تاريخ: ٠٦/١٢/١٣٨٥ تعداد بازديد صفحه: ٧٥٠
خاطرات عزت شاهی (18)

به‎کوشش محسن کاظمی

برخورد کج دار و مریز با مجاهدین :

در اوایل همکاری با سازمان ، امکانات و کمک هایی در اختیارشان گذاشته بودم ، از جمله : چند قبضه اسلحه ، دستگاه پلی کپی و ماشین تحریر و مقداری پول . ولی از زمانی که به دورویی و نفاق آنها پی بردم و مسائل برایم روشن شد دیگر این کمک ها را قطع کردم ، آنها چندین مرتبه با صراحت و مستقیم خواستار کمک ، امکانات و نیرو شدند ، من هم در حالی که توانایی فراهم آوردن تقاضاهای آنها را داشتم ولی با وقوف به بی صداقتی شان از برآورده کردن خواسته هایشان سر باز می زدم و می گفتم دیگر کسی ندارم یا کسی برایم نمانده است .

می پرسیدند : چرا ؟ می گفتم کسانی را که می شناختم دیگر سوخت شده اند و به درد این کار نمی خورند ، کسانی که با من در ارتباط بوده اند فهمیدم که وابستگی هایی دارند ، دیگر نمی شود روی آنها حساب کرد ، می شود در حد و در سطح پخش اعلامیه و خبر کارهای را از آنها خواست ولی نمی شود آنها را به کارهای مسلحانه و قهرآمیز وارد کرد .

قبلاً مسائل ذهنی بود و می شد روی آنها فکر کرد ، ولی الان که شرایط به سوی عینی تر شدن می رود می بینم که نمی شود از آنها استفاده کرد ، اگر الان من بخواهم آنها را معرفی کنم به سازمان و آرمان های مبارزه خیانت کرده ام ، مطمئن هستم که این گونه افراد اگر دستگیر شوند چون هنوز در شرایط ذهنی هستند ، اطلاعات را به سرعت لو می دهند و به ما ضربه می زنند ، اصلاً آنها در عمل اعتقادی به فعالیت مسلحانه ندارند .

با این توجیه و تفسیرها آنها را دست به سر می کردم و از ارائه کمک و یاری طفره می رفتم ، در این مرحله شک من به آنها خیلی زیاد شده بود . از طرفی هر طوری که بود می خواستم ته و توی قضیه را در آورم و از طرف دیگر هم اعتقادی به ضعیف شدن و ضربه خوردن گروه های مارکسیستی _ کمونیستی نداشتم .

حاضر نبودم که آنها هم کوچک ترین ضربه ای از رژیم بخورند ، اما دو دوزه بازی مجاهدین برایم قابل تحمل نبود ، من با توجه به وسعت ارتباطات و دامنه آشنایی هایم به خیلی از مسائل و مواضع پی می بردم که آنها نمی فهمیدند و نمی دانستند .

مثلاً پی می بردم که فلان منطقه و محل تحت کنترل و زیر نظر ساواک است و اگر از مبارزین و سمپات ها (هواداران) به آنجا بروند احتمال دستگیری شان زیاد است و یا با خبر می شدم فلانی تحت نظر و مراقبت است و هر مراجعه ای به او موجب لو رفتن و دستگیری می شود .

این حالت مرا در یک وضعیت دوگانه ای قرار می داد ، از طرفی نباید می گذاشتم کسی خطر کند و به محل مشکوک و تحت نظر برود یا با کسی که طعمه و تله است ارتباط بگیرد ، از طرفی هم اگر چنین خطری را گوشزد می کردم باید به این سؤال پاسخ می گفتم که از کجا به این خبر دست یافته ام .

اگر می گفتم یکی از رفقا خبر داده است می گفتند پس چرا چنین نیرویی را معرفی نمی کنی ؟! لذا باید توجیه بهتری ارائه می کردم ، مثلاً می گفتم که وقتی از مقابل بازار رد می شدم یکی از دوستان سابقم را دیدم که گفت فلانی یا فلان جا تحت نظر است .

وقتی می گفتند : این دوست را برای همکاری و جذب به ما معرفی کن ، می گفتم مدت هاست که با او ارتباط ندارم و اتفاقی و گذری دیدمش ، اگر بار دیگر دیدمش برنامه ای ترتیب می دهم تا به شما معرفی شود !

البته گونه های دیگری از پاسخ را در آستین داشتم ، مثلاً می گفتم از دو جوان که در اتوبوس و در صندلی جلو من نشسته بودند و با هم صحبت می کردند ، اتفاقی شنیدم .

دلایل و توجیهات من برای ایشان دلپذیر و خوشایند نبود ، من در ارائه اطلاعات و دانش مبارزاتی خودم به مجاهدین خیلی خست به خرج می دادم ، گاهی اوقات در صحبت ها و بحث هایی که داشتیم ، یک سری مسائل را از من می پرسیدند که من به آنها درست جواب نمی دادم و یا خیلی خلاصه و کلی از آن رد می شدم .

