تاريخ: ١٣/١٢/١٣٨٥ تعداد بازديد صفحه: ٦٩٩
خاطرات عزت شاهی (20)

به‎کوشش محسن کاظمی

حسین ترشی فروش

بعد از این که خانه ام در خیابان عارف لو رفت ، خانه دیگری با وساطت اکبر مهدوی در خیابان صاحب جمع گرفتم ، اتاق اجاره ای در طبقه پایین بود و وحید افراخته هم آمد آنجا را دید و هرازگاهی هم همانجا بیتوته می کرد .

صاحبخانه ، حسین علی شعبانی بود که خود سمپات سازمان شد و خیلی هم به ما کمک می کرد ، شعبانی مغازه سرکه و ترشی فروشی داشت ، گرچه آدم بی سوادی بود ولی نسبت به مسائل سیاسی روز مطلع و علاقمند بود .

آدم پاک ، صاف ، ساده و سالمی بود ، اما یک ایراد داشت و آن این که خیلی کنجکاو بود و می خواست سر از همه چیز ما در بیاورد ، با این که او صاحبخانه بود ولی در پاره ای موارد مزاحم ما می شد ، مثلاً همین طور سر زده در اتاق را باز می کرد و داخل می شد و از قبل اطلاعی نمی داد ، البته او از این کار انگیزه ای نداشت و به اصطلاح خودش می خواست خدمت کند ، یک نوع احساس هم دردی با من داشت .

گاهی می آمد و می گفت : دیدم تنهایی آمدم تا با هم گپ بزنیم دلمان باز شود ، از طرفی هم می دید من نه زن دارم و نه خانواده و غالباً غذای سرد می خورم ( مانند نان و ماست یا پنیر یا نان و انگور یا هندوانه و ...) گاهی یک کاسه آبگوشت یا یک بشقاب سهم غذای خود را از زن و بچه اش جدا می کرد و می آمد به اتاق من و می گفت : با هم بخوریم ، بعضی وقت ها هم دم غروبی دو تا استکان چای بر می داشت و می آمد پایین پیش من .

پسری داشت که من به او قرآن یاد می دادم ، گاهی وقت ها شعبانی می آمد تا از نزدیک شاهد یادگیری و آموزش قرآن فرزندش باشد ، از این کار لذت می برد . این رفتارها او را به ما نزدیک کرد طوری که گاهی می نشست و مفصل به بحث های سیاسی می پرداخت و اظهار نظر می کرد .

او از آنجا که ترشی های عمل آورده خود را نزدیک حسینیه ارشاد می برد و می فروخت و در آنجا بعضی حرف ها و صحبت ها را می شنید ، اطلاعات شکسته و بسته ای در حد خود به دست آورده بود و نسبت به فساد اخلاقی جامعه و بی حجابی اعتراض داشت و آمریکایی های حاضر در ایران را سگ باز می دانست .

من هم کم کم با او سر صحبت را باز کردم و می گفتم : بچه هایی هستند که مثل تو مخالف این جریانات هستند و با دولت به مبارزه برخاسته اند و کشته هم می شوند و ....

به این ترتیب آرام آرام شعبانی را به خط آوردمش ، طوری که خیلی اظهار تمایل می کرد و خود را به هر دری می زد که من می خواهم این بچه هایی که صحبت شان را می کنی ، ببینم و زندگی ام را در اختیارشان بگذارم . زنم را می فرستم به روستای مان دو تا هم خانه دارم ، می فروشم و به اینها می دهم تا از پول آن استفاده کنند .

این حرف های او واقعاً خالصانه ادا می شد و هیچ ریب و فریبی در کارش نبود و او با اخلاص تمام حاضر به این فداکاری بود ، ولی او تازه کار بود و با حدود 45 سال سن آمادگی ورود به مبارزه را نداشت .

از طرفی هم من حاضر نبودم که او زندگی خود را فدای گروه و سازمانی بکند که من از درونش خبر داشتم ، لذا به او گفتم : نه حسین آقا شما اول برو اکابر (1) درس بخوان من هم کمکت می کنم ، بعد بیا راجع به این مسائل صحبت کنیم ، او با همین تشویق ها رفت به دبستان اخباری و شبانه مشغول درس خواندن شد ، استعدادش را هم داشت و وضع درس اش خوب بود .

او یک بار حدود ده هزار تومان پولی را که پس انداز کرده بود آورد و می خواست تحت عنوان وجوهات به من بدهد تا من آن را در اختیار مجاهدین بگذارم ، من نمی خواستم او این پول را به آنها بدهد ، گفتم : حسین آقا می خواهد این پول را به این بچه ها بدهی ، بهتر است آن را ببری و به نماینده آقای خمینی بدهی ، او به هر کسی که لازم باشد ، می دهد .(2)

به خاطر خصلت ها و منشی که شعبانی داشت من همیشه یک پتو دم دست داشتم هر وقت آمدن او را احساس می کردم پتو را روی اسلحه ، کتاب ، جزوه و یا هر چیزی دیگر که دم دست داشتم ، می کشیدم .

یک شب افراخته آمده بود تا شب بماند ، داشت اسلحه اش را باز و بسته می کرد که شعبانی سر زده داخل شد و کلت را در دست افراخته دید ، وحید کمی دستپاچه شد ، صاحبخانه با دیدن چنین صحنه ای به وجد در آمد و با خوشحالی زایدالوصفی گفت : من در آسمان ها دنبال شما می گشتم ، حالا در روی زمین و در خانه خودم پیدایتان کردم . بعد بدون اجازه آمد در آنجا نشست و شروع به صحبت کرد .

از آن به بعد حسابی خودش را به ما چسباند ، شعبانی حدود یک ماه هم اصرار می کرد که آن پول را هم به ما بدهد ، می گفت : شما بگیرید و هر کاری که می خواهید با آن بکنید ، من نگرفتم ، ولی بعد آن را به وحید داده بود که او هم به من داد و البته در راه مبارزه صرفش کردم .

شعبانی انباری داشت ، ما هم چند بشکه اسید داشتیم ، بردیم در کنار بشکه های سرکه گذاشتیم ، بشکه های اسید سفید رنگ ولی بشکه های سرکه آبی رنگ بود ، به غیر از این موارد در آنجا موتور نگه می داشتند و کتاب و جزوه هم جاسازی کرده بودیم ، به خاطر نوع روابطی هم که ایجاد شده بود با خیال راحت به کار تکثیر جزوه و اعلامیه می پرداختیم .

او دیگر حتم داشت که ما این کاره (مبارز) هستیم ، شعبانی واقعاً به ما و به مبارزین علاقمند بود ، ولی از آنجا که آدم ساده ای بود نمی توانستیم از او کاملاً در این راه استفاده کنیم و یا وی را در جریان مسائل سازمان بگذاریم ، همین اندازه اطلاعی که او از وضعیت و کارهای ما در خانه اش پیدا کرد بعدها دردسرهای جدی برای خودش و ما درست کرد ....

___________________________

1- اکابر جمع مکسر اکبر به معنی بزرگتران ، کلاس های برگزار شده توسط کمیته ملی پیکار با بیسوادی برای سوادآموزی بزرگسالان که در میان عامه مردم به کلاس اکابر معروف بود .

2- بنگرید به اسناد شماره 22 ، 34 ، 37 .




 © Copyright 2004 www.irandidban.com