تاريخ: ١٧/١٢/١٣٨٥ تعداد بازديد صفحه: ١٢٥١
خاطرات عزت شاهی (21)

به‎کوشش محسن کاظمی

انفجار خیابان فردوسی

در تابستان 51 وقتی خانه ام در خیابان عارف لو رفت و مأمورین روزها و روزها انتظار کشیدند تا مرا غافلگیر و دستگیرم کنند ، اما نشد که نشد . در جستجو و بازرسی مأمورین از خانه ، شناسنامه عکس دار من به دستشان افتاد و نمونه آن را تکثیر و در اختیار مأمورین تجسس قرار دادند تا مرده تا زنده مرا بیابند .

اوایل مرداد ماه یک تاکسی در خیابان فردوسی چهارراه استانبول منفجر شد ، گویا دو نفر که برای بمب گذاری به نقطه ای از شهر ( شرکت نفت ) رفته بودند موقعیت را به دلیل تراکم جمعیت یا هر دلیل دیگری مناسب ندیدند و از انفجار بمب صرف نظر کردند ، اما یادشان رفت که اتصال چاشنی آن را قطع کنند .

بعد سوار تاکسی شدند ، جلوتر از چهارراه استانبول یکی از آن دو پیاده می شود و دیگری همراه بمب با تاکسی می رود ، هنگامی که ماشین در چهارراه استانبول منفجر شد ، شدت انفجار آن قدر شدید بود که یک در ماشین به طرف ساختمان پلاسکو (1) پرت شد و قسمتی از اتومبیل هم به درون سفارت ترکیه افتاد ، راننده و سرنشین حامل بمب هم کشته شدند .

از آنجا که مأموران ساواک از طرفی سه چهار سالی در تعقیب من بودند و از رد گم کردن ها و فرارهای بزنگاه من خسته و ذله شده بودند ، علاقمند بودند که پرونده مرا فیصله دهند و مختومه اعلام کنند ، از طرفی هم واقعاً فکر کرده بودند که من در حال نقل و انتقال بمب بوده ام و نیز به جهت شباهت عکسی که از من در اختیار داشتند با صورت جسد نتیجه گیری و اعلام کردند که عزت شاهی کشته شده است .

ساواک که به نتیجه دلخواه رسیده بود و از این حادثه راضی و خشنود و نوعی احساس پیروزی داشت ، همان شب در تلویزیون و بعد در مطبوعات اعلام کرد که عزت شاهی ، خرابکار سابقه دار هنگامی که بمبی را با یک تاکسی جابجا می کرد ، بر اثر انفجار کشته شد .(2)

من آن شب خود این خبر را نشنیدم ، اما فردای آن روز ساعت 2 بعدازظهر وقتی به همراه حسن ابراری ( مسئول و رابط من و تشکیلات ) در بازار مسگرها و در قهوه خانه ای نهار می خوردیم ، از خبر رادیو شنیدم : در انفجار دیروز عصر در خیابان فردوسی ، خرابکاری به نام عزت شاهی کشته شد . (3)

به این ترتیب فهمیدم که کشته شده ام ! از آنجا که ابراری فقط مرا با نام مستعار حسین می شناخت متوجه نشد که آن فرد کشته شده من هستم ! من هم به روی خودم نیاوردم که الان مرده ام !

بعد از صرف نهار با حسن به سمت بازار رفتیم ، البته من اشتباه کردم ، در این وضعیت در بازاری که همه مرا می شناختند ، نباید ظاهر می شدم ، از بازار بین الحرمین رد شدیم و به سمت مسجد شاه (امام) رفتیم تا از آنجا با گذر از ناصر خسرو به بیرون برویم .

در بازار چند نفری مرا دیدند اما به روی خود نیاوردم ، در مسجد شاه هم دو نفر از آشنایان را دیدم ، یکی از آنها به نام مرتضی کاشانی(4) بچه فهمیده و تند و تیزی بود ، وقتی به ما رسید با اشاره فهماندم که چیزی نگوید و او هم حرفی نزد و رد شد .

