| تاريخ:
١٠/١٢/١٣٨٥ |
تعداد
بازديد صفحه: ١١٠٥
|
خاطرات عزت شاهی(19)
|
به کوشش محسن کاظمی
|
|
انفجار بمب در هتل شاه عباس اصفهان
در خرداد 51 یکی از شخصیت های سیاسی کشورهای بلوک شرق به ایران آمد . سازمان تصمیم گرفت تا برای اعلام برخی نارضایتی ها و اعتراض ها و انعکاس بی کفایتی رژیم چند عملیات در شهر اصفهان صورت دهد . این شهر بدان خاطر انتخاب شده بود که آن مقام سیاسی در اصفهان به سر می برد و مهمان استانداری بود .
تا آن زمان عملیات خرابکاری ما انعکاس واقعی نداشت اما با انتخاب این موقعیت زمانی ، فرصتی به دست می آمد و رژیم مجبور می شد تا اخبار این انفجارها را در جراید و رسانه ها منعکس کند.
من ، حسن ابراری و وحید افراخته هم مأمور شدیم تا در اصفهان عمل کنیم . به سوی این شهر رفتیم و در مسافرخانه ای اتاقی کرایه کردیم . محسن فاضل هم جداگانه به اصفهان آمده بود و ما برای ساخت بمب به مسافرخانه ای که او در آن ساکن بود رفتیم ، کسی را با او ندیدیم .
محسن مواد منفجره را با خود به اصفهان آورده بود. برای اولین مرتبه من آنجا با " تی.ان.تی " بمب ساختم . تا آن موقع من با همان ترکیبات بنزین ، کلرات ، شکر و گوگرد و ... بمب می ساختم . " تی.ان.تی " بوی بدی داشت و چشم را می سوزاند، من این را نمی دانستم و همراهانم هم چیزی نگفتند ، شاید به خاطر اینکه من به آن عادت کنم .
" تی.ان.تی " شاخه شاخه مثل شمع های ده سانتی بود که باید کنار هم چیده می شد ولی من آنها را درهم آمیخته و مشت مال دادم تا گرد و گلوله کنم و مچاله شود . در اثر همین کار ، بویش متصاعد شد و چشمانم را حسابی سوزاند و سردرد عجیبی گرفتم و تا دو سه روز حالم خوب نبود .
ابتدا بمبی را در مقابل شهربانی اصفهان واقع در میدان چهار باغ ، در زیر یک اتوبوس شهربانی منفجر کردیم . قرار بود استاندار به افتخار آن مقام سیاسی ضیافت ناهاری در هتل شاه عباس برگزار کند . لذا تصمیم گرفتیم که در مقابل هتل هم بمب بگذاریم .
بمب ها را با " تی.ان.تی " و به صورت زمان دار درست کرده بودیم . در پیاده رو مقابل ساختمان هتل ، باغچه ای پوشیده از چمن و گل رز بود . بمب را در بسته سبز رنگی گذاشتیم و به آنجا آوردیم . برای ایجاد پوشش و رد گم کردن یک تسبیح پاره کردیم و دانه هایش را روی زمین ریختیم.
بعد روی زمین نشستیم و به بهانه جمع کردن دانه های تسبیح ، بمب را لابلای گلها پنهان نمودیم و رفتیم . زمان را برای ساعت یک بعد از ظهر تنظیم کردیم ، در شهر منتظر ماندیم تا بمب منفجر شود . شب شد و خبری از انفجار نشد .
این مشکل گاهی پیش می آمد و چاشنی خراب بود و گیر داشت و سر زمان مقرر عمل نمی کرد . چون بیم تدابیر ویژه امنیتی از طرف پلیس بعد از انفجار بود ، تصمیم گرفتیم که همه به تهران برگردند الا من که آنجا ماندم تا نتیجه کارمان را ارزیابی و گزارش کنم . آن شب را به مسافرخانه نرفتم .
سمپاتی در اصفهان داشتم به نام اشرف خراسانی که شب را به منزل او رفتم . تا آن زمان که خبری از انفجار بمب نشد ، حتم داشتم که بمب را کشف و خنثی کرده اند ، به لحاظ امنیتی هم چون شهر به دلیل انفجار اتومبیل شهربانی در میدان چهارباغ حساس شده بود درست نبود که بروم و بررسی کنم که چرا بمب منفجر نشده است .
