| تاريخ:
٠٢/١٢/١٣٨٥ |
تعداد
بازديد صفحه: ٩٥٤
|
خاطرات عزت شاهی (17)
|
بهکوشش محسن کاظمی
|
|
« مجاهد خلق »
ارتباط مرموز :
من روزهای جمعه به طور معمول به کوه می رفتم و در آنجا نان و خرمایی می خوردم ، در آنجا به فردی برخوردم که خیلی خوب و با صفا ، نماز و قرآن می خواند . خیلی هم تنها به نظر می رسید ، پس از چند بار که او را دیدم حدس زدم که آدم روشن و آگاهی است ، از او خواستم که به من قرآن یاد دهد و او هم پذیرفت . وی علیرضا بهشتی (1) بود که با سازمان مجاهدین خلق همکاری داشت و من توسط او نسبت به این گروه سمپاتی پیدا کردم .(2)
جدایی من از حزب الله قبل از فروپاشی آن بود ، در این دوران ما دوستی داشتیم به نام مهرآیین (3) ، او استاد جودو و کاراته بود و کمربند مشکی داشت و به ما و تعدادی از بچه های مبارز و سیاسی دفاع شخصی و آمادگی رزمی می آموخت . مجاهدین هم با او ارتباط داشتند و به محل تمرین او یا در خانه اش و یا در باشگاه تردد می کردند ، و به این ترتیب بعضی ها را شناسایی و جذب می کردند .
پس از شهریور 50 ، مهر آیین که آن موقع به اسم داوود آبادی شناخته می شد مرا به خانه اش برد و با کسی آشنایم کرد که بچه مذهبی و با سوادی بود ، در ارزیابی اول او را به لحاظ رعایت مسائل امنیتی و نیز از نظر سیاسی کامل تر و سطحش را بالاتر از خود دیدم ، از نظر تحصیلات گویا دانشجو بود و به لحاظ تشکیلاتی و نیز ظاهر ، تقوا ، نماز و دیانت و .... نیز احساس کردم که مرتبه ای بالاتر از من است .
مهرآیین به من گفته بود که او پسر باتقوا و خوبی است و می توانی با او کار کنی ، ابتدا پنداشتم منظورش این است که من او را برای کارها و برنامه های خود عضوگیری و استفاده کنم در حالی که عکس این مد نظر بود .
من به لحاظ رعایت مسائل امنیتی از او سؤالی نکردم ، چند جلسه ای با او در منزل مهرآیین صحبت کردم ، به این ترتیب من به کسی معرفی شدم که بعداً فهمیدم علیرضا زمردیان (4)معروف به اسقف مجاهدین است .
در همان برخورد های دو سه جلسه اول احساس کردم که نمی توانم با او کار کنم ، لذا به مهرآیین گفتم که استنباط من این است که ایشان به جایی وابستگی دارد و تا این وابستگی روشن نشود من با ایشان کار نمی کنم . او یا گروهی دارد یا عضو گروهی است ، این را می توان از حرکات و رفتار او دریافت .
اگر قرار است که امکانات من در اختیار او قرار گیرد باید صادقانه برخورد کند . در حالی که او با من مرموزانه برخورد می کند ، لذا من نیز نمی توانم با او روراست باشم ، پس بهتر است ارتباط ما با وی قطع شود ، چنین شد که دیگر پیش او نرفتم ، در این مدتی که ارتباط ما قطع شد او و تعدادی دیگر دستگیر شدند و این شد که فهمیدم او از مجاهدین است .
