| تاريخ:
١٥/٠١/١٣٨٦ |
تعداد
بازديد صفحه: ٨٢١
|
خاطرات عزت شاهی (24)
|
بهکوشش محسن کاظمی
|
|
ادامه دستگیری ...
بعدازظهر 5 اسفند 1351 روز سوم یا چهارم کمین ، مراقبت بود ، چند ساعتی در خیابان ها علاف بودم ، گفتم به جای این که دو سه ساعت ول بچرخم بهتر است سری به مهجوم بزنم ، لذا در تیپ و هیبت یک آب حوضی در حالی که چراغ والری در دست داشتم و کت و لباس پاره و وصله داری به تن و کلاهی به سرم بود وارد کوچه رودابه شدم .
شب قبل از دستگیری وحید افراخته پیش من بود ، صبح گفت : عزت اسلحه من خراب شده و برای تعمیر داده ام ، تو اسلحه ات را به من بده ، غروب بیا سر قرار بگیر ، من هم بدون هیچ اما و اگری اسلحه ام را به او دادم .
من با عبدالله مهجوم قراری داشتم که در صورت عادی بودن اوضاع پارچه قرمزی از پنجره کارگاهش آویزان کند و در صورت غیر عادی و خطرناک بودن اوضاع و یا حضور نداشتن او پارچه را بردارد .
کوچه رودابه (از چهارراه سیروس به طرف مولوی دست چپ) پشت هنرستان حرفه ای بهبهانی واقع شده است ، کوچه ای تنگ و باریک بود ، سلانه سلانه وارد کوچه شدم ، دیدم پارچه قرمز سر جایش است ، خانمی شلنگ آبی را از در خانه بیرون کشیده و مشغول شستن رخت یا ظروف بود .
پارچه قرمز هم از پنجره کارگاه آویزان بود ، همه چیز عادی به نظر می آمد ، وارد کارگاه شدم ، بالا رفتم و نشستم ، علیرضا کبیری هم آنجا بود ، وقتی کتاب زردهای سرخ مائو را می خواندم ، یکی بالا آمد پرسید : شما اینجا حسین آقا دارید ؟ گفتم : نه ! گفت : ببخشید ! یک کمی به این طرف و آن طرف نگاهی کرد و وراندازی نمود و رفت .
در این لحظه ناگهان دلم فرو ریخت ، احساس نگرانی شدیدی کردم ، بلند شدم کمی این طرف و آن طرف ساختمان را نگاه کردم ، دیدم خبری نیست و همه چیز عادی است ، با دلشوره ناهار خوردم .
ساعت 5/1 بود و باید به سر قرارم با وحید می رسیدم ، گویا همین که به در کارگاه رسیده بودم ، خانعلی مرا شناخته گفته بود : همین است ! در را که بستم آنها از شکاف در روبرویی مرا به رگبار بستند . (1)
غافلگیر شدم ، تا آمدم به خود بجنبم نقش زمین شدم ، در همان لحظه فهمیدم که از کجا تیر خورده ام ، هر چه به این طرف و آن طرف نگاه کردم چیزی ندیدم ، بعد چند شماره تلفنی را که در جیب داشتم در آوردم و خوردم و کپسول سیانور (2)را هم در دهانم گذاشتم .
از آنجا که کلت من دست افراخته بود ، اسلحه ای همراه نداشتم ، به دلیل خونریزی زیاد بی رمق شدم و داشتم به مرز بی هوشی می رسیدم که مأمورین در آن خانه را باز کردند و کلت و یوزی به دست یکی دو قدم جلو آمدند و داد و بیداد که : دستهایت را بالا ببر و اسلحه ات را در جوی آب (فاضلاب) پرت کن .
در این مدت مردم زیادی هم به خاطر صدای گلوله و سر و صدای مأمورین در آنجا جمع شده بودند و مأمورین را شماتت می کردند که چرا جوان مردم را کشتید ، آنها هم می گفتند ما پلیسیم کسی جلو نیاید .