صبح که شد دیدم که خبری نیست . پس باید به تهران باز می گشتم . برای احتیاط بیشتر تصمیم گرفتم که از خیر مسیر اصلی (1) بگذرم و از مسیر دورتری (2) به تهران باز گردم . حدود ساعت 10 صبح بود که رفتم به گاراژ که یکدفعه صدای انفجاری شنیدم . از همان جا برگشتم به داخل شهر و یک تاکسی دربست گرفتم و رفتم به سمت هتل شاه عباس .
از تاکسی پیاده نشدم و همان طور در حال حرکت دیدم که بمب عمل کرده است ، شیشه های هتل شکسته بود . قسمتی از گچبری های آن هم ریخته بود . شنیدم که یک نظافتچی هم زخمی شده و به بیمارستان انتقالش داده اند ، که در بیمارستان فوت کرده است . (3)
رادیو اصفهان خبر را اعلام کرد و روزنامه های اصفهان هم خبر آن را منتشر کردند . من از این حادثه به خاطر کشته شدن آن خدمه خیلی ناراحت شدم . گویا او بسته را لای گلها پیدا می کند و به آن دست می زند که در نتیجه چاشنی عمل می کند و بمب منفجر می شود .
ناراحتی من هم فقط و فقط به خاطر او بود ، چرا که ما تلاش می کردیم و دقت داشتیم که حداقل به افراد بی گناه آسیبی نرسد . بعد از اطلاع از این حادثه طبق دستور تشکیلاتی که داشتم به کلانتری زنگ زدم و گفتم که سازمان مجاهدین مسئولیت این انفجار را به عهده می گیرد .(4)
لو رفتن خانه خیابان عارف
در یکی از کوچه های خیابان عارف (شهید سید کمال الدین مخبر) خانه ای اجاره کرده بودم. صاحب خانه خانمی بود که با دخترش زندگی می کرد و باقی فرزندانش ازدواج کرده سر زندگی خود رفته بودند . این خانم به همراه دخترش بیشتر اوقات در مسافرت بود . آنجا جای دلخواه من بود . در نبود آنها (صاحب خانه) فضا و محیطی برایم درست شده بود که می توانستم آزادانه و بدون هیچ شک و شبهه ای در آنجا فعالیت نمایم .
بیشتر قرارهایم با رابطین و مسئولین سازمان در همان حوالی منزل (یک یا دو خیابان بالاتر یا پایین تر) بود . از روی احتیاط سعی می کردم قراری در منزل نگذارم اما اگر می خواستم کسی را به منزل ببرم ابتدا در بیرون قرار می گذاشتم و بعد با هم به منزل می رفتیم .
یک روز که با ابراری قرار داشتم ، او گفت که امروز حال من خوب نیست بهتر است برویم به خانه و کته ماستی درست کنیم و بخوریم . حدود ساعت 5/11 به خانه برگشتیم ، حسن کته درست کرد و من برای خرید ماست ، سبزی و سیب زمینی با همان لباس راحتی که در تن داشتم بیرون زدم . به بقالی سر کوچه رفتم ، بقال گفت : حسین آقا کجا بودی ؟ پرسیدم چطور ؟! گفت : رفقایت آمده بودند و با تو کار داشتند .
من هیچ رفیقی نداشتم که بخواهد و بتواند بدون هماهنگی به منزلم بیاید . پرسیدم : چند نفر بودند ؟ گفت : گفتند که رفیق ما مشهد بوده می خواستیم او را ببینیم . فهمیدم که دروغ گفته اند و احتمالاً به کمین نشسته بودند تا در فرصتی مناسب به خانه یورش بیاورند .
از آنجا که جواد منصوری را هم چند وقتی بود گرفته بودند به یکباره ذهنم رفت به سوی او . با خود گفتم مبادا از ناحیه جواد باشد چرا که او خانه را بلد بود.(5)
یقین داشتم که مأمورین در همین حول و حوش کمین کرده اند . چیزی نخریدم و به بقال گفتم : تو ماست را بکش من الآن می آیم . برق آسا وارد خانه شدم . دیدم حسن با زیر شلواری نشسته است .
گفتم : اوضاع خراب است ! حسن جست و برخاست ، سریع گفت : من می روم ! هنوز به آستانه در نرسیده بود برگشت و گفت : قرار ما در فلان ساعت در فلان جا ، اگر آمدم که آمدم و گرنه بدان که مرا گرفته اند . و به سرعت زد بیرون در حالی که شلوار رویش را به دست داشت . من باید برخی مدارک را که جاسازی کرده بودم از بین می بردم یا با خود بر می داشتم .