اما نفر بعدی محمد خلیل نیا (5)بود که مرا در آن طرف حیاط مسجد دید و به سویم آمد ، هر چه چشم و ابرو بالا انداختم توجهی نکرد ، مرا در آغوش گرفت ، ابراز احساسات کرد و گریست و گفت : عزت کجا بودی و چه شده ، یکی دو ساعت پیش گفتند که تو کشته شده ای !

کار خراب شد . از اینجا به بعد حسن ابراری نام واقعی مرا فهمید ، در حالی که مجاهدین تا آن روز مرا به اسامی مستعار مختلفی چون : حسین ، محمود ، خوانساری ، محمدی ، ابوذر و ... می شناختند . به هر حال به خلیل نیا توضیح دادم که خبر اشتباه بوده است و آن کسی که کشته شده است با من اشتباه گرفته اند .

طولی نکشید که حسن ابراری هم به تشکیلات اطلاع داد که قضایا از چه قرار است و عزت شاهی مطرح شده در اخبار همان حسین خودمان است . از آن به بعد تشکیلات مرا محدود کردند و گفتند بعد از این حق نداری حول و حوش بازار آفتابی شوی ، تو الان شناخته شده ای و رفتنت به آنجا خطر آفرین است و تشکیلات هم ضربه می خورد .

من به ظاهر پذیرفتم که به آنجا نروم ، ولی در عمل وقعی به تصمیم و رأی آنها نمی گذاشتم و به بازار و سراغ رفقای خودم می رفتم ، مجاهدین که متوجه بد عهدی من شدند در صدد برآمدند تا تنبیه ام کنند ، یک روز ابراری و افراخته خبر دادند که فردا برنامه کوه داریم ، تو هم باید بیایی ، گفتم : باشد با کمال میل .

فردا صبح کله سحر به کوه های درکه رفتیم ، قبل از این که به کوه برسیم خیلی با هم بگو بخند داشتیم و مسئله ای بین ما نبود و تا زمانی که از سینه کوه بالا می رفتیم وضع بدین منوال بود ، موقع نهار وقتی کاملاً در ارتفاع جاگیر شدیم ، افراخته گفت : اسلحه ات را ببنیم ! ببینم روغن کاری شده یا نه ؟ من هم اسلحه را کف دستش گذاشتم .

آنها بلافاصله شروع به انتقاد کردند که تو خیلی خیره سر شده ای ، اصلاً به حرف تشکیلات گوش نمی دهی ! برای خودت هر کاری که می خواهی می کنی ! ... تو با این کارهایت هم به خودت و هم به تشکیلات ضربه می زنی .... معلوم نیست کی می خواهی دست از این کارهایت برداری و در قاعده و چارچوب تشکیلات عمل کنی ... مگر تشکیلات تو را از بازار رفتن منع نکرد ، پس چرا گوش ندادی و عمل نکردی و نمی کنی ...

البته آنها درست می گفتند و من که با آنها همراه بودم باید به انقیادشان در می آمدم تا از بروز خطرهای احتمالی برای خود و سازمان پیشگیری می کردم ، لذا در این شرایط برای توجیه اشتباهاتم هم می شنیدم و هم طفره می رفتم و قبول نمی کردم که به بازار و یا حوالی آنجا رفته باشم .

گفتم : کی گفته ، بی خود گفته و ... خلاصه گفتند : مگر تو دیروز به یک سلمانی در آنجا نرفتی ؟ فهمیدم آنها برایم بپا گذاشته اند ، جوابی به ذهنم رسید و گفتم : خب ، آن سلمانی از همه جا ارزان تر می گیرد ، او با من آشناست و رعایت حالم را می کند .

دلیل من برای آنها قانع کننده نبود ، بحث را به اینجا کشیدند کته در سایر گروه های رهایی بخش جهان این کارها و این سرپیچی ها خیانت محسوب می شود و اشاره و ویت کنگ ها کردند و گفتند که در آنجا مجازات چنین کارهای خیانت آمیزی مرگ است .

حدس زدم آنها خیالاتی دارند ، و اوضاع مناسب نیست ، لحن کلامم را عوض کردم و گفتم : نه بابا من که بچه نیستم ؟ همیشه هم سعی کرده ام گوش به حرف تشکیلات باشم ، اگر هم به سلمانی در بازار رفتم فقط و فقط علتش این بود که آنجا چند تومان از جاهای دیگر ارزان تر می گیرد .