در این لحظات من نمی دانم از روی نفرت بود یا اتفاقی که ناگهان دستم را گذاشتم روی کمرم و گفتم که اگر جلو بیایید با نارنجک تکه تکه تان می کنم ، در صورتی که نارنجکی نداشتم و می خواستم آنها را بترسانم و وادار به عکس العمل کنم تا با شلیک گلوله های بعدی کارم را یکسره کنند تا زنده به دست آنها نیفتم .
آنها هم باورشان شد ، با این که جمعیت زیادی هم در آنجا جمع شده بودند دوباره شروع به شلیک رگباری کردند ، دو گلوله هم در این مرحله به من اصابت کرد ، گویا یکی دو نفر هم از جمعیت در تیررس قرار گرفتند ، زنی هم زخمی شد ، دختری هم به نام اعظم فرد امیری کشته شد . (3)
در خبرهایی که روزهای بعد در جراید پخش شد ، ساواک به نام من اشاره ای نکرد ، چرا که قبلاً اعلام کرده بودند من در انفجار بمب کشته شده ام و حال بعد از این دستگیری که دیده بودند من زنده ام برای این که خود را ضایع نکنند در جراید اعلام کردند که خرابکاری دستگیر شد که در اثر گلوله ناجوانمردانه این خرابکار دختری به این نام کشته شد و از من اسم نیاوردند .(4)
در این لحظه تنها کاری که توانستم انجام دهم جویدن کپسول سیانور و خوردن آن بود ، قوت و توانم را از دست داده بودم ، با دستم پاهای خونینم را بلند کردم و خود را رو به قبله کردم و زیر لب شهادتین را گفتم و دیگر هیچ نفهمیدم ...
نمی دانم چند دقیقه گذشته بود که به هوش آمدم ، مأمورین شلنگ آبی را در دهانم فرو کرده و آب را باز و بسته می کردند و من بالا می آوردم ، بعد از چند دقیقه چون کوچه باریک بود و ماشین داخل آن نمی شد ، چهار دست و پایم را گرفتند و تا سر خیابان آوردند .
در این حالت چند بار سرم به زمین خورد که متوجه انتقالم شدم ، وقتی که مرا به داخل ماشین انداختند از هوش رفتم ، سر چهار راهی که ماشین متوقف شد ، دوباره به هوش آمدم ، چراغ قرمز راهنمایی را دیدم ، اینها آژیر می کشیدند ولی راه باز نمی شد ، دوباره از هوش رفتم ...(5)
من در طول زندگی پر نشیب و فراز خود از دوره کودکی ام تا آن روز زحمت ها و سختی های بسیاری کشیده بودم ، دو لحظه از عمرم را هرگز نمی توانم فراموش کنم ، لحظه اول زمانی بود که گلوله های رگبار دوم به من اصابت کرد و دو سه بار فریاد زدم : حسین آمدم ، حسین آمدم ، که منظورم امام حسین (ع) بود .
در همین دم و نفس های آخر بود که احساس سبک بالی و بی وزنی می کردم ، یک نوع احساس بسیار شیرین و عاشقانه ، همان طور که در خواب دیده بودم ، می پنداشتم مرگم قطعی است و دیگر به پایان آلام و رنجها رسیده ام ، دیگر وقت کوچ و رفتن است .
در آن لحظه واقعاً شهادت برایم معنا می شد ، با این که جان در بدن نداشتم ولی حس و حالم وصف ناپذیر بود ، حتم داشتم که اگر بمیرم در هر دو دنیا سعادتمند خواهم شد ، در این دنیا از آن جهت که دیگر نیستم تا متحمل زحمت های بسیار شوم و یا در دست شکنجه گران و بازجویان قرار بگیرم و در آخرت هم که مشخص است ، بحث سعادت ابدی مد نظرم بود .
در همین حس و حال بودم که دیگر چیزی نفهمیدم تا این که حدود ساعت 0 شب وقتی چشم باز کردم و به هوش آمدم ، خود را لخت روی تخت بیمارستان دیدم ، لوله اکسیژن به بینی ام و کیسه خون به دستم وصل بود ، باز بی هوش شدم ... همین طور از هوش می رفتم و به هوش می آمدم ، بار آخری که به هوش آمدم دیدم هفت هشت نفر احاطه ام کرده اند .