حسن از آنجا که قیافه پیرمردها را داشت و سرش هم تاس شده بود موفق شد از محاصره و کمین مأمورین بگذرد . پنج شش دقیقه ای بعد از رفتن او در به صدا در آمد . مأمورین پشت در بودند . دیگر فرصتی نبود . در این چند دقیقه برخی مدارک را یافته و برداشته بودم ، جای فکر کردن برای باقی مدارک نبود ، حتی فرصت لباس پوشیدن هم نداشتم ، با همان زیر پیراهنی و زیر شلواری به بالای دیوار پریدم و از آنجا به دیوار همسایه و بعد به پشت بام رفتم ، چند خانه آن طرف تر در پشت مأمورین به خیابان افتادم . (6)
مأمور ها بعد از چند بار کوفتن در به زور متوسل شدند و با لگد در را باز کردند و داخل شدند . گویا دو سه روز آنجا می مانند و منتظر من و یا مراجعه کنندگان احتمالی می نشینند . در این مدت قسمت های در دسترس را جستجو و مدارکی هم اعم از شناسنامه و اعلامیه و ... پیدا می کنند .
همان طور که در قضیه فرار از دست مأمورین ساواک گفتم ، آنها در گزارش های شان به نفع خود می نوشتند تا کوتاهی شان مشخص نشود . در این مورد هم آنها گزارش کرده بودند که ما به منزل وی رفتیم ولی کسی نبود . اما آنها آمدند و ما آنها را قال گذاشتیم و در رفتیم .(7)
من بعد از فرار در اولین فرصت از یک باجه تلفن همگانی به حسن فرزانه ، یکی دیگر از مجاهدین ، زنگ زدم و گفتم : حسن ! خانه من لو رفته نه خودت و نه هیچ کس دیگر به آنجا نزدیک نشوید . به یکی دو نفر دیگر هم زنگ زدم و آنها را در جریان گذاشتم .
منزل یکی از بستگان حسن فرزانه در حوالی خانه من بود و حالا حسن یا از روی نفهمی یا از روی کنجکاوی به آنجا می رود و هنگام رد شدن ، مأمورین جلویش را می گیرند که تو که هستی ؟ اینجا چه کار داری ؟ و ... او هم گفته بود که منزل برادرم اینجاست ، کار خاصی هم نداشتم فقط می خواستم سری به خانواده برادرم بزنم ، خلاصه سؤالات دیگری هم از او می کنند و بعد خوشبختانه رهایش می کنند .
حسن ابراری با این که با زیر شلواری فرار کرد اما شلوارش را در دستش گرفت و رفت ، اما من این فرصت را هم پیدا نکردم ، بعد از تماس با رفقا به فکرم رسید که به منزل یکی از بستگان در خیابان احمدیه (بالاتر از خیابان عارف) بروم .
آن فامیل از من پرسید : پس چرا این جوری آمده ای ؟! گفتم : در خیابان با کسی دعوایم شد و لباسم پاره پاره شد ، حالا یک لباس به من بده می خواهم بروم کلانتری . اتفاقاً برادر شوهر او که یک ژاندارم بود گفت : کی بود ؟! غلط کرده که تو را به این ریخت انداخته ، پاشو برویم ژاندامری خودم ترتیب قضایا را می دهم .
نزدیک بود همه چیز خراب شود ، گفتم : نه ، الان دو سه نفر از رفقایم آمده اند و منتظرند تا با من به کلانتری برویم . اگر لازم باشد به شما زنگ می زنیم و زحمت می دهیم ، گفت : تعارف نکنیها ؟! اگر دیدی حرفت پیش نمی رود بیا سراغ خودم .
خلاصه لباس را گرفتم و به یک سلمانی رفتم و سر و صورتم را اصلاح کردم ، بعد به سراغ حسن ابراری رفتم ، در قرار خیال مان راحت شد که توانستیم از آن مهلکه جان سالم به در ببریم .
با این حال هنوز خیالم راحت نبود و نسبت به بعضی جاسازی ها در خانه دغدغه داشتم ، از آنجا که می دانستم بقال سر کوچه مان صبح های زود به میدان میوه و تره بار می رود تا سبزی و میوه بخرد ، تصمیم گرفتم در آنجا به سراغش برویم و از او بخواهم که به منزلم برود و برخی جاسازی شده ها را از بین ببرد .
کچویی موتور گازی رکس داشت ، به همراه او به میدان رفتیم ، من شاپو به سر گذاشته بودم و سر و وضعم را تغییر داده بودم ، بقال را که کاشی بود پیدا کردم و پس از احوال پرسی گفت: چه شد ؟ آنها که بودند ؟ گفتم : تو بگو آنها که بودند ؟ گفت : تو به من دروغ گفتی ، آنها می گفتند که تو آدم کشته ای و در کارهای خلاف هستی .
