تاريخ: ٢٤/١٢/١٣٨٥ تعداد بازديد صفحه: ٨٣٨
خاطرات عزت شاهی (23)

به‎کوشش محسن کاظمی

دخمه العلماء

در طبقه سوم پاساژی واقع در سه راه محمدی روبروی پامنار کتاب فروشی آقای محمد مصطفوی قرار داشت که محل رفت و آمد و پاتوق آخوندهای فراری و نیمه فراری بود ، لذا ما به شوخی به آنجا می گفتیم : " دخمه العلماء ".

خیلی از روحانیون مانند آقای خامنه ای و آقای مروارید و ... به آنجا آمد و شد داشتند ، پیغام می دادند ، پیغام می گرفتند ، اعلامیه رد و بدل می کردند ، من هم هرازگاهی به آنجا می رفتم و بده بستانی داشتم.

من خیلی مطمئن نیستم که ساواک از وضع آنجا خبر نداشت ، اکنون حدسم این است که به طور نامحسوس یا از طریق نفوذی ها بر آنجا اشراف داشت و افراد را کنترل می کرد ، یکی دو بار که آقای مصطفوی را گرفتند به توصیه یکی از بستگانش به نام موسوی ، یکی از آخوندهای درباری رهایش کردند .

طلبه ای هم به نام ضیائی که ساواکی شد و لباس روحانیت را کنار گذاشت ، بیشتر آنجاها می پلکید ، یکی دو بار که به پست من خورد کلاهش را برداشتم و سر به سرش می گذاشتم .

یک شب با صادق کاتوزیان به دخمه العلماء رفتیم تا اعلامیه های تازه آقای خمینی را که تکثیر کرده بودیم به آقای مصطفوی تحویل دهیم ، موقع بازگشت با صادق تا میدان شاه (قیام) آمدیم و از آنجا جدا شدیم .

منزل صادق در خیابان زیبا بود ، وقتی او نزدیک خانه اش شد به او ایست دادند ، مأمورین از قبل در کمینش بودند ، صادق سعی کرد که فرار کند ، اما آنها شروع به تیراندازی کردند ، تیری به پایش اصابت کرد و از رفتن باز ماند و دستگیر شد .

گویا او در بازجویی ضعف از خود نشان داد و تمام روابط ، حرف ها و رفت و آمدهایش مثل رفتن به قم و بیتوته کردن در منزل آقای جنتی را اعتراف کرد و برگی به برگه های پرونده من اضافه شد. (1)

بعد از این واقعه دستخوش احساس عجیبی شدم ، همان احساس قبل از مرگ ، یک جور بینه و آگاهی نسبت به مرگ ، رفتن به سوی خدا و تمام شدن همه این سختی ها و مشقات . احساسی که آدم را وا می دارد تا کارنامه زندگی اش را مرور کند ، اگر در حق کسی ظلم و یا کوتاهی کرده حلالیت بطلبد ، بدهکاریش را ادا کند ، نماز و روزه قضایش را به جا آورد و ....

باور این مطلب سخنت است ، اما من دو سه شب قبل از دستگیری خواب دیدم که در کوچه ای با بدن کبود و رنگ و رویی سیاه افتاده ام ، به پایم تیر خورده و خون به درون جوی جاری است ، بعد احساس بی وزنی و سبکی می کردم و مانند یک کاه در هوا معلق بودم و باد مرا می برد .

از این بی وزنی و سبکی نوعی آرامش و رضایت احساس می کردم ، این خواب به شدت مرا تحت تأثیر قرار داد و در حال و روح خاصی قرار گرفتم ، یقین داشتم اتفاقی در انتظارم هست ، لذا به چند نفر از آشنایان و دوستان سر زدم و خداحافظی کردم .

مسجد جامع بازار یکی از پاتوق های من بود ، اما مدتی بود که از آنجا دور افتاده بودم ، من به حاج غلام حسین جعفری ، پیش نماز این مسجد خیلی ارادت داشتم و خیلی به سراغش می رفتم . فردای آن خواب رؤیایی دلم هوای شیخ غلام حسین جعفری را کرد ، ظهر به مسجد جامع بازار رفتم و نماز را به امامت وی خواندم .

