را جمع و جور کنید . بعد از رفتن آنها مأمورها گفتند : چی شد ، پس چرا نیامد ؟! گفتم : گفتم که کارش حساب و کتاب ندارد ، ولی تا عصری می آید ! بعد دوباره از مغازه خارج شدند ، دیگر آنجا کاری نداشتم ، خیالم از فراری دادن کچویی راحت شده بود . وقتی مأمورها تا سر کوچه رفتند و برگشتند ، به دو شاگرد مغازه گفتم : من می روم ، شما عصر که شد به اینها هم بگویید که فلانی نیامد ، شنبه می آید ، بعد دکان را ببندید و بروید ، شنبه هم بازش نکنید تا خودمان خبرتان کنیم . بعد کتم را برداشتم و از کوچه پشتی دور شدم ، در این میان آنها از همسایه مغازه پرسیده بودند : شما از آقای کچویی خبری ندارید ؟ نمی دانید کجاست ، کجا رفته ؟! همسایه هم گفته بود : چند دقیقه پیش اینجا بود ، با موتور آمد و رفت . مگر آقای محمودی به شما نگفت ؟! پرسیده بودند : آقای محمودی کیست ؟ گفته بود : همویی که در مغازه با شما صحبت می کرد ، اینها جا می خورند و می فهمند که حسابی رودست خورده اند ، هم کچویی و هم من از دست شان در رفته بودیم . (7) هنگامی که کچویی قصد ازدواج داشت ، خیلی نصیحتش کردم که اگر می خواهد مبارزه کند باید دور ازدواج را خط بکشد ، چرا که اگر ما در این راه از بین برویم و یا دستگیر شویم ، نه ثروت داریم و نه کسی که خرج آنها را بدهد ... اما او گوشش بدهکار نبود ، می گفت : من از خانواده ای زن می گیرم که با این مسائل آشنا باشند . با کسی وصلت می کنم که خانواده ای مبارز داشته باشد و ... رفت و با خواهر حسن حسین زاده ازدواج کرد . حسن خودش مبارز و زندان کشیده و پدرش هم از طرفداران آیت الله کاشانی بود ، کچویی خیالش راحت شد که به خانواده ای سیاسی پیوند خورده است و اگر مشکلی برایش پیش آمد آنها زندگی زنش را رتق و فتق خواهند کرد ... اما زنش علاقه ای به فعالیت های سیاسی وی نداشت ، حق هم داشت ، چرا که برخی مشکلات و مصائب را در خانواده پدری اش دیده بود و نمی خواست زندگی خودش هم دچار این رعشه ها شود . عصر آن روز هم که کچویی و کبیری را فراری دادم به میدان خراسان رفتم و کچویی را یافتم ، همسرش در آن زمان حامله بود ، گفتم : ببین من از اول گفتم که اگر می خواهی وارد این بازی بشوی نباید زن بگیری . حالا هم که گرفتی و اگر واقعاً و جدی می خواهی به مبارزه ادامه دهی باید از زن و بچه ات جدا شوی و آنها را به امید خدا رها کنی ! و مثل بقیه وارد زندگی مخفی شوی وگرنه برگرد برو سر زندگی ات ، بالاخره امشب ، فردا شب می آیند سراغت. گفت : این روزها موعد وضع حمل خانمم است ، نمی توانم رهایش کنم ، ولی تلاش می کنم خودم را از چشم مأمورین دور نگهدارم . او از من جدا شد و رفت ، زن باردارش را برداشت و برد منزل باجناقش در حوالی میدان خراسان ، یکی دو شب بعد فرزند او محسن به دنیا آمد . در همین وانفسا مأمورین به منزل پدری او می روند ، پدر محمد شهربانی چی و کاملاً مخالف با فعالیت های سیاسی علیه رژیم بود ، او هم مأمورین را برداشت و یک راست برد به منزل باجناق کچویی و گفت پسرم اینجاست ، بگیریدش ! مأمورین وقتی وارد خانه شدند ، کچویی در حال نماز بود ، پس از پایان نماز او را بازداشت می کنند ، از دست او خیلی عصبانی بودند ، چرا