| تاريخ:
٢٩/١١/١٣٨٥ |
تعداد
بازديد صفحه: ٧٧٩
|
خاطرات عزت شاهی (16)
|
بهکوشش محسن کاظمی
|
|
مبارزه و مقاومت شکننده :
ساواکی ها می گفتند : ما این همه آدم هایی را که در زندان هستند در کنار خیابان نگرفتیم ، آنها همدیگر را به اینجا آورده اند ، حالا یکی پنج نفر و دیگری ده نفر و آن یکی پنجاه نفر را آورده است ، بستگی به آدمش دارد .
علت ضعف مفیدی در بازجویی ، زندان و دادگاه به ناخالصی هایش بر می گردد که در آنجا گل می کند ، وابستگی هایی که در بیرون داشت و در آنجا بروز کرد ، کسی که در ناز و نعمت بزرگ شده و به اصطلاح تیغ کف پایش نرفته و سختی نکشیده است نمی تواند شلاق را تحمل کند و اگر ایمانش ضعیف باشد آن هم مضاعف می شود .
برای من این سؤال همیشه جای تأمل داشت که چرا در زندان ، کمیت زندانیان کمونیست و مارکسیست بیشتر از مذهبی های مسلمان است ؟ این تفاوت خیلی فاحش بود و همیشه به نظر می آمد که تعداد مارکسیست ها افزون از تعداد مذهبی ها است ، ولی به لحاظ محتوایی و کیفی آنها در سطح نازلتری بودند و نیز باید پرسید چرا افراد غیر مذهبی همیشه حاضر به مصاحبه های مطبوعاتی و اعترافات تلویزیونی بودند و بعد هم در دادگاه علنی پشیمان می شدند؟
در بازجویی و زندان و دادگاه شرایط کاملاً متفاوت از زمان آزادی و عرصه مبارزه خارج از زندان است ، وقتی کسی دستگیر می شود برایش مسئله مرگ و زندگی مطرح می شود ، اگر به آخرت ایمان نداشته باشد پس از دستگیری بدون شلاق فقط با یک تشر همه چیز را لو می دهد ، چون به جزای آخرت ایمان ندارد .
اگر شلاق بخورد برایش پذیرفته نیست که جواب و جزای آن را خواهد گرفت ، آنجا دیگر مسئله من و زندگی مطرح می شود ، لذا می بینیم که در چنین وضعی به خاطر یک کتاب ، بیست نفر دستگیر می شوند و به خاطر یک کار جزئی تمام گروه گیر می افتند .
مبارز فاقد بینش توحیدی وقتی که عرصه بر او تنگ می آید و چون به مکافات عمل اعتقادی ندارد و زندان را محرومیت از لذت ها ، رفاه و آسایش دنیوی می داند که همه زندگی او این است ، و نیز مقاومت در برابر شکنجه را بی اجر و مزد می پندارد ، لذا بیش از این خود را به سختی و محرومیت نمی اندازد و حاضر به همکاری و اعتراف می شود و حاضر نیست بیش از این خودش را فدای دیگری بکند .
این امر موجب فزونی کمیت آنها در زندان می شود ، البته این امر را به تمامی گروه ها و اشخاص چپ نمی توان تعمیم داد و نباید به سبب آن مقاومت احمدزاده ها ، گلسرخی ها و روزبه ها و .... نادیده گرفت .
حال اگر زندانی مذهبی هم حاضر می شد و اعتراف تام و تمام می کرد با توجه به دامنه و گسترش فعالیت مبارزین مذهبی ، زندان ها مملو از افراد مذهبی می شد ،؛ خود مبارزین غیر مذهبی هم معترفند که مقاومت و تحمل شکنجه بچه های مذهبی خیلی بیشتر از آنهاست و می گویند این مسائل علمی نیست و شخصی است .(1)
ساواک می گفت غیر مذهبی ها آدم های منطقی هستند ، وقتی دستگیر می شوند و به زندان می آیند ، کافی است چند کلمه با آنها منطقی صحبت کنیم ، آنها محکوم و متقاعد می شوند و حرف هایشان را می زنند ، اما بچه های مذهبی اصلاً منطقی نیستند ، مثل مریدان حسن صباح هستند که بهشان حشیش می دادند و نئشه می شدند تا سرسپرده کامل حسن صباح شوند و دست به ترور بزنند و حتی از جان خویش می گذشتند .