بعد از نماز به نزدش رفتم با هم روبوسی و احوال پرسی کردیم ، او مرا نهیب زد که چرا به اینجا آمدی ؟ برای چه آمدی ؟ اینجا لانه زنبور است ! مأمورها در اینجا رو تو حساسیت دارند ، من راضی نیستم که خودت را برای ملاقات با من به خطر بیندازی ، بعد هم برایم دعا کرد .

از خوابی که دیده بودم استنباطم این بود که روزهای آخرم در این دنیاست ، به دو سه نفر از دوستانم که بدهکار بودم سری زدم و بدهی هایشان را تسویه کردم ، واقعاً آن روزها حال و روح خاصی داشتم ، نشاط خاصی در جانم موج می زد .

در خیال و فکر خود کسانی را که می پنداشتم در حقم بدی کرده اند و پشت سرم حرف زده بودند ، بخشیدم . با چند نفری هم تلفنی خداحافظی کرده حلالیت طلبیدم . برخی مرا دست انداخته می گفتند : " بادنجان بم آفت ندارد ! " ولی احساس عجیب و غریبی در من بود و شاید همان احساس شهادت بود ، و از آن جهت که خود را لایق این مرتبه و مقام نمی دانستم برایم غریب می آمد .

حتی برای دیدن پدرم رفتم ، او در مسجدی واقع در خیابان اتابک نماز می خواند ، هوا که غروب کرد به آنجا رفتم ، داخل مسجد نشدم و در تاریکی از همان پشت شیشه در به داخل نگاه می کردم ، تا نماز تمام شد و مأمورین از مسجد خارج شدند .

پشت سر پدرم کمی راه رفتم و بعد صدایش کردم ، از دیدنم خیلی خوشحال شد ، من نیز از خوشحالی اشک در چشمانم حلقه زد ، با او وارد کوچه پس کوچه ها شدیم ، حدود نیم ساعت با هم قدم زدیم . او می گفت : پسر جان کی دست از این کارهایت بر می داری ؟ آخر کار دست خودت می دهی .

گفتم : به هر حال عمر دست خداست ، شاید دیگر همدیگر را نبینیم ، می خواهم مرا حلال کنی ! گفت : به هر حال کاری نکن که خدا و پیغمبر (ص) از دستت ناراضی باشند ، بعد گریست و من هم تاب نیاوردم ، اشکم سرازیر شد ، بعد خداحافظی کردم و از او جدا شدم .

کمی که دور شدم وقتی به پشت سر نگاه کردم ، او هنوز ایستاده بود و با چشمانی غمبار بدرقه ام می کرد ، معلوم بود که در او نیز احساس آخرین خداحافظی موج می زد .(2)

برخی ممکن است فکر کنند من آگاهانه به سوی مهلکه رفتم ، اما من کوتاهی نکردم و در رعایت مسائل امنیتی مرتکب خطایی نشدم .

دستگیری ....

در اواخر تابستان یا اوایل پاییز 1351 بود که حسن فرزانه دستگیر شد ، او در بازجویی از خود ضعف نشان داد و آنچه که می دانست اعتراف کرد . در مورد من گفته بود که عزت در انفجار تاکسی در چهارراه استانبول نمرده است ، فرد کشته شده کس دیگری است ، من چند روز پیش وی را با اکبر مهدوی (3) در خیابان زیبا دیده ام ، لذا مأمورین به سراغ اکبر رفتند و دستگیرش کردند ، اکبر مقاومت کرد و هرگونه ارتباطش را با من انکار کرد .

مأمورین با مشاهده اکبر مهدوی احتمال دادند حسن فرزانه اشتباه کرده است ، بنابراین از پشت شیشه مهدوی را به او نشان دادند که او دوباره تأکید می کند : بله من همین اکبر را با عزت دیده ام .

مأمورین به شیوه دیگری توسل جستند و اکبر را آزاد کردند تا خود و تلفن هایش را کنترل و مراقبت کنند ، ما فهمیدیم و دیگر کسی با او تماس نمی گرفت ، فقط من یکی از بچه ها را به بهانه خرید پنیر به نزدش فرستادم (او در پاساژی واقع در میدان خراسان مغازه لبنیاتی داشت) و پیغام دادم که حواست جمع باشد که طعمه شده ای با کسی تماس نگیر و در تماس هایی هم که با تو گرفته می شود رد گم کن .