با دیدن این صحنه و این وضع ، بغض گلویم را گرفت ، چند باز چشمم را این طرف و آن طرف گرداندم ، یک دفعه بغضم ترکید ، زدم زیر گریه و با صدای بلند گفتم : خدایا می دانستم که مرا لایق نمی دانی ، من که همه چیزم را برای تو گذاشتم ، هست و نیستم را از آن تو می دانستم ، هر کاری که می کردم برای تو بود ، آیا من لیافت نداشتم که شهید بشوم ؟! چرا گذاشتی به دست اینها بیفتم ؟ و این همان لحظه دوم فراموش نشدنی ام بود .
لحظه ای تلخ و تاریک و سرد ، باورم نمی شد که زنده باشم ، احساس سرما تمام وجودم را گرفت ، بغض گلویم را می فشرد ، از فرط عصبانیت انگار مرا در دیگ زودپزی گذاشته و بند بند استخوانم را می جوشاندند ، بعد سستی و بی حالی بی حدی وجودم را گرفت .
از خود می پرسیدم اگر گلوله ها نتوانست مرا از پا در بیاورد ، خب پس آن سیانوری که خوردم چه شد ؟ به یاد آوردم که چطور شلنگ آب به دهانم کرده بودند ، از آنجا که خیانت برخی از افراد گروه های مختلف را دیده و یا شنیده بودم ، از حجم اطلاعات و اخباری که داشتم بر خود لرزیدم و وحشت کردم .
موج های سهمگینی بر دیواره ذهن و مغزم می کوفت : نکند که نتوانم مقاومت کنم ! نکند که بشکنم و اطلاعاتم را لو بدهم ! نکند که ببرم و وا بدهم ! و ... اگر چه من سواد و دانش زیادی نداشتم اما بر همین مقدار اطلاعات و روابطی که با افراد و گروه های مختلف داشتم می ترسیدم .
با این که به لحاظ روحی در وضعیت نامناسبی به سر می بردم ، ولی به خاطر کوهنوردیهایی که داشتم از بدن قوی و محکمی برخوردار بودم ، از نظر جسمی فکر می کردم که آماده هر شکنجه ای هستم ، ولی به لحاظ روحی نه ! افسرده و دمق بودم .
در همین افکار و حالات غوطه ور بودم که به این فکر هدایت شدم : معلوم نیست که کسی که گلوله می خورد و در دم کشته می شود شهید محسوب بشود یا این که سیانور می خورد و خود را می کشد خدا مرگ او را با شهادت مساوی کند ، و بعد فکر کردم که شاید اصلاً این مصلحت خداست ، آنان که از نظر جسمی و روحی آدم های قوی ای نیستند در درگیری و یا با خوردن سیانور کشته می شوند ، خدا می داند که اینها اهل مقاومت نیستند پس مرگ و شهادت را بر آنان هموار می کند .
و باز هم خدا می داند که کسی که تاب مقاومت دارد و طاقت شکنجه دارد ، او را حفظ می کند ، زنده نگه می دارد تا اگر باز مقدور بود زیر شکنجه کشته شود و یا اعدام شود و این ارزشش خیلی بیشتر است از کسی که گلوله می خورد و در دم جان می سپارد .
من در آن لحظات حالت گیجی و هیجان داشتم ، لخت مادر زاد روی تخت افتاده بودم و تنها یک ملحفه به رویم کشیده بودند ، زخم هایم را بسته بودند ، زخم ها برایشان مهم نبود ، فقط جلو خونریزی را گرفته بودند و زخم ها را می شستند تا اثر سم را از بین ببرند .
در همان حال و وضع گفتم می خواهم نماز بخوانم ، گفتند : ها ! حالت جا آمده ! لازم نکرده ! فعلاً باید دراز بکشی ، خلاصه نه آبی برای وضو و نه خاکی برای تیمم دادند ، به همان حال و وضع نیت کردم و نماز خواندم .