مذهبی ها هم با وعده حورالعین در بهشت و ذهنیاتی که نئشه شان کرده امید و آینده ای برای خود در آخرت متصور هستند ، نسبت به وعده ها و منطق های این دنیا بی تفاوت هستند و مقاومت می کنند و می گویند اگر شکنجه هم بشویم آن دنیا اجرش محفوظ است ، لذا به هیچ وجه منطق در کله شان فرو نمی رود .
اشکال اساسی دیگر گروه های مخفی مثل حزب الله و مجاهدین در مشی و استراتژی آنها بود ، من معتقدم آدم مبارز و سیاسی باید در متن جامعه باشد تا بتواند جامعه را تحلیل کند ، کسی که ادعای رهبری جامعه یا هدایت یک جریان فکری و مبارزاتی را دارد و می خواهد با سیستمی مثل سیستم شاهنشاهی درگیر شود ، نباید خود را در پستوها مخفی کند و از آنجا نظر و تز بدهد ، از دور دستی بر آتش بگیرد و بگوید " لنگش کن " ، چنین مشی و شیوه ای محکوم به شکست است .
این گروه های مبارز تا وقتی عنصری به دردبخور و کارآمدی را پیدا می کردند که قابلیت تربیت و پرورش داشت ، سریع او را مخفی می کردند و می گفتند تو دیگر الان انقلابی هستی ! و باید مخفی شوی تا خودت را حفظ کنی ! در حالی که این کار نتیجه عکس داشت و منجر به فشار و لو رفتن او می شد ، دلیلش را هم باید در نبود آمادگی خانواده های این افراد جست .
وقتی شخصی مدتی مخفی می شد و به خانه نمی آمد ، پدر و مادرش تمام فامیل را در جریان می گذاشتند و همه آشنایان و دوستان را برای یافتن فرزندان شان بسیج می کردند ، ساواک هم درمی یافت که این فرد مخفی یا فراری است .
علاوه بر این جذب امکانات نیز کاهش می یافت ، چرا که بین مردم نبودند تا بتوانند خبری و اطلاعاتی به دست بیاورند و امکانی را فراهم نمایند و تحلیل درستی از اوضاع ارائه کنند ، این روش و مشی موجب انزوای ایشان و کناره گیری از مردم می شد .
با دور افتادن از مردم دید و نگرش آنها به جامعه از جنبه عینی خارج می شد و به جنبه ذهنی سوق می یافت ، چرا که این افراد مخفی شده نمی توانستند در جلسات عمومی و در مکان های شلوغ حاضر شوند و همیشه از خودشان و سایه شان هم می ترسیدند و وحشت می کردند .
از طرفی هم برای مخفی شدن و آمادگی ها ، مقدمات و مراحلی لازم است که عمدتاً کسب نمی شد ، وابستگی مخفی شدگان به خانواده هایشان ، وجود مسائل عاطفی اش پدر ، مادر ، خواهر و برادر به آنها اجازه و امکان ادامه این وضع را نمی داد . لذا بعد از مدتی به بن بست کشیده می شدند و به قول معروف نه رویی در وطن دارند و نه در غربت دلشان شاد است ، نه می توانند به خانه برگردند و نه می توانند به زندگی مخفی ادامه دهند ، نه راهی به پیش دارند و نه می توانند به پس برگردند .
در زندگی مخفی باید کار فکری و خوراک ایدئولوژی تأمین باشد تا فرد بتواند سرگرم شود ، چون این گروه ها نمی توانستند تمام وقت افرادشان را پر کنند ، آنها پس از چندی ابتدا به علافی بعد هم به پوچی می رسیدند ، سردرگم و حیران خود را در ناکجاآباد می دیدند ، به حالتی می رسیدند و شایق می شدند که زودتر دستگیر و دو ماهی زندانی شوند و بعد هم بیرون بیایند و به دنبال زندگی خودشان بروند .