بعد از مدتی ساواک دید که از این طریق راه به جایی نمی برد ، لذا دوباره او را در بهمن ماه دستگیر کردند و این بار خیلی شکنجه شد و کتک خورد و الحق که اطلاعاتی هم به آنها نداد .

بعد از مدتی مجبور شد بپذیرد که با من ارتباط دارد ، اما یک طرفه ، و می گوید من نمی دانم او کجاست و چه کار می کند ، این اوست که همیشه با من تماس می گیرد ، هیچ وقت ما به سراغ او نمی رفتیم .

این اواخر کمی با مجاهدین کله ( درگیر ) شده بودم ، آنها از طریق وحید افراخته فشار می آوردند که مدارک را به ما بده ! گفتم : الان نمی شود ، مدارک در جایی است که رفتن به آنجا و گرفتنش خطرناک است ، مهدوی از جای آن خبر دارد . گفتند : نه ! خطری ندارد اگر او می خواست حرفی بزند تا حالا گفته بود ، یک ماه و نیم است که او دستگیر شده و اتفاقی هم نیفتاده است ، برو مدارک را بیاور .

اکبر یک بار در تابستان 51 دستگیر شده بود و قبول نکرده بود که با من ارتباط دارد ، مقاومت کرده بود لذا بعد از سی چهل روز آزادش کردند ، من به او گفتم این دام است . وقتی در مرداد ماه خبر کشته شدن من در جریان انفجار تاکسی در چهارراه استانبول شایع شد یکی دو هفته بعد حسن فرزانه دستگیر شد .

او در ادامه همکاری خود با مأمورین گفته بود عزت زنده است و من چند روز پیش او را به همراه اکبر مهدوی در خیابان زیبا دیدم ، مأمورین دوباره اکبر را زیر نظر گرفتند و بعد دوباره در دکان لبنیاتی دستگیرش کردند .

او در میدان خراسان داخل یک پاساژ مغازه لبنیات فروشی داشت ، اکبر باز مقاومت می کند که با من ارتباطی ندارد ، مأمورین وقتی مقاومت وی را می بینند احتمال می دهند فرزانه اشتباه کرده است ، او را به پشت پنجره می آورند تا اکبر را ببیند ، می گوید : بله من هم ایشان را با عزت دیدم .

مهدوی با من و با عبدالله مهجوم که یک بافنده بود ارتباط داشت ، مهجوم در چهارراه سیروس کوچه رودابه کارگاه بافندگی داشت و ما برخی مدارک و اعلامیه ها را در آنجا نگه می داشتیم ، وقتی برای بار دوم مهدوی دستگیر شد من خطر کارگاه مهجوم را هشدار دادم ، اما بچه ها بر این نظر بودند که مهدوی مقاومت می کند ، پس خطری وجود ندارد .

به آنها قبولاندم که این طور نیست و مقاومت هم حدی دارد ، تا این که قرار شد برای انتقال مدارک اقدام کنم ، حدود یک ماه از دستگیری مهدوی می گذشت .

به هر حال من به فاصله چند روز ، چند بار برای گرفتن مدارک رفتم ، اما معلوم نبود که او مدارک را کجا گذاشته است ، امروز و فردا می کرد تا این که گفت : اینجا نیست ، جای دیگری گذاشته ام ، فردا پس فردا بیا می آورمش .

در این چند روز اتفاقاتی افتاد ، مهدوی که شکنجه شده و کتک زیادی خورده بود مقاومت کرده حرفی نزده بود ، اما گویا از یک هم سلولی که همکار پلیس بود رو دست می خورد ، او به مهدوی می گوید ظرف چند روز آینده آزاد خواهی شد .

بازجوها هم می آیند نمایش بازی می کنند که پدر سوخته فلان فلان شده ، اگر بیرون رفتی سرت به کار خودت باشد ، دنبال این کارها رفتی ، نرفتی ! ما همه جا مواظبت هستیم ، این دفعه دیگر پدرت را در می آوریم ، راجع به مسائل زندان هم نشنویم که با کسی صحبت کرده ای و ....