در همان چند رکعتی که نماز می خواندم نجواهایی با خدا داشتم که : خدایا به هر حال مقدر نبود و نخواستی که من با گلوله یا سیانور کشته شوم ، شاید همین را می خواهی و راضی هستی که مرا در این شرایط ببینی و راضی هستی که سختی ، فشار و شکنجه مرا ببینی ، پس من هم به رضایت تو رضایت می دهم .
اما در اینجا یک خواهش و التماس دارم و آن این که نگذاری من شرمنده شوم ، رو سفیدم کن ، نگذار زنده بمانم در حالی که کسی را به دنبال خود به زندان بیاورم ، قسم به هر آنچه که هر کس اعتقاد دارد به من ایمانی بده تا بتوانم در برابر اینها (مأمورین) بایستم ، گول شان بزنم ، خرشان کنم .
نوری در قلبم روشن شده بود و مرا در حال و مرتبه ای خاص رسانده بود که وقتی نمازم تمام شد سبک شده بودم ، اصلاً ناراحت نبودم ، احساس یک نوع شجاعت و گستاخی و به عبارتی بهتر جسارت در خود می کردم .
با آن وضع ضعیفی که چند لحظه پیش داشتم کاملاً فرق می کردم ، احساس نوعی قوت و نیرو می کردم که باید در برابر هر فشاری بایستم ، تصمیم گرفتم تحت هر شرایط و به هر قیمت و جان کندنی هم که شده بایستم و مقاومت کنم .
این روشنی قلب عجیب قوت و نیرو به من بخشید ، الان که به آن روز و لحظه ها می اندیشم معنای کامل دستگیری خداوند از بندگانش را درک می کنم ، در آن پرتگاه هولناک دست توانای خداوند دست ضعیف مرا گرفت و از سقوطم جلوگیری کرد ، جز خدا کسی نمی توانست مرا از آن صحرای محشر فکری و درونی نجاتم دهد .
روحیه ای عجیب در من پیدا شده بود ، فقط می خواستم آنها مرا بزنند ، دلم می خواست دائم سر به سر مأمورین بگذارم و تحریک شان کنم ، مأمورین خیلی خوشحال بودند که من زنده مانده ام و به هوش آمده ام ، فکر می کردند که زنده من خیلی به دردشان می خورد و می توانند اطلاعات زیادی از طریق من به دست آورند .
________________________
1- بنگرید به اسناد شماره های 10 ، 24 و 38
2- قرص سیانور عبارت بود از کپسولی شیشه ای که حدود 200 میلی گرم سیانور سدیم در آن تعبیه می شد ، آن عده از اعضای سازمان که در عملیات پر خطر شرکت می کردند و افرادی که اطلاعات تشکیلاتی آنها در صورت دستگیری و شکنجه ممکن بود به سازمان ضربه وارد کند از این نوع کپسول همراه داشتند .
هر گاه عضوی در معرض دستگیری ساواک قرار می گرفت با ارزیابی موقعیت خود می توانست از طریق خرد کردم کپسول در زیر دندان هایش اقدام به خودکشی کند ، تعدادی از یاران ما ( سازمان مجاهدین خلق ) در درگیریهای نابرابر و رودررو با مزدوران رژیم شاه توسط این کپسول ها دست به خودکشی زدند . (نجات حسینی ، 366)
3- اعظم فرد امیری متولد 1342 موقع شهادت ده سال سن داشت ، کوچه رودابه پس از پیروزی انقلاب اسلامی به نام آن شهید تغییر نام یافت ، متأسفانه تحقیق و جستجوی ما از طریق پرونده بنیاد شهید و تحقیقات محلی برای یافتن خانواده شهید بی نتیجه ماند ، تنها در نزدیک سرچشمه کوچه میرزا محمود و زیر دبیرستان پسرانه ای یافتیم به نام اعظم فرد که قبلاً دخترانه بود و اعظم فرد امیری در آن تحصیل می کرد .
4- در جراید نوشتند : یکی از مخالفین رژیم در درگیری با پلیس دستگیر شد ، همچنین دختر ده ساله ای به نام اعظم فرد امیری در این درگیری به قتل رسید . (مطبوعات 7/12/51)
5- بنگرید به اسناد شماره های 8 ، 9 و 13
 |