خلاصه آن روز در پستی و بلندی کوههای درکه بالا و پایین رفتیم و آنها مرا به صورت ضمنی تهدید می کردند و من به روی خودم نمی آوردم که قضیه جدی است ، عصری هم که برگشتیم آنها کلت مرا برنگرداندند . من یکی دو هفته بدون اسلحه بودم و به بازار هم نمی رفتم چون حتم داشتم که تعقیبم می کنند ، بعد از دو هفته آنها دوباره کلت کمتری بهتری نسبت به قبلی در اختیارم گذاشتند و به عبارتی تشویقم کردند !

ترور شعبان بی مخ

سی چهل روزی بود که ما عملیاتی نداشتیم ، سازمان به دنبال چهره ای منفور و خائن در نزد مردم بود تا مجازاتش کند ، شعبان جعفری معروف به " شعبون بی مخ " (6) از زمره این خائنین به ملت بود .

نقش مخرب و منفی وی در کودتای 28 مرداد 1332 و پس از آن ضرب و شتم دکتر سید حسین فاطمی در کنار اوباش گری و زورگیری همیشگی اش از او چهره ای کاملاً ضد مردمی در نزد مردم به وجود آورده بود ، حال نوبت او بود تا به قول سازمان اعدام انقلابی شود .

وحید افراخته و من برای این کار انتخاب شدیم ، شناسایی ها و کنترل های لازم را در مدت یکی دو هفته انجام دادیم ، بعد قرار شد کار او را تمام کنیم . شعبان هر روز حدود ساعت 6 از چهارراه پهلوی ( سپه ) حرکت می کرد ، ( گاهی با ماشین لندرور گاهی پیاده ) به سمت چهارراه حسن آباد می آمد و از آنجا به پارک شهر و بعد در خیابان شمال پارک به باشگاهی می رفت .

پنجم یا ششم مهر بود که صبح زود با وحید از خانه ام در خیابان صاحب جمع به سمت محل های شناسایی شده با یک موتور سیکلت حرکت کردیم ، خیابان صاحب جمع آن روزها خیلی دست انداز و چاله داشت ، احتمالاً شب قبل هم باران زده بود که خیابان گلی هم بود ، من می راندم و وحید در ترک موتور نشسته بود .

همین طور که داشتیم می رفتیم ، یک دفعه یک پیرزن جلوی ما سبز شد ، در همان آن ترمز عقب و جلو موتور را گرفتم تا به پیرزن برخورد نکنیم ، در نتیجه موتور کله کرد و ما افتادیم به یکی از دست اندازهای آن خیابان .

دردی در کتف دستم احساس می کردم ، اما چون گرم بودم از درد چیز زیادی در آن لحظه نفهمیدم ، لذا بلند شدم و موتور را از زمین بلند و روشن کردم و دوباره راه افتادیم به سمت چهارراه حسن آباد . کلت من رولور قدیمی اما کلت وحید کالیبر 45 ارتشی بود و او باید شعبان را هدف قرار می داد ، به غیر از این ما با خود یکی دو تا بمب دودزا هم داشتیم .

در چهارراه حسن آباد کمی منتظر شدیم ، دیدیم که سر و کله شعبان پیدا شد ، به سویش رفتیم و چند تا شعار در مقابلش دادیم ، شعبان فهمید که هوا پس است ، در حالی که ترسیده بود شروع کرد به فرار کردن و در ضمن کلتش را در آورد تا از خود دفاع کند .

وقتی وحید خواست شلیک کند صدای آژیر ماشین پلیس را شنیدیم ، وحید دستپاچه شد و چند تیز شلیک کرد ، من هم تیراندازی کردم ، شعبان هم با این که ترسیده و وحشت کرده بود اما توانست چند گلوله شلیک کند ، به نظرم کلت او هم رولور بود ، من قبلاً به بچه ها گفته بودم که شعبان مسلح است ، اما آنها قبول نمی کردند و می گفتند : نه ، شعبان ما این حرف ها نیست .