مجاهدین برای استفاده و برخورداری از امکانات من ، رهایم نکردند . چون با مهرآیین هنوز ارتباط داشتم ، احتمالاً او از کانال های دیگر سفارش مرا کرده بود ، این بار مرتضی الویری به سراغ من آمد و قراری را با یکی از اعضای سازمان در خیابان بوذر جمهری گذاشت . در آنجا بود که برای اولین بار با وحید افراخته آشنا شدم .ابتدا من نه با هویت واقعی بلکه با نام مستعار به او معرفی شدم . (5)
یعنی به وحید گفت : " ایشان از رفقا و علاقمندان به مبارزه است ، او بعد از معرفی ما به یکدیگر ، تنهایمان گذاشت و رفت . افراخته ابتدا چند جزوه تفسیر سوره های توبه ، محمد ، انفال (6) و .... را در اختیارم گذاشت ، بعد هم مقداری پیاده روی کردیم ، از بوذر جمهری تا میدان اعدام و میدان ارک ، دو سه ساعتی با هم در خیابان قدم زدیم ، پیاده رفتیم و برگشتیم .
بعد قرارهای دیگری با هم گذاشتیم و چند جلسه با هم گفتگو و بحث کردیم ، بعدها در اسناد دیدم که منوچهری بر اساس اعترافات افراخته گزارش کرده است که من از طریق الویری به وحید افراخته مرتبط شدم ، البته من هیچگاه از الویری در بازجویی هایم صحبت نکردم ، مگر در مورد سفر به دماوند و رفتن به دریاچه تار که آن هم مسئله ای نبود .
بعد از وی محسن فاضل (7) ، محمد یزدانیان ، عباس جاودانی ، حسن ابراری از کادرهای اولیه سازمان به ترتیب یکی پس از دیگری رابط من شدند ، چند جلسه ای هم فرهاد صفا و بهرام آرام به جلسات ما می آمدند تا ارزیابی صحیحی از وضع ما به دست بیاورند و ما را تست بزنند .
من هم با تحلیل خودم به همکاری با آنها ادامه می دادم ، می خواستم عیار آنها را محک بزنم و اگر توانستم برخی سمپات ها را برای کار کردن از سازمان خارج کنم و یا اگر آنها را صالح دانستم برخی امکاناتم را در اختیارشان بگذارم .
مجاهدین که دچار محدودیت نیرو شده بودند ، نه به من بلکه به هر کسی که امکان دریافت کمک از او بود مراجعه می کردند .
طرح اشکال بر مجاهدین :
بعد از ضربه شهریور 50 ، تفکری در میان مجاهدین رواج یافت که بر اساس آن " هر کس بخواهد مبارزه کند ما به او کمک می کنیم " . بر اساس همین طرز تفکر بود که تعداد افراد لاابالی در سازمان افزایش یافت . به این ترتیب مجاهدین بیشتر به یک سازمان سیاسی بود تا یک سازمان ایدئولوژیک ، چیزی شبه ساف ، الفتح هم سازمانی مذهبی نیست در عین حال که سازمانی غیر مذهبی هم نیست ، بلکه سازمانی سیاسی _ نظامی است .
الگوی مجاهدین هم الفتح بود ، اما با محذورات و محدوداتی مواجه بودند ، چرا که جو جامعه مذهبی بود و مجاهدین مجبور بودند که به مذهب و اسلام تظاهر کنند ، چرا که در غیر این صورت از جامعه طرد می شدند .
آنها اگر می گفتند ما به خاطر اصل مبارزه در برابر سرمایه دار ، استبداد و استعمار ایستاده ایم ، دیگر کسی در جامعه به آنها روی خوش نشان نمی داد و از کمک های مردمی و از وجوهات شرعی برخوردار نمی شدند .
آنها فقط و فقط به این خاطر خود را مذهبی جلوه می دادند که بتوانند از احساسات و امکانات مذهبی مردم استفاده کنند ، من از همان ابتدا نسبت به رفتار ، گفتار و کردار ایشان شک و تردید داشتم ، لذا کسی را به اینها معرفی نکردم و فقط خودم رفتم . آن هم به این خاطر که بیشتر بشناسمشان و شناخت درست و دقیق از ایشان بیابم .