به این ترتیب مهدوی خام شد و به این فرد اطمینان کرد و حرف هایی را به او زد ، مثلاً گفته بود فلانی ( یعنی من ) به کارگاه بافندگی در چهارراه سیروس می رود و با بافنده (مهجوم) ارتباط دارد ، به او پیغام بده اگر می تواند از ایران برود ، هر کسی را می گیرند اسم او در میان است ، هر کسی را می زنند او را می خواهند ، به او بگو صلاح نیست اینجا بماند باید هر چه سریع تر از ایران خارج شود .

این بابا (زندانی همکار پلیس) نامردی نمی کند ، می رود تمام این حرف را صاف می گذارد توی کف دست بازجوها ، که بله چنین قضیه ای هست . از این به بعد مهدوی را به شدت شکنجه می دهند و وادارش می کنند که بیاید مرا شناسایی کند و نشان بدهد .

خب در آن روزهایی که من برای گرفتن مدارک به کارگاه مهجوم می رفتم او را به خانه ای مقابل کارگاه می آوردند و از پشت پنجره به مراقبت می نشستند ، مهدوی مرا می دید ولی نشانم نمی داد ، با این که خودشان هم عکسی از من چاپ و تکثیر کرده بودند ، اما به خاطر تغییر قیافه ام نمی توانستند تطبیق دهند و شناسایی ام کنند ، این ارتباطات و وقایع بعداً در زندان برایم روشن شد . (4)

به هر روی مهدوی برای آنها کاری نکرد ، در همان زمان فرد دیگری به نام خانعلی دستگیر شد ، او از دوستان حسن فرزانه بود و با حسن یکی دو دفعه به دکانش رفته بودیم و رساله و اعلامیه بده بستان کرده بودیم .(5)

به خانعلی می گویند که چهار پنج سال زندان در انتظارت است ، اما اگر فلانی (من) را معرفی کنی تخفیف می گیری و آزاد می شوی . این بیچاره هم از آنجا که آدم ضعیفی بود و زن و بچه داشت حاضر به همکاری شد .

یکی دو روز او را به بازار بردند و چرخاندند ، در جاهایی که حدس می زد پاتوق من است ، نتیجه ای نمی گرفتند ، بعد او را به همان خانه که روبروی کارگاه بافندگی قرار داشت بردند و در کمین نشستند .

___________________________

1- بنگرید به سند شماره 7

2- آقای شاهی هنگام باز خوانی این قسمت از خاطره در بعدازظهر 11/4/84 متأثر شد و گریست و گفت : ای کاش می توانستم در حقش فرزندی کنم !

3- علی اکبر مهدوی فرزند ذبیح الله متولد 1312 در زر جاسب است ، او در خانواده ای مذهبی و کشاورز بزرگ شد ، به دلیل مشکلات اقتصادی خانواده نتوانست بیش از شش کلاس تحصیل کند ، در بیست سالگی راهی تهران شد تا شغلی بیابد . مدتی دوره گردی پیشه کرد و بعد مغازه ای شراکتی رو به راه کرد که ورشکست شد .

در سال 1341 پس از شنیدن سخنان و مواضع تند حضرت امام (ره) علیه لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی به جمع علاقمندان ایشان پیوست و پس از سرکوب خونین قیام 15 خرداد فعالیت سیاسی خود را با حضور در جلسات سخنرانی آیت الله سعیدی آغاز کرد و با افرادی نظیر عزت شاهی آشنا شد .

او در این زمان صاحب مغازه لبنیاتی در میدان خراسان بود و مغازه اش محل رفت و آمد افراد مبارز بود ، او پیش از دستگیری عزت الله شاهی در 17 بهمن 1351 بازداشت و پس از تحمل یک سال و نیم زندان آزاد شد . اما مجدداً دستگیر شد ، این بار در دادگاه بدوی به اعدام محکوم شد ، اما در دادگاه تجدید نظر حکمش به حبس ابد تقلیل یافت و سرانجام هنگامی که نهضت اسلامی اوج می گرفت در آبان 1357 از زندان آزاد شد و به کار آزاد پرداخت .

( مصاحبه با آقای علی اکبر مهدوی ، 26/9/1383 )

4- برای اطلاع بیشتر بنگرید به خاطرات اکبر مهدوی در پیوست چهارم و اعترافات وی در سند شماره 10 .

5- بنگرید به سند شماره 13 .




 © Copyright 2004 www.irandidban.com