چند تیر رد و بدل شد ، چند گلوله به جان شعبان نشست و او را نقش زمین کرد ، خشاب من خالی شد ، وحید رفت که تیر خلاص بزند ، اما تزلزلی در او به وجود آمد که نتوانست ، یک تیز با فاصله شلیک کرد که خطا رفت ، صدای آژیر پلیس هم هر لحظه نزدیک تر می شد ، باید سریع برمی گشتیم .

برگشتیم ، حتی فرصت نکردیم که از بمب های دودزا استفاده کنیم ، حتم داشتم که شعبان از پا در آمده است ، ولی او پوست کلفت تر از این حرف ها بود ، گویا او را به بیمارستان سینا که در همان حوالی بود می رسانند و مداوایش می کنند ، با این که دو سه گلوله به او خورده بود و دستش هم آسیب دیده بود ، اما دوباره سر پا شد ، اما دیگر به گود نرفت .

هر چه که بود ما موفق نشدیم و او جان سالم به در برد ، وحید اگر دستپاچه نمی شد و تیر خلاص را دقیق می زد ، کار شعبان تمام بود . (7) سازمان و ما آن قدر از محاسبه کارمان و موفقیت عملیات مطمئن بودیم که پیشاپیش بیانیه ای را تنظیم و روز ترور منتشر کرده بودیم .(8)

ما که از صحنه ترور دور شدیم ، دیدم که از آستین وحید خون بیرون می زند ، گفتم : وحید چی شده ؟ تیر خوردی ؟ گفت : آره ولی طوری نیست . تیر به سر شانه اش خورده و رد شده بود ، دیدم خونریزی دارد ، حیران بودم که چه کنیم ، به خانه خودمان نمی توانستیم برویم ، چون صاحب خانه خیلی کنجکاو بود .

به فکرم رسید که به منزل دوستم اکبر مهدوی در خیابان ادیب برویم ، در آنجا روی زخم را موقتاً پانسمان کرده بستیم ، صبحانه ای هم خوردیم ، اکبر گفت : عزت بهتر است تا زخم عفونت نکرده پیش دکتر بروید ، من از آنجا که دکتر حسین عالی از بچه های ملی _ مذهبی ( نهضت آزادی ) را می شناختم ، تصمیم گرفتم وحید را به مطب او ببرم .

مطب دکتر عالی در تیر دو قلو بود ، به آنجا رفتیم ، برای رعایت مسائل امنیتی من حتی به وحید نگفتم که دکتر آشناست ، فقط گفتم دکتر آدم مسلمان و خوبی است . قبل از این که وارد اتاق پزشک شویم ، گفتم : وحید ! تو اینجا بنشین من بروم داخل اتاق ، ببینم همه چیز مرتب است یا نه .

وارد شدم ، سلامی دادم و گفتم : آقای دکتر ! رفیقی دارم که در خانه با هم بازی می کردیم یک دفعه سیخی ول شد ، از این طرف شانه اش رفت و از آن طرف در آمد ، می خواهم شما ببینید که یک وقت عفونت نکند .

دکتر گفت : قضیه پهلوان است ! گویا خبر حادثه را از رادیو شنیده بود ، خندیدم و گفتم : نمی دانم ! هر چه که هست دکتر شما کاری به این کارها نداشته باشید ، گفت : باشد ! برو بیاورش!

وحید را با داخل آوردم ، دکتر معاینه اش کرد و گفت : نه الحمدلله چیزی نیست ، فقط پانسمان کنید و شستشو بدهید ، از آنجا که پزشکیارم را خیلی نمی توانم تأیید کنم ، بهتر است جای دیگری او را پانسمان کنید و آمپول بزنید .

لذا چند آمپول پنی سیلین نوشت و من هم این کارها ( پانسمان و تزریق ) را خود انجام دادم ، از آنجا که نمی خواستم هیچ شکی برای وحید نسبت به آشنائیم با دکتر پیش بیاید رفتم و مانند مراجعه کنندگان عادی حق ویزیت خود را به منشی پرداختم .(9)

که بعدها پس از دستگیری وحید و اعتراف او به این مسئله ، این رفتار من به نفع دکتر تمام شد ، شانه وحید خوب شد ولی حدود شش ماه دست من همین طور در کنارم آویزان بود و قادر به حرکتش نبودم .(10)

______________________

1- ساختمان پلاسکو اولین ساختمان بلند مرتبه ای است که در تهران ساخته شد و در ضلع شمال شرقی خیابان جمهوری اسلامی تقاطع استانبول واقع است .