بیشترین ارتباط من در سازمان با وحید افراخته بود ، از طریق او با برخی آقایان برخورد می کردم ، به این صورت که وقتی به سر قرار می رفتم می دیدم که او با دیگران ارتباطاتی دارد و با کسی در حال قدم زدن و صحبت است ، از او جدا می شد و به طرف من می آمد ، بیشتر اوقات من آن کس را می شناختم ، شاید وحید هم با این کار می خواست مرا به او نشان بدهد یا او را به من نشان بدهد ، کارهایی که به لحاظ امنیتی اشکال داشت .
من از قبل طی مذاکراتی قرار گذاشته بودم اگر چنانچه خلاف حرف هایی که می زنند مشخص شود من نه تنها از این گروه جدا می شوم بلکه دست به افشاگری هم خواهم زد و دیگران را هم روشن تر خواهم کرد و تا آنجایی که بتوانم نخواهم گذاشت که مورد سوء استفاده قرار گیرند .
بنابراین آنها با علم به این نکته و نیز وقوف بر نفوذ و ارتباط من با بازاریان و تیپ های مذهبی مبارز ، مایل نبودند که من از برخی دیدگاه های انحرافی شان آگاه شوم ، اگر هم مسائلی پیش می آمد و مغایر با نظر من بود توجیه و لاپوشانی می کردند .
به عنوان نمونه هر وقت به آنها می گفتم بیایید با هم قرآن یا کتابی بخوانیم و صحبتی بکنیم ، دستی به سر و گوش من می کشیدند و می گفتند : " تو که موضع ما را می دانی ، ما الان امکانات مان کم است ، بایستی وقت مان را بر تربیت افراد بگذاریم ، اگر ما چهار نفر مثل تو داشتیم وضع مان خیلی خوب بود ، تو باید خودت بیایی و به همه درس بدهی " .
من هم صریح می گفتم : " من که سواد ندارم ، ولی در مسائل تشکیلاتی و نظامی شهامتش را دارم و برای همین نیاز دارم از مواضع سیاسی و جو تشکیلات آگاه شوم " .
آنها طفره می رفتند و می گفتند : " عزت تو خودت خوب می دانی که ما وقت این کارها را نداریم ، ما باید الان وقت مان را صرف دیگران بکنیم ، همه که مثل تو نیستند ، باید روی آنها کار بکنیم ، تا در حد شما بشوند ، اگر چنین کردیم کار اصلی و مهمی را صورت داده ایم و هر وقت هم که فرصت داشتیم با هم کار می کنیم " .
رفته رفته اشکالاتی جدی در مواضع ایدئولوژی مجاهدین می دیدم و برخی از آنها را طرح می کردم ، آنها ابتدا سعی می کردند به هر نحوی شده مرا توجیه کنند ، ولی وقتی جدی بودن اشکالات و مواضعم را می دیدند سعی می کردند اصطکاک و برخوردی پیش نیاید و از اول طوری برخورد می کردند که من اطلاعی نیابم و کار به این مراحل کشیده نشود .
یک روز در باب جزوه سوره محمد صحبت شد ، آنها در این جزوه راجع به شهادت و سمبلهای شهادت مصادیقی را ذکر کرده بودند که بحث انگیز بود ، در تفسیر مصادیقی را ذکر کرده بودند که بحث انگیز بود ، در تفسیری که داشتند چه گوارا ، هوشی مینه و امثال ایشان را به عنوان سمبل شهادت معرفی کرده بودند .
من اشکال می کردم که این صحیح نیست در حالی که مکتب خود ما نمونه های والایی از شهدا را دارد ، شما این مارکسیست ها و کمونیست ها را به عنوان شهید معرفی می کنید ، قضاوت در مورد انجام و عاقبت این افراد در دست خداست ، اما این پر واضح است که آنها اعتقادی به شهادت نداشتند و همین طور پیروان شان نیز اعتقادی ندارند ، آیا بهتر نیست شما به جای ایشان از بلال حبشی ، ابوذر غفاری ، عمار یاسر و .... اسم ببرید ؟!
آنها می گفتند : نه ! این افراد قدیمی شده اند ، باید کسانی مطرح شوند که در جریان جنبش های آزادیبخش معاصر کشته شده باشند و ذهن مردم آمادگی پذیرش موضوعات آنها را داشته باشد ، ابوذر و عمار و بلال که کار مسلحانه به روش امروزی انجام ندادند .