یک روز حسن ابراری گفت : عزت اگر تو در بازجویی همین طور جواب پس بدهی خیلی خوب است . پرسیدم : چطور ؟ گفت : تو مثل یک ساواکی با ما برخورد می کنی ، تو را باید حسابی فشار دهند و بچلانند تا یک کلمه حرف از دهانت بیرون بیاید !

این در حالی بود که من خیلی از اطلاعاتم را برای آن رو نمی کردم و آنها هم خود می دانستند که من مطالب و اخباری دارم که بازگو نمی کنم .

لذا می گفتم : من نمی گویم که اطلاعاتی ندارم ، اما چیزهایی که دارم یا می دانم به درد شما نمی خورد و به کارتان نمی آید ، پس چرا بیخودی مطالبی را بگویم که به شما مربوط نیست ، از طرفی من به شما اعتماد هم ندارم ، از کجا معلوم که شما فردا زیر شکنجه همه چیز را نگویید ، پس بهتر است از خیر دانستن این اخبار بگذرید تا هم برای من و هم برای خودتان اسباب زحمت نشوید .

مجاهدین که در فعالیت تشکیلاتی و سیاسی مرا خطری برای خود می دانستند ، چاره ای نداشتند جز این که مرا به حوزه فعالیت های نظامی و عملیاتی بیندازند ، سعی داشتند تا با گماردن من به کارهای مربوط به ساخت بمب و طراحی نقشه های ترور سرگرم کنند تا فرصتی برای پراکنده کاری نداشته باشم .

اما این سیاست نیز چاره ساز نبود ، چرا که من با دقت و سرعتی که در کارهایم به خرج می دادم موفق می شدم به کارها و برنامه ها و ارتباط های خودم برسم ، اطلاعات و تجربیاتی را که من از سازمان به دست می آوردم خیلی در کارها به درد می خورد .

آنها حتی برای این که تمام وقت مرا پر کنند از من بیلان کار (گزارش کار) روزانه می خواستند که در 24 ساعت گذشته من چه کار کردم ، این امر حکایت از این داشت که ایشان در برخورد با من به بن بست رسیده بودند ، هر کاری در این زمینه (نظامی) می خواستند انجام می دادم ، می گفتند : بمب بساز ، می ساختم . می گفتند : مواد و محلول انفجاری بساز ، می ساختم . می گفتند : فلان جا و فلان جا را شناسایی کن ، می کردم . چنان که نمی توانستند ایرادی از کارم بگیرند .

اعتقادم این بود که من به آنها ایراد دارم نه به کار ، اعتراض من به راه و روش توهم انگیز و بینش انحرافی آنها بود ، لذا با جدیت کارهای محوله را به انجام می رساندم ، به این ترتیب با این نوع عمل و برخورد به آنها می فهماندم که اعتراض من از ترس زندگی و جانم نیست ، بلکه به خاطر اعتقادی است که دارم ، به آنها می فهماندم که من مرد عمل و خطر کردن هستم .

برای این که بتوانم در کنار کارهای محوله از طرف سازمان به کارهای خودم هم برسم ، مجبور بودم که با سرعت کار کنم و کم بخوایم . مثلاً برای درست کردن محلولی از کلرات و گوگرد و شکر شب تا دیر وقت بیدار می ماندم و آن را آماده می کردم . در حالی که در گزارشم می نوشتم که ساعت 10 شب خوابیده ام . صبح هم از ساعت 8 صبح تا 12 ظهر مشغول ساخت و تکمیل بمب بوده ام .

در حالی که از صبح تا ظهر در جای دیگری و به دنبال کارهای خودم بودم ، گاهی هم که قرار ما مثلاً به فردا ظهر موکول می شد به آنها می گفتم این مدت تا زمان قرار را در منزل هستم و چون آنها آدرس منزلم را نداشتند ، نمی توانستند کنترلم کنند .

از طرفی پس از جدا شدن از آنها منتظر فردا نمی شدم ، چرا که شاید تا فردا ظهر آنها را نمی دیدم ، لذا همان وقت قرار سلامت فردایم را می زدم ، بعد مثلاً به دماوند یا به قم می رفتم ، فردا هم از آنجا می آمدم و تا بعدازظهر خود را به سر قرار می رساندم ، به این ترتیب برای آنها اصلاً مقدور نبود که بفهمند من این مدت را کجا و با چه کسانی گذرانده ام .

جسارت ارتکاب چنین حرکتی فقط و فقط از آنجا بود که من به مقاومت و ایستادگی ام در برابر شکنجه و بازجویی ایمان داشتم ، که اگر چنین نبود این خطر وجود داشت که با دستگیری من و با آن علامت سلامتی که بر روی دیوار زده بودم تمام مرتبطین با من لو بروند ، ولی خب من تا این اندازه ایمان داشتم که با دستگیری ام کوچک ترین ضربه ای به گروه نخواهم زد .




 © Copyright 2004 www.irandidban.com