2- در هفتم مرداد 1351 مطبوعات نوشتند : عزت شاهی و عادل جسمی ( راننده تاکسی ) پس از فرار از محل به علت انفجار مواد منفجره در داخل ماشین به قتل رسیدند .

3- ساواک در ادامه اقداماتش جواز دفن نیز برای جسد عزت شاهی صادر کرد ، بنگرید به سند شماره 4 .

4- مرتضی کاشانی پس از پیروزی انقلاب اسلامی در صندوق قرض الحسنه جاوید فعالیت می کرد و در سال 1381 بر اثر سکته قلبی در گذشت .

5- محمد خلیل نیا فرزند محمد باقر به سال 1319 در تهران به دنیا آمد ، تحصیلات ابتدایی را در مدرسه ثریا و دبیرستان را در مدرسه مروی گذراند ، از سال 1339 به حرکت های سیاسی علاقمند شد و به زمره طرفداران جبهه ملی پیوست ، از سال 1341 به عضویت حزب ملت ایران در آمد و برای مدتی و از طرف حزب ، دبیر اصناف بازار بود .

گرایش های ملی _ مذهبی خلیل نیا و حرکت های سیاسی وی به خصوص شرکت در تظاهرات و میتینگ های جبهه ملی و نیز چاپ و توزیع اعلامیه برای حزب ملت ایران و .... سبب گردید تا او چند بار دستگیر شود ، در آخرین دستگیری به سال 1355 او به مدت هفت ماه در کمیته مشترک ضد خرابکاری بازداشت بود .

خلیل نیا پیش از پیروزی انقلاب فعالیت خود را در بازار پس از طی دوره ای شاگردی با ایجاد کارگاه آلبوم سازی شروع کرد ، سپس وارد کار آهن شد و مدتی هم مدیر کارخانه پروفیل بود ، او در همین زمان به خانواده زندانیان سیاسی کمک های مالی می کرد ، او پس از پیروزی انقلاب مدتی در دوره تصدی مرحوم داریوش فروهر در وزارت کار مسئول حل و فصل اختلافات کارگران و کارخانه داران بود و همین مسئولیت را در دفتر ریاست جمهوری بنی صدر به عهده داشت ، او همچنین مدیر عامل یکی دو شرکت تابع بنیاد مستضعفان و جانبازان نیز بوده است و اکنون به امر ساخت و ساز مشغول است . مصاحبه با محمد خلیل نیا ، 5/9/1383

6- شعبان علی جعفری معروف به شعبان بی مخ فرزند غلام علی به سال 1300 در سنگلج تهران به دنیا آمد ، به دلیل شرارت تحصیل را نیمه کاره رها کرد و به ورزش باستانی روی آورد ، در سال 1319 به سربازی رفت که به دو دلیل یکی کشته شدن یک عکاس و دیگری ناآرامی های اشغال ایران در سال 1320 این دوره چهار سال به طول انجامید . جعفری در 21 اسفند 1326 به دلیل بر هم زدن نمایش مردم " توپاز " به کارگردانی عبدالحسین نوشین از فعالین حزب توده ، به چهره ای مطرح نزد دستگاه حاکمه بدل شد و بر سر همین جریان برای دور ماندن از جنجال های سیاسی وی را برای یک سال به لاهیجان فرستادند .

شعبان در لاهیجان با گردن کلفتی از مردم سلب آسایش می کرد ، او در آنجا با خانواده ای وصلت کرد و همسر خود را به تهران آورد ، او در این زمان مورد توجه M.I.6 (اینتلیجنت سرویس ) قرار گرفت و برای راه انداختن دار و دسته ای از بودجه برادران رشیدیان کمک گرفت . او با کمک گروه اوباش خود در 4 آذر 1330 به دفاتر روزنامه های چپ گرا نظیر چلنگر ، به سوی آینده ، مردم و .. و دفترخانه صلح یورش برد ، آنجاها را به آتش کشید و تخریب کرد .