که یکبار به واسطه من که سوژه اصلی بودم گریخته بود و حاضر هم نمی شد ردی از من بدهد . گویا او را خیلی شکنجه می کنند ولی او اطلاع و خبری از من درز نمی دهد ، البته امکان دادن نشان و آدرس هم نداشت ، چرا که تماس های من با او یک طرفه بود ، اما می توانست برخی از رفقای مرا لو بدهد ، که نداده و به خاطر من مقاومت کرده بود . بعد از یک سال و خورده ای وقتی دیدند حرفی از او در نمی آید با گرفتن تعهد مبنی بر پرهیز از فعالیت های سیاسی و معرفی کسانی که به او مراجعه می کنند ، آزادش کردند . بعد از مدتی چند تا از بچه ها سراغش می روند و می گویند که ما می خواهیم برویم مشهد و اسلحه بگیریم ، تو به ما کمک کن . کچویی گفته بود اسلحه های آنجا دست ساز و قلابی است ، خراب است ، نروید . تازه شاید خود ساواکی ها به شما اسلحه بفروشند شما که آنها را نمی شناسید ، آنها هم به حرف او گوش دادند و به مشهد نرفتند . اما بعد از مدتی دستگیر شدند و به همین ارتباط با کچویی اعتراف کردند ، دوباره کچویی را دستگیر کردند که چرا به تعهدت عمل نکردی ؟! و اینها وقتی به تو مراجعه کردند به ما خبر ندادی ؟! لذا این بار به دلیل تکرار جرم به وی حبس ابد دادند . (8) ___________________________ 1- امیر لشکری درباره ملاقات آمدن عزت شاهی در زندان قصر چنین یاد می کند : ما تازه دستگیر شده بودیم ، باید احتیاط می کردیم و با هر کسی ارتباط نمی گرفتیم ، عزت هم آدم نترس و پر دل و جرأتی بود ، عید سال 50 بود که او یکی دو بار به ملاقات ما آمد ، در حالی که فراری بود ، من پشت میله های ملاقات به او پرخاش کردم که ای بابا تو دیگر کی هستی ؟ ساواک در به در دنبالت است آن موقع تو با پای خودت به اینجا می آیی ؟ به هر حال ما او را می شناختیم . ( مصاحبه با امیر لشکری ، 3/10/83 ) محمد رضا مقدم از دستگیر شدگان گروه ال . عال که هنگام خدمت سربازی در سپاهی دانش کرمان دستگیر و به زندان آورده شده بود گفت : عزت دو سه بار به ملاقات ما آمد تا ببیند اوضاع از چه قرار است و تا چه حد از اطلاعات در اختیار ساواک قرار گرفته است ، به نظرم تعطیلات نوروز 50 بود که نسبت به ملاقات کنندگان سختگیری کمتری می کردند که یک دفعه دیدم عزت هم با یک لباس مسخره ، کت و شلوار ، کراوات ، کلاه و عینک آمد ، خب آن زمان زمانی بود که ساواک در به در به دنبال عزت بود ، خیلی از او جری بودند ، حضور او در چنین شرایطی در زندان باعث شگفتی بود . به خاطرم هست که برخی ها او را در برخورد اول نمی شناختند ، او رفت و پیش آقای هاشم امانی سلام داد، سلام علیکم ، یک دفعه او را شناخت و دید که عزت است ، حسابی جا خورد ، سرش را بالا گرفت و شروع کرد به قدم زدن ، یعنی که من تو را نمی شناسم ، بعد آمد گفت : بابا این آدم یا ساواکی است یا دیوانه ! مگر می شود کسی را که به این وسعت دنبالش است به همین راحتی خودش با پای خودش بلند شود بیاید اینجا ! خلاصه این هم از کارهای عجیب و غریب عزت بود که در آن موقع تنها بازمانده گروه ما در بیرون از زندان بود ، احتمالاً او در وضعیتی بود که واقعاً نیاز داشت که بداند چه مقدار اطلاعات در باره اش درز پیدا کرده بود ؟ ( مصاحبه با محمد رضا مقدم ، 15/11/83) 2- محمد حسین جنتی لادانی فرزند احمد به سال 1330 در خانواده ای روحانی و مذهبی در قم به دنیا آمد ، تحصیلات متوسطه را در دبیرستان حکمت گذراند و هم زمان وارد فعالیت های سیاسی شد و پس از اخذ دیپلم به دلیل فروش جزوه ملحقات توضیح المسائل حضرت امام در قم دستگیر و به سه ماه حبس تأدیبی محکوم شد . ولی شش ماه در زندان به سر برد . او در طی مدت زندان در جمع اعضای هیئت مؤتلفه حضور داشت و به پای درس و بحث آقای عسگراولادی می نشست ، او پس از آزادی فعالیت های خود را از سر گرفت و با عزت شاهی مرتبط شد و به کمک او به توزیع و تکثیر اعلامیه های حضرت امام و جزوات سیاسی در قم می پرداخت . این جوان قد بلند و چشم و مو مشکی از سال 52 به دلیل ارتباط با عزت شاهی و عضویت در سازمان مجاهدین خلق تحت تعقیب بود و با استفاده از اسامی مستعار عبداللهی و احمد زمانی در زندگی مخفی به سر می برد . تا سرانجام بر اثر اعترافات وحید افراخته در 28 مرداد 54 در محل کارش دستگیر و در دادگاه به حبس ابد محکوم شد . وی در طول مدت زندان به دلیل اختلافاتی که با سازمان مجاهدین داشت حدود شش ماه در بایکوت به سر برد ، سپس به دلیل بروز و ظهور گرایش های مارکسیستی بایکوت شکسته شد ، او در آبان 57 از زندان آزاد شد و به فعالیت در سازمان مجاهدین خلق ادامه داد . حسین جنتی برای مدتی مسئول دفتر جنبش مجاهدین در اصفهان بود و از طرف این سازمان به همراه فردی به نام فضل الله تدین نامزد نمایندگی در دوره اول مجلس شورای اسلامی شد که رأی نیاورد . او در سال 59 با دختر دانشجویی به نام فاطمه سروری متولد گلپایگان دانشجوی دانشگاه اصفهان و از اعضای سازمان ازدواج کرد . حسین جنتی پس از اعلام جنگ مسلحانه مجاهدین خلق علیه جمهوری اسلامی به حمایت از سازمان برخاست و فعالیت خود را شدت بخشید و به همراه همسرش به زندگی مخفی روی آورد ، در پاییز 1360 خانه او به محاصره در آمد ، ( آیت الله موسوی تبریزی تاریخ این واقعه را 19 بهمن 60 روز کشته شدن موسی خیابانی و اشرف ربیعی هم زمان دانسته است ) پس از بروز درگیری حسین خود را از پنجره ساختمان به پایین پرت کرد تا فرار کند ، اما کشته شد . همسر وی که برای خرید به بیرون رفته بود هنگام بازگشت به وضعیت محل مشکوک شده و از آنجا می گریزد ، او بعدها به خارج از کشور رفت و به فعالیت خود در سازمان ادامه داد و تا رده های بالای سازمان پیش رفت و در سال 64 مسئول یکی از نهادهای اجرایی سازمان بود . ثمره ازدواج حسین و فاطمه فرزندی بود به نام محسن که پس از کشته شدن حسین به آیت الله احمد جنتی پدر بزرگش سپرده شد ، وی در 17 یا 8 سالگی هنگامی که به عنوان یک بسیجی فعال در ستاد امر به معروف و نهی از منکر در حال انجام وظیفه بود در اثر سانحه تصادف به دیار باقی شتافت . ( شهید سید اسدالله لاجوردی ، 224 ، گفتگوی تلفنی با علی جنتی 28/11/83 ، چشم انداز ایران ، ش 22 ، 41 . عکس و .... محمد حسین جنتی لادانی ) 3- محمد علی گرامی فرزند عباس به سال 1317 در قم به دنیا آمد ، تحصیلات ابتدایی را در مدرسه باقریه گذراند و برای تحصیلات متوسطه به مدارس شبانه رفت ، اما تحصیل در دبیرستان را نیمه کاره رها کرد و به تحصیلات