می گفتم پس اگر دنبال آدم های امروزی هستید آقای سعیدی که در شکنجه کشته شد و یا بچه های اولیه سازمان که اعدام شدند را طرح کنید ، یا حداقل این که به سراغ کسانی بروید که در کشورهای اسلامی مبارزه کرده اند ، مثل جمیله بوپاشا . که آنها باز به شکل دیگری از پاسخ صحیح طفره می رفتند .
این طرز تفکر باعث محدودتر شدن من بود و آنها سعی می کردند ، دم لای تله ندهند و از ارتباط هایشان با کمونیست ها و دیگر دیدگاه های انحرافی شان هم چیزی نفهمم و اگر فهمیدم به طریقی ذهنم را از آن مسئله منحرف کنند .
در اواخر سال 50 اعلامیه ای پخش شد که به من ندادند ، احساس کردم که مجاهدین عمداً نوشته هایشان را به من نمی دهند .
به هر حال نسخه ای از این اعلامیه به دست من رسید ، مجاهدین در این اعلامیه برای سرقت مسلحانه بانک ها توسط چریک های فدایی خلق توجیه شرعی درست کرده بودند و کار آنها را با مصادره اموال کفار قریش در جنگ بدر که به مصرف مسلمین رسیده بود ، مقایسه کرده بودند ، می گفتند : این کار همانند عمل پیامبر است که به سر گردنه ها می رفت و کاروان های قریش را مصادره می کرد و به نفع بیچارگان خرج می کرد .
اعتراض شدید من آن بود که این حرف ها چیست که شما می زنید ؟ ! شرایط آنها با ما یکی نبود و اصلاً کی پیامبر چنین کارهایی می کردند ؟ پیامبر کی به کاروان ها حمله می کردند ( یک مورد استثناء است و آن حمله سعد بن ابی وقاص است که بدون اجازه صورت می گیرد و نسبت به آن هم بازخواست می شود) بلکه این مشرکین بودند که با پیامبر و اصحابش سر جنگ داشتند .
صدور این اعلامیه زمانی است که سازمان هنوز اسم خاصی ندارد ، لذا پای اعلامیه را هم امضا نکرده بودند ، در آن زمان وحید افراخته رابط من با سازمان بود ، به عنوان اعتراض ، اعلامیه مزبور را نشان وحید دادم ، او که پاسخی برای آن نداشت ادعا کرد که وی هم اعلامیه را ندیده است .
برای اثبات ادعایش همان یک نسخه را هم از من گرفت تا برایم جوابی بیاورد ، او فکر می کرد بعد از چند روز قضیه را فراموش خواهم کرد ، اما من هر جا که او را می دیدم مرتب از او سؤال می کردم و هم مدام اظهار بی اطلاعی می کرد ، من یقین داشتم که اعلامیه مربوط به سازمان و او نیز از آن مطلع است .
تا این که یک روز به خاطر قراری که داشتیم با هم به منزل رفتیم ، در منزل او کتش را در آورد و به گوشه ای انداخت ، مدتی را به صحبت و چای نوشیدن گذراندیم ، هنگامی که خواست برود فراموش کرد کتش را بردارد ، پس از این که کفش هایش را پوشید گفت : کتم را بده ! من خیلی اتفاقی از گوشه پایین کتش را گرفته و بلند کردم که یک دفعه بیش از 50 نسخه از آن اعلامیه فرش زمین شد . اعلامیه ها را یکی یکی جمع و دسته اش کردم و بعد به بغل او گذاشتم و گفتم فعلاً اینها را بردار و برو !
جالب این که از رو نمی رفتند ، جلسه بعد وحید ده پانزده نسخه از این اعلامیه ها را برایم آورد و گفت : باور کن من اعلامیه را ندیده بودم ، کتم عوض شده بود ، بچه ها تازه این سری را تکثیر کرده بودند و من خبر نداشتم ، آن ده پانزده تا را به او برگرداندم و گفتم : دیگر مهم نیست و به درد من نمی خورد ، من اعلامیه چپی ها را پخش نمی کنم .