به همین منظور مدتی به زندان افتاد ، او در مقطعی از دوره زندان با خلیل طهماسبی ضارب سپهبد رزم آرا آشنا شد و طرفدار جمعیت فداییان اسلام شد ، پس از آزادی در اردیبهشت 1330 مدتی جزء طرفداران آیت الله کاشانی بود و در 30 تیر 1331 به طرفداری و حمایت از دکتر مصدق وارد صحنه شد ، اما در 9 اسفند همان سال پس از شنیدن خبر احتمال خروج شاه از کشور به حمایت از شاه با اراذل و اوباش به منزل دکتر مصدق حمله کرد و در خانه او را با یک ماشین جیپ از جا کند و به همین سبب دستگیر و تا بعدازظهر 28 مرداد 1332 در زندان بود .

کودتا گران ( زاهدی و برادران رشیدی ) از استعداد اوباشی گری وی در زندان سود جستند و او را به بازی در کودتا گرفتند ، شعبان از درون زندان با کمک پروین آژدان قزیه به هدایت چماق داران خود در کودتا پرداخت و خود نیز از بعدازظهر 28 مرداد مستقیماً وارد صحنه شد و نفس کش طلبید .

او با راه اندازی آشوب و تظاهرات شاه دوستانه تا دو سه روز بعد از کودتا جایگاه خود را در نزد شاه تثبیت کرد و از آن پس به یکی از خواص محمد رضا پهلوی بدل شد و به پاس خدماتش در کودتا ، شاه از طریق بانک ساختمانی قطعه زمینی را در شمال پارک شهر به او دست خوش داد ، تا جعفری در آن باشگاهی بنا کند ، کار ساخت این باشگاه سه سال به طول انجامید و توسط محمد رضا پهلوی افتتاح گردید .

شعبان بی مخ در 22 اسفند 1332 سید حسین فاطمی را در حالی که نزد عوامل شهربانی اسیر و دست بسته بود با نالوطی گری تمام مضروب ساخت . جعفری صبح 15 خرداد 1342 جرأت حضور در صحنه قیام مردمی را نیافت و فقط نظاره گر سوختن باشگاهش در خشم انقلابی مردم بود ، اما پس از قتل عام مردم توسط نظامیان و کماندوهای رژیم ، جعفری نیز با کمک یاران اوباش خود شهر را به قرق خود در آورد .

جعفری به عنوان یکی از مقربین دربار و شاه ، در طول حکومت پهلوی سفرهای زیادی به اسرائیل ، ژاپن ، ترکیه و اروپا نمود ، او قبل از پیروزی انقلاب اسلامی به خارج از کشور گریخت ، مدتی در اسرائیل به سر برد ، سپس با سپهبد بهرام آریانا پیوست تا با کمک تعدادی دیگر از وابستگان رژیم شاه ، افرادی را به دور خود جمع کنند و ارتشی را شکل دهند ! و به مقابله با جمهوری اسلامی برخیزند ، که از ابتدا طرح آنها با شکست مواجه شد .

شعبان به دلیل نداشتن سواد و معلومات کافی نتوانست در خارج از کشور بروز و ظهوری از خود نشان دهد و نزدیک به دو دهه در آوارگی به سر برد تا آن که در لس آنجلس آمریکا ساکن شد ، او خاطرات خود را برای هما سرشار در 1999 باز گفت . خاطرات شعبان جعفری ، بیشتر صفحات

7- جعفری در خاطراتش شرح حادثه را چنین بیان کرده است : قضیه مال سه چار سال قبل از انقلابه ... من هر روز یه دور ، دور پارک شهر می دویدم و ورزش می کردم ، بعد می رفتم باشگاه ، یه روز پنج صبح داشتم می رفتم که سر حسن آباد خرابکارا منو با تیر زدن . اینا جزء فداییان خلق بودن ... یا نمی دونم جزء یه همچی چیزی . شب قبلشم چیز شو ... شبنامه شو پخش کرده بودند که ما شعبان رو محاکمه کردیم و نعش کثیفشو انداختیم . تا اون روز اینا سیزده نفرو کشته بودن ، چاردهمین من بودم که تیرشون خطا رفت ، این آقای ... هست ؟ که توی داون تاون لباس فروشی داره ؟ این رئیس کمیته مبارزه با خرابکارا بود اونجا . از این سه تا خرابکار دو تاشون کشته میشن ، یکیشون گیر میفته ، اون یکی اعتراف می کنه .