دینی و حوزوی روی آورد و به درجه اجتهاد نائل آمد . در جریان قیام 15 خرداد 42 جزء علمای متحصن در تهران بود و در سال 44 به دلیل فعالیت های سیاسی دستگیر و به گنبد کاووس تبعید شد . او شرح حال این تبعید را در کتاب یک تبعیدی به رشته تحریر در آورد . به سال 1347 در کانون علمی و تربیتی جهان اسلام در اصفهان تدریس پیرامون خودسازی و مسائل روانی پرداخت ، در سال 1351 به دلیل اعتراض به حکم اعدام بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق مجدداً دستگیر شد ، ابتدا به زندان قم و بعد به زندان قزل قلعه منتقل گردید . از محمد علی گرامی آثار بسیاری به چاپ رسیده است از جمله : خدا در نهج البلاغه ، شناخت قرآن ، شرح عروه ، نگاهی به بردگی ، دولت جمهوری اسلامی ، بررسی ملاک های روانی در اسلام و ... 4- علی جنتی (1328 اصفهان) در بیان خاطراتش از ارتباط با عزت شاهی چنین یاد کرده است : آقای عزت شاهی به قم رفت و آمد می نمود و به منزل ما هم می آمد . خیلی از آموزش ها و بعضی از جزوه های آموزشی و اعلامیه ها و ... را از ایشان می گرفتیم و بدون این که چیزی بگوید می دانستیم که عضو گروه مخفی مسلحانه است ، چون او زندگی چریکی داشت . خاطرات علی جنتی ، 89 5- بنگرید به اسناد شماره 7 و 36 6- محمد کچویی فرزند رمضان به سال 1329 در حاجی آباد قم به دنیا آمد ، تحصیلات خود را تا ششم ابتدایی ادامه داد و به دلیل شرایط بد اقتصادی خانواده به کار در بازار روی آورد و شاگرد مغازه (کارگاه) آلبوم سازی شد ، پس از چندی وارد حرفه صحافی شد و برای خود مغازه ای دست و پا کرد . او با شرکت در محافل و جلسات مذهبی و حضور در محافلی نظیر جلسات و درس آیت الله خامنه ای در هیئت انصار الحسین و شرکت در کلاس های درس عربی هیئت مکتب القرآن با عناصری مذهبی و مبارز آشنا شد و به فعالیت های سیاسی و مبارزاتی روی آورد . در 24 تیر 51 به خاطر اعترافات حسین جوانبخت دستگیر شد ، ساواک در اقدامی ناموفق کوشید تا از طریق او ردی از عزت شاهی که شاگرد مغازه اش بود بیابد ، کچویی در دادگاه به یک سال حبس تأدیبی محکوم شد ، او پس از آزادی ارتباط خود را با گروه های فعال و مبارز حفظ کرد و در آذر 53 به دلیل همین ارتباطات و پشتیبانی ها و نیز نقل و انتقال پیغام های عزت شاهی دوباره دستگیر شد ، او این بار در دادگاه به دلیل تکرار جرم به حبس ابد محکوم گردید ، اما در تغییر شرایط سیاسی سال 56 و فشار کمیسیون حقوق بشر در 28 مرداد 56 مورد عفو قرار گرفت و آزاد شد . کچویی از چهره های فعال زندان و از زمره اصحاب فتوا بود که به نجاست مارکسیست ها اعتقاد داشت و از این رو مخالف مجاهدین و نزدیکی آنها به مارکسیست ها بود ، او با پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل کمیته استقبال در مدرسه رفاه مسئولیت انتظامات را به عهده گرفت و پس از تخلیه مدرسه مسئولیت زندان اوین را پذیرفت . کچویی در 8 تیر 1360 به دست کاظم افجه ای که تحت تأثیر محمد رضا سعادتی از رهبران سازمان مجاهدین خلق بود ترور و به شهادت رسید . 7- بنگرید به سند شماره 19 8- برای اطلاع بیشتر بنگرید به خاطرات محمد کچویی در پیوست چهارم
......................
۱۳۸۵/۱۱/۱۱