در اوایل سال 51 رژیم در صدد بود تا تعدادی از مبارزین را به جوخه اعدام بسپارد و به دنبال بهانه ای بود ، میتینگی هم قرار بود از طرف رژیم برگزار شود ، مجاهدین و فدایی ها اعلامیه دادند که مردم در میتینگ شرکت نکنند ، چون خود رژیم در صدد است بین محصلین و افراد عادی بمب منفجر کند و تقصیر را به گردن گروه های مبار بیندازد . (شبیه این ماجرا در سال 50 هم رخ داد و بر اثر آن یک راننده تاکسی کشته شد ).
روزی بر سر همین جریان وحید افراخته را دیدم ، چند بسته اعلامیه در دست داشت ، یک بسته را هم به من داد ، وقتی بسته را باز کردم دیدم حاوی حدود صد نسخه اعلامیه است ، پنجاه نسخه آن مربوط به خودشان (مجاهدین) و پنجاه نسخه هم مربوط به فداییان بود .
بلادرنگ اعلامیه های فداییان را پاره کردم و دور ریختم و گفتم : قرار ما این نبود ! وحید دستپاچه شد و گفت : اشتباه شده ! بسته تو این نبود . گفتم : فرقی نمی کند ، که این اعلامیه را من پخش کنم یا دیگری ، جزء قرار ما با شما همکاری نکردن با گروه های چپی بود ، شما صداقت ندارید ! دروغ می گویید ! کلک می زنید و زیر آبی می روید !
یک بار هم در ارتباط با مسئله ای فهمیدم که مجاهدین به فدایی ها پول داده اند ، وقتی سرنخ به دستم آمد از آنها سؤال کردم که شما به فدایی ها پول داده اید ، اول گفتند : نه ! حدود ده بیست روزی من این سؤال را مطرح می کردم و آنها انکار می کردند . تا بالاخره مجبور شدم گوشه ای از سرنخ را نشان شان بدهم و گفتم : که از فلان کانال رد شده اید .
وقتی رودست خوردند و قضیه لو رفت ، گفتند : حتماً منظورت همان پولی است که ما به آنها قرض الحسنه داده ایم ! آن که قرض است ! من قانع نمی شدم و اعتراض و انتقاد می کردم که چرا پول هایی را که از محل وجوهات به شما می دهند در اختیار افراد ضد مذهب قرار می دهید ؟!
آنها باز با استناد به وقایع صدر اسلام می گفتند : خود پیامبر هم به کفار تحت عنوان تألیف و تحبیب قلوب پول می داد ، اصلاً مسئله ای نیست ، ما باید به یکدیگر کمک کنیم چه در مسائل امنیتی چه تشکیلاتی و چه اقتصادی و مالی و ... و یا هر مسئله دیگری که در آن لنگ می زنیم . چرا که ما هر دو در یک راه هستیم و مبارزه می کنیم .
می گفتم نه مبارزه ما با آنها فرق دارد ، ما مبارزه مبتنی بر مذهب و ایدئولوژی اسلامی داریم ، در حالی که آنها مبارزه ضد مذهبی دارند و خدا و مذهب را افیون توده ها می دانند ، به چنین طرز تفکری نباید کمک کرد .
________________________
1- علیرضا بهشتی زاده جوان لاغر اندام ، با موهایی خرمایی رنگ ، صورتی کشیده و سفیدرو از اعضای مسلمان سازمان مجاهدین خلق که در سال 1352 در درگیری خیابانی با پلیس جان باخت .
2- در سند شماره 13 عزت شاهی گفته است که از طریق حسن فرزانه با علیرضا بهشتی ارتباط یافته است .