آقای .... خودش یه روز به من گفت : ازشون پرسیدم ": چرا شعبان جعفری رو زدید ؟ گفت : والا ما می خواستیم ایجاد رعب و وحشت کنیم ، بعد گفت : ازش پرسیدم چطور شد که تیرتون خطا رفت ؟ شما که تا اون وقت سیزده نفرو زده بودین و تیرتون خطا نمی رفت ؟ گفته بود : برای این که ما تا اومدیم هفت تیرو در بیاریم ، این اومد تو سینه ما .

آخه اینا دو نفر از توی کوچه اومدن بیرون ، گریم کرده بودن ، اومدن یهو تو صورت من تیر خالی کنن ، من خیال کردم دارن با من شوخی می کنن ، گفتم : ا ا یهو دیدم نه جدیه ! منم دست کردم به هفت تیر ... بعد یکی از توی اون کوچه ممد علی رشتی اومد از پشت یکی زد به بازوم ، زد پشت دستم هفت تیر داشتم دیگه ، سه تا تیر خالی کردم ولی نخورد به اونا . نه مال اونا به من خورد نه مال ما به اونا ، بالاخره بعد اون کله پز اونور خیابون اومد .... تا اون موقع من نفهمیده بودم دستم تیر خورده ، اصلاً هیچ نفهمیدم ... اون گفت : دستت داره خون میاد آقای جعفری ! بعد ما رو بردن بیمارستان سینا . صبح زود دیدم همون اعلامیه رو یکی داد دست من . نگو اینا آن قدر از کار خودشون مطمئن بودن که این شبنامه رو شبونه تو تمام شهرستانا پخش کرده بودند که .... خاطرات شعبان جعفری ، 339 _ 340

8- بنگرید به اسناد شماره های 5 ، 22 ، 34 ، 42 و 45

9- در تاریخ 13/2/82 با منزل دکتر عالی تماس گرفته شد ، خانم زهره رزقی همسر دکتر عالی گفت : دکتر حالشان خوب نیست ، نمی توانند صحبت کنند و به خاطر کهولت سن خانه نشین و دچار فراموشی شده اند . به سختی خاطرات را به یاد می آورد ، شماره تلفن را از من گرفت و گفت : حادثه را برایش تعریف می کنم هر چه یادش آمد برایتان خواهم گفت .

فردا صبح او تماس گرفت و گفت : دکتر فقط به یاد آوردند و گفتند : که بعد از پخش خبر ترور شعبان بی مخ دو نفر به مطب آمدند که یکی شان زخمی بود ، معاینه کردم ولی این که آیا گلوله ای در آوردم ، بخیه ای زدم یا پانسمان کردم به یاد ندارم .

10- اکبر مهدوی از روز ترور شعبان جعفری چنین یاد می کند : گویا آن روز ، روز دومی بود که به سراغ شعبان رفته بودند ، روز اول مثل این که شعبان بی مخ نیامده بود بعد آن روز ( روز دوم ) توانسته بودند کارشان را انجام دهند ،؛ ولی حین عملیات او هم تیراندازی کرده و تیرش به شانه افراخته خورده بود ، صبح که آنها به منزل ما آمدند ، اتفاقاً برادرم اصغر هم آنجا بود ، ما خیلی سعی کردیم که نگذاریم او متوجه شود ، لذا او را پی نخود سیاه فرستادیم به در مغازه در میدان خراسان . اما بعد گویا او از موضوع با خبر شده بود .

بعد از رفتن برادرم ، شانه زخمی را پانسمان اولیه کردیم که از خونریزی جلوگیری شود ، بعد آنها صبحانه خوردند ، حالشان که جا آمد باید مطمئن می شدیم که کسی آنها را تعقیب نکرده است ، فکر کنم عزت رفت در کوچه و خیابان سر و گوشی آب داد و آمد ، وقتی مطمئن شدند که کسی تعقیب شان نکرده است ، رفتند به سراغ دکتر عالی . مصاحبه با علی اکبر مهدوی ، 26/9/1383




 © Copyright 2004 www.irandidban.com