با تحکم گفتم : بی خود گفته اند ! گفت : الان هم پنج نفر در خانه منتظر نشسته اند ، می دانستم او فردی مذهبی است ، اما از این قضیه حسابی ترسیده بود . لذا توضیح دادم که من کسی را نکشتم و فقط در کار پخش و تکثیر اعلامیه بودم ، وقتی ترس او را دیدم دیگر از طرح امحاء مطالب و مدارک جاسازی شده صرف نظر کردم و برگشتم .
من در کف کمد خانه یک سری دست نویس ، جزوه و تعداد زیادی مدال و جاسوئیچی که منقش به طرح و آرم گروه های مبارز فلسطینی مثل الفتح ، الصاعقه ، العاصفه و ... بود ، جاسازی کرده بودم .
مأمورین ساواک چند تایی از این مدال ها و جاسوئیچی ها را پیدا کرده بودند و از آنجا که چند سالی هم فراری و تحت تعقیب بودم ، این فکر در آنها تقویت شده بود که من مدتی هم در فلسطین بوده ام و به احتمال خیلی زیاد مسلح هم هستم ، علاوه بر این شناسنامه عکس دارم هم به دست مأمورین افتاد و به این ترتیب به لحاظ چهره هم لو رفتم .
_______________________
1- مسیر : اصفهان _ شاهین شهر _ میمه _ دلیجان _ سلفچگان _ قم _ تهران .
2- مسیر : نجف آباد _ خوانسار _ گلپایگان _ قم _ تهران .
3- خدمه کشته شده عبدالرسول یوسفی متولد 1326 نام داشت که در تاریخ 14/2/1347 به استخدام هتل شاه عباس اصفهان در آمده بود .
4- بنگرید به اسناد شماره 42 ، 43 ، 44 ، 45
5- جواد منصوری درباره لو رفتن خانه خیابان عارف ( خیابان غیاثی بعد از چهارراه عارف ، سمت چپ ، کوچه اول ) در کتاب خاطراتش نوشته است که : " بر اثر اعترافات حسین جوانبخت در صبح روز هشتم خرداد 1351 دستگیر و به زندان قزل قلعه برده شد و روز شانزدهم به دلیل اعترافات فرد دیگری به نام عباس شاهرودی به زندان اوین انتقال یافت : این موضوع (بازداشت تصادفی شاهرودی) و اعترافات جوانبخت با توجه به سابقه من ، ساواک را متقاعد می کند که مرا بیشتر تحت فشار بگذارد .
لذا تقریباً مدت یک ماه مرتب مرا برای بازجویی و شکنجه می بردند و در یکی از سلول های کوچک و مرطوب به صورت انفرادی قرار دادند تا این که جلال گنجه ای اسامی تعدادی از افراد جلسه شب های جمعه از جمله عزت الله شاهی را اعتراف می کند .
و از آن روز به بعد فشار زیادی برای دریافت آدرس محل کار و منزل دوستان ، بر من وارد کردند ، به طوری که در یکی از شب ها تا ساعت یک بعد از نیمه شب در زیر زمین مرا شکنجه و بازجویی کردند و گفتند : تو می توانی در دستگیری خوانساری ( نام مستعار آقای عزت الله شاهی ) به ما کمک کنی .
من با اطمینان از این که عزت الله شاهی با گذشت قریب به دو هفته از بازداشت من مطلع شده و جای خود را تغییر داده است ، آدرس منزل را گفتم ، آنها بلافاصله دو ماشین با چند نفر مسلح آماده کردند و مرا چشم بسته تا خیابان غیاثی بردند و در آنجا چشم مرا باز کردند و من کوچه و شماره منزل را نشان دادم ، مأمورین با ترس و لرز به در منزل نزدیک شدند و پس از مدتی انتظار معلوم شد هیچ کس در خانه نیست ، مأمورین ساواک به تصور این که فریب خورده اند خیلی عصبانی شدند ، بالاخره پس از چند ساعت مجدداً مرا به زندان برگرداندند ."
خاطرات جواد منصوری ، 116 _ 125
6 - بنگرید به اسناد شماره 2 و 3 و 13 و 44
7- در سند شماره 2 گزارش شده که به دلیل عدم رعایت برخی اصول تعقیب و مراقبت عملیات سوخت شده است .
 |