3- محمد مهرآیین به سال 1318 در شهرستان محلات به دنیا آمد ، در کودکی به همراه خانواده به تهران آمد که سرآغاز زندگی جدیدی برای او بود و موجب شد تا با دسترسی به کانون های فعال مذهبی _ سیاسی به فراخور حال و توانایی هایش با گروه های مختلف مبارز و سیاسی ارتباط بگیرد و فعالیت هایی را صورت دهد .
وی به دلیل داشتن قدرت بدنی و مهارت در ورزش های رزمی چون جودو و کاراته کلاس های رزمی و آمادگی دفاعی را برای تعدادی از گروه ها چون : حزب الله ، هیئت مؤتلفه اسلامی و سازمان مجاهدین خلق برگزار کرد . گروگان گیری شهرام پسر اشرف پهلوی از جمله عملیاتی است که محمد در آن نقش اصلی و محوری به عهده داشت ، او در طول مبارزات خود سه بار دستگیر ، بازجویی و به شدت شکنجه شد و تا سال 56 در زندان به سر برد .
نام دیگر مهرآیین داوود آبادی است اما به اسامی : داوودی ، محمد جودو و محمد موتوری نیز مشهور است ، او پس از پیروزی انقلاب اسلامی در عرصه های مختلف سیاسی ، فرهنگی و ورزشی حضور داشت و مناصب و مسئولیت های مختلفی را عهده دار بوده است ، از جمله : مدیر کل خدمات عمومی مجلس ، مدیریت کل پشتیبانی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ، مدیر کل تربیت بدنی بنیاد جانبازان و ...
مهرآیین در پیروزی ها و درخشش های گوناگون تیم های ورزشی معلولین و جانبازان کشور در پیکارهای جهانی و المپیک نقش بسزایی داشته است . محمد رضا و ناصر مهرآیین دو فرزند شهید وی در جبهه های جنگ هستند .
فصل نامه مطالعات تاریخ ، ش 2 ، ص 283 و 284
4-علیرضا زمردیان برادر لیلا زمردیان (همسر مجید شریف واقفی) به سال 1331 در تهران به دنیا آمد و در خانواده ای مذهبی و متدین رشد کرد ، تحصیلات متوسطه را در دبیرستان علوی به پایان برد ، علیرضا با شرکت در محافل مذهبی و جلسات سخنرانی به سوی فعالیت های مبارزاتی سوق یافت . هنگامی که دانشجوی ریاضیات دانشگاه تهران بود به سازمان مجاهدین خلق پیوست و در این سازمان از خود شخصیتی منضبط ، منظم ، بسیار خشک و تک بعدی نشان داد .
زمردیان در انجام فرایض مذهبی و رعایت آداب شرعی و دینی سخت مقید بود و در کارهای تحت تکلیفش خشک و افراطی برخورد می کرد ، کم کی خورد ، کم می خوابید و بسیار کار می کرد و نسبت به اعضای هم تیمی اش خیلی سخت گیر بود . با کسانی که خارج از چارچوب ضوابط سازمان عمل می کردند شدیداً برخورد می نمود . او در بین مجاهدین معروف به اسقف بود . لطف الله میثمی در خاطراتش از قول آیت الله ربانی شیرازی گفته است : " من در بین مبارزان قدیمی مانند زمردیان ندیده بودم " .
علیرضا از ضربه شهریور 50 در امان ماند اما در موج دوم دستگیری ها در آبان 50 به دام ساواک افتاد و دستگیر و به پانزده سال زندان محکوم شد ، وی مدتی از محکومیتش را در زندان عادل آباد شیراز گذراند و در آنجا با شخصیت افراطی اش به ورطه تفریط افتاد و در سال 52 از جمله کسانی بود که پیش از علنی شدن تغییر ایدئولوژی در سازمان به مارکسیسم گرایید ، سقوط و تفریط او تا بدان حد بود که اعلام نمود زندانیان سیاسی می توانند نیازهای جنسی یکدیگر را رفع نمایند .