رهبران گروه ها و هدایت گران دسیسه باز آن پس از مدتی بر این ضعف و اشکال آگاهی یافتند و به چاره جویی افتادند ، اما نه از راه درست آن ، بلکه شروع کردند آرام آرام به ترساندن افرادی که در زندگی مخفی به سر می بردند ، که شما را دستگیر می کنند ، چنین و چنان شکنجه می کنند و اعدام در انتظارتان است .
بعد آنها را به سویی هدایت می کردند که باید برای بقا و حیات ترور کنند ، بمب بگذارند و ... این وضع برای عده ای که اصلاً آمادگی لازم را نداشتند در رودربایستی قرار می گرفتند ، به طوری که فرد شهامت نه گفتن را نداشت و یا بگوید لااقل ظرفیت انجام این کار را ندارد و یا این که درخواست کند که فقط در حیطه تبلیغات فعالیت نماید .
برای رفع برخی موانع و مخالفت ها ، هدایت کنندگان و برنامه ریزان و مسئولین گروه ها تلاش می کردند تا افراد را ذهنی بار آورند ، تا جایی که یک عنصر عملیاتی و مخفی به این باور برسد که اگر حتی تکه تکه اش کنند مطلبی و اسمی را لو نمی دهد .
من با چنین مواردی بسیار برخورد داشتم که چنین ادعایی می کردند و می گفتند که اگر قطعه قطعه و به تدریج سوزانده شوند اسم مرا نمی گویند ، ولی من به آنها می گفتم ، ولی اگر من دستگیر شوم اسم تو را می گویم ، این امر باعث می شد که به اندازه ظرفیتش کار کند و یا حداقل اطلاعات کمتری ارائه بدهد یا بگیرد .
ولی همین فرد در مواجه با فرد دیگری بر طبق مقاومت و نستوهی خود می کوبید ، آن فرد دیگر هم نزد دیگران همین ادعا را می کرد ، به این ترتیب دایره فراخی از یک سلسله آدم های مبارز مرتبط با هم به چنین باور ذهنی می رسیدند که مقاومت خواهند کرد .
اما بعد ؟ فقط با دستگیری یک نفر و پس از شلاق دهم یا بیستم همه چیز افشا می شود و دسته دسته افراد زنجیره وار دستگیر می شوند ، بعد در آنجا ( در بازداشت و زندان) با هم دعوا می کنند که فلان فلان شده تو که به من گفتی تو را لو نمی دهم ، پس چه شد ؟!
واقعاً برخی حتی بدون یک ضربه سیلی تمام مرتبطین خود را لو می دادند و همین افراد گاهی به دروغ به عنوان سمبل مقاومت شناخته می شدند ، فردی که در برابر پلیس ضعیف ترین فرد بود با نقشه پلیس و یا نقشه های دیگر در محیط زندان بزرگترین شخصیت قهرمان شناخته می شد .
حتی گاهی برای این که وانمود کند که انقلابی است و سر نترس دارد حتی تصنعی با پاسبان درگیر می شد ، چند روزی هم او را به انفرادی می بردند و بعد هم که بر می گشت از او یک شخصیت قهرمان در مقابل دیگران می ساختند ، نظیر مسعود رجوی .
وقتی او در شهریور 50 دستگیر شد تا سال 53 اصلاً شکنجه نشد ، و صحنه آرایی ها و دفاعیات وی در دادگاه همه و همه به گونه ای بود که همه می پنداشتند به واقع او یک قهرمان است ، او جزء کسانی بود که با همان باورهای ذهنی در یک شب دستگیر شدند ، آنها وقتی دستگیر شدند همه چیزشان لو رفت .
از بین ایشان فقط اصغر بدیع زادگان کتک خورد ، علت آن هم این بود که در آن زمان ساواک و شهربانی جداگانه کار می کردند و کمیته (هماهنگ کننده {کمیته مشترک}) وجود نداشت ، هر یک مستقل از هم کار می کردند ، دستگیر شدگان ساواک به قزل قلعه برده و بازجویی می شدند و دستگیر شدگان شهربانی به زندان قصر یا زندان های شهربانی برده و بازجویی می شدند ، در دستگیری بدیع زادگان تضاد ساواک و شهربانی نمایان شد .
بدیع زادگان در حالی توسط شهربانی دستگیر شده بود که پیشتر از او دوستانش توسط ساواک دستگیر و بر تمامی فعالیت ها ، برنامه ها و افراد اعتراف کرده بودند ، شهربانی با کتک و شکنجه تلاش می کند تا بدیع زادگان را تخلیه کند ، او نمی دانست که دیگران همه چیز را گفته اند ، شهربانی هم از قضایا خبری نداشت ، ولی بر اثر فشاری که به او آورد سرانجام اطلاعاتی را لو داد .
شهربانی برای کسب موفقیت وارد عمل شد هر جا که می رفت رد پای ساواک را جلوتر از خود می دید و به مطلب جدیدی دست نمی یافت ، لذا جری شد و بدیع زادگان را بیشتر و بیشتر شکنجه کرد ، واقعاً او کتک زیادی خورد ، بعد شهربانی به این نتیجه رسید که این مسائل به دردش نمی خورد و همه مطالب را ساواک می داند و او را تحویل ساواک داد .
شکنجه افراد مجاهدین که در سال 50 دستگیر شدند حداکثر در حد ضربات سیلی و لگد بود ، چرا که اطلاعات ایشان پیشتر توسط دلفانی لو رفته بود و ساواک نیازی به اطلاعات آنها نداشت و آنها هم بعد از ملاحظه لو رفتن اطلاعات شان دلیلی بر مقاومت نمی دیدند .
یک بار از رجوی پرسیدم : فلانی که قبلاً سمپات (هوادار) شما بود می گوید من در سال 50 خیلی شکنجه شدم ، آقا واقعاً راست می گوید یا نه ؟ مسعود گفت : نه ! من که در مرکزیت و در رأس بودم فقط 24 ضربه شلاق خوردم که در دو نوبت بود .
احکامی که در حق مسعود رجوی صادر شد خیلی تأمل برانگیز بود ، برای او ابتدا اعدام بریدند ولی در تجدید نظر این حکم به حبس ابد تنزل یافت و رجوی با حکم حبس ابد روانه زندان شد .
برخی گفتند چون یکی از بستگان رجوی نماینده مجلس بود ، پارتی بازی کرد تا رجوی شکنجه نشود ، این گفته صحبت ندارد ، پارتی فقط در سطح دادگاه و جریان محاکمه مفید و مؤثر است و نه در بازجویی و زمانی که متهم در دست ساواک بود .
ساواک به هیچ کس رحم نمی کرد ، اطلاعات می خواست و هر کس این خواسته را برآورده می کرد و اطلاعاتش را در اختیار ساواک می گذاشت از شکنجه در امان می ماند ، ساواک نمی تواند دخالت پارتی را بپذیرد تا فرد ، دوستش و گروهش را لو ندهد ، پارتی خود جرأت اعمال نفوذ را ندارد ، اما نقش و تأثیرش در جریان محاکمه را نمی توان رد کرد .
رجوی از خانواده ای ثروتمند است و در خارج نفوذ دارد (2) ، یکی از برادرهایش در سوئد استاد دانشگاه است ، در آنجا تظاهرات و تبلیغات زیادی کردند ، سازمان ملل و حقوق بشر فشار آوردند تا بالاخره رژیم در برابر این مجموعه عوامل مجبور به تنزل حکم مجازات رجوی از اعدام به حبس ابد شد .