زمردیان در سال 57 از زندان آزاد گردید و با سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر ارتباط یافت ، ابتدا به دلیل سوسیال _ امپریالیسم دانستن شوروی با این سازمان اختلاف داشت و رابطه اش در حد سمپات محدود بود ، اما به تدریج با عدول از نظریاتش به یکی از عناصر اصلی سازمان پیکار بدل گشت و رویاروی نظام جمهوری اسلامی ایستاد و سرانجام در درگیری خیابانی کشته شد .
خاطرات مجید حق گو ، نوار شماره 4 ، 2_ 8 . میثمی، از نهضت... ص 260 . تاریخچه مختصر گروهک ها ، ص 147
5- در صفحه 8 از سند 13 مشخص است که شاهی حاضر نشده است که وحید افراخته را معرفی کند و برای این منظور از نام مستعار حسین محمدی استفاده کرده است .
6- نام کامل جزوه ها عبارت است از : توشه گیری از سوره توبه ، توشه گیری از سوره محمد و توشه گیری از سوره انفال .
7- محسن فاضل فرزند احمد به سال 1328 در شهر مشهد زاده شد، او در 1348 هنگامی که دانشجوی دانشگاه صنعتی آریامهر (صنعتی شریف) بود به سازمان مجاهدین خلق پیوست . از دوستان سازمانی او در دانشگاه هادی روشن روان و حسین مشارزاده بودند ، او و تعدادی دیگر از اعضای سازمان که از ضربه ساواک در شهریور 50 در امان مانده بودند به فعالیت خود ادامه داده و زندگی مخفی پیشه کردند .
محسن از سال 51 تحت تعقیب مأمورین امنیتی بود ، وی در جریان تغییر ایدئولوژی سازمان از جمله افرادی بود که قبل از اعلان رسمی به مارکسیسم گرایش یافته بود و در این مسیر به صورت افراطی و در تصفیه ها و تغییرات تعصبی برخورد می کرد ، لذا در سال 53 برای جلوگیری از افراط بیشتر ، او را به عراق ، سوریه و لبنان اعزام کردند ، علت اصلی و مکتوم این اعزام شکل دهی به پروسه تغییر و تحول ایدئولوژیک در حوزه خارج از کشور بود .
فاضل از جمله اعضای مجاهدین خلق است که در سازمان الفتح جا پای محکمی برای خود ایجاد کرد و آموزش های نظامی مختلفی را گذراند و ساخت بمب و نارنجک را فرا گرفت ، او در الفتح به سامی شهرت داشت و در کارگاهی در فلسطین به خاطر داشتن موهای بور و چشم های روشن به عنوان یک انگلیسی و با نام جان به ساخت دستگاه خمپاره کاغذ پخش کن پرداخت .
فاضل در یکی از پایگاه های فلسطینی الفتح در بغداد به یکی از افراد مظنون شد و او را آن قدر شکنجه داد تا فوت کرد ، نجات حسینی در کتاب بر فراز خلیج فارس این مرد را با نام مستعار حمید ، و وحید افراخته در اعترافاتش از او با اسم یوسف یاد می کند ، از قول افراخته یوسف کسی است که در داخل کشور در شاخه مجید شریف واقفی فعالیت می کرده است ، لذا این احتمال قوی است که یوسف نیز قربانی تصفیه های خونین درون گروهی در پروسه تغییر و تحول ایدئولوژیک شده باشد .
محسن فاضل در سال 57 از فعالیت سیاسی کناره گرفت ، اما در سال 59 به گروهک پیکار پیوست ، او در این دوره یکی از مهره ها و اعضای رده بالا و مؤثر پیکار بود که در بهمن 59 هنگام خروج از کشور دستگیر و زندانی شد ، پس از چندی محاکمه و در خرداد 60 اعدام گردید . با دستگیری فاضل گروهک سازمان پیکار تبلیغات شدیدی علیه جمهوری اسلامی و در جانبداری و بیگناهی فاضل به راه انداخت که تمامی بی نتیجه بود .
جزوه عکس ... محسن فاضل . نجات حسینی ، ص 362 تا 366 . روحانی ، ص 423 . فاضل ، بیشتر صفحات
 |