در خصوص روابط این افراد و این گروه ها خیلی غلو می شد که از روی حب و بغض بود ، با این جهت گیری که اگر شما خیلی آدم ضعیفی باشی و حتی آدمی خائن باشی ، اگر در جهت منافع این جریان قدم برداری آدم خوبی و قهرمان محسوب می شوید ، برایتان هورا می کشند و کف می زنند ، اما وقتی در برابر جریان ایشان بایستی و بخواهی استقلال رأی داشته باشی ، اگر بزرگترین ، مقاوم ترین و اندیشمندترین شخص هم که باشی حسابی شخصیتت را لگد مال می کنند و برچسب های خائن و بریده و ... را به شما خواهند زد .
فعالیت ما با حزب الله و یا ارتباط با هر گروه دیگر مانع از آن نبود که من حرکت های مستقل و تشکیلاتی خودم را نداشته باشم ، من در این سال ها در ارتباط با دوستانی مثل کچویی (3)و اکبر مهدوی به کار پخش اعلامیه و فعالیت های تشکیلاتی و مسلحانه می پرداختم .
علت رویکرد ما به گروه دیگر عمدتاً به خاطر آن بود که تمایل داشتیم از جایی تغذیه بشویم ، البته از نظر مادی مشکل چندانی نداشتیم فقط از نظر تئوری فقیر بودیم ، چرا که بچه هایی که با ما در ارتباط بودند ، به لحاظ تحصیلات در سال های اول دانشجویی بودند و یا در مقطع دبیرستان و درس را رها کرده بودند و برخی حتی پایین تر از این و در سطح کارگری بودند .
لذا ما همیشه دنبال گروه و افراد خوش فکر می گشتیم که اهل مبارزه باشند و یا حداقل کتابی ، جزوه ای و یا اسلحه ای بتوانند تهیه کنند .
_______________________
1- شهید محمد کچویی در خاطرات خود در این خصوص گفته است : کسی که مذهبی نباشد ، وقتی دستگیر می شود می گوید چرا کتک بخورم ؟ چهار نفر را لو می دهم بگذار آنها را هم بگیرند ، دلیل ندارد که من کتک بخورم و می بینیم که لو می دهد . گاهی مارکسیست ها تا دویست نفر را لو می دادند ، ولی من همیشه در زیر شکنجه نیتم این بود حال که من کتک می خورم چرا باید فردی دیگر به خاطر من یک چک بخورد ؟ واقعاً می دیدم نقش خدا در وجود کسی که به خدا معتقد است چقدر زیاد است ، او می گوید خدا را خوش نمی آید که کسی به خاطر من شکنجه و از زن و بچه و پدر و مادرش دور شود ، اما برای یک کمونیست مطرح نبود که صد نفر را در ارتباط با خودش اینجا بیاورد ، ولی برای من مطرح بود ، روی چه حساب ، فقط به خاطر خدا !
( مصاحبه با محمد کچویی ، 59 _ 1358)
اما اشرف دهقانی (ربابه اشرف زاده دهقانی) یکی از سردمداران چریک های فدایی خلق که در تابستان 1350 دستگیر و به زندان برده شد در شرح خاطرات زندانش نوشته است : شلاق واقعیت مادی بود و با این احساس نمی شد آن را تحمل کرد، واقعیتی عینی لازم بود که بتوانم اندیشه ام را متوجه آن سازم ، هر بار درد شلاق شدیدتر می شد ، ایپک ، ریحان ، رباب ، قاسم و ... را صدا می زدم . اینها عده ای از زحمت کشان روستایی بودند که من آنجا معلم بودم .
او اضافه می کند : زمانی که مرا به نیمکت چوبی بستند و رفتند ، شدیداً احساس درد می کردم و از آنجا که دیگر مزدوری نبود که با فریاد کشیدن و فحش دادن به او بتوانم نسبت به این درد بی اعتنا باشم ، شروع به خواندن شعر " پنجه برگ ها آویزان است " ، رفیق مائو می کردم !! ( دهقانی 22 _ 24 )
2- این قسمت از مصاحبه در تاریخ بهمن 1358 صورت گرفته است .
3- مصاحبه در زمان حیات کچویی صورت گرفته است . (بهمن 58)
 |