| تاريخ:
١٨/٠١/١٣٨٦ |
تعداد
بازديد صفحه: ٩٠٨
|
خاطرات عزت شاهی (25)
|
بهکوشش محسن کاظمی
|
|
شکنجه در بیمارستان
از اولین لحظات پس از به هوش آمدن و نماز خواندم بود که مأمورین کتک زدن را در همان بیمارستان شهربانی شروع کردند ، نمی توانستند صبر کنند چون کسب اطلاعات در ساعات اولیه دستگیری برای آنها حیاتی بود ، با زدن سیلی و مشت شروع کردند و بعد نوبت به سوزاندن جاهای مختلف بدن مثل کتف ، ناف و بینی با کبریت و آتش سیگار رسید و کم کم زدن با کابل را هم شروع کردند .
مدتی می زدند و مدتی هم دست می کشیدند و مهلت می دادند تا فکر کنم و به سؤالات شان جواب دهم ، چون من جوابی نمی دادم ، لذا از نو شروع می کردند ، از آنجا که موقع زخمی شدن و دستگیری فریاد زده بودم : حسین آمدم! حسین آمدم! آنها فکر می کردند که حسین یکی از افراد مرتبط با من است ، بازجویی و شکنجه را هم با این سؤال که این حسین کیست و چیست ؟ شروع کردند .
هی می زدند و می گفتند : بگو این حسین کیست ؟ و من هر چه می گفتم و توضیح می دادم که منظورم امام حسین بود آنها باور نمی کردند و می گفتند : فلان فلان شده مگر امام حسین بچه توست که این طور صدایش می کنی ، نه ! باید بگویی این حسین کیست و چه رابطه ای با او داری و چرا آنجا صدایش می زدی ؟
تأکید کردم که مرا عوضی گرفته اید ، آن کسی که شما فکر می کنید من نیستم ، من اطلاعاتی ندارم هر کاری می خواهید بکنید و اگر تکه تکه ام بکنید من حرفی برای گفتن به شما ندارم . از آنجا که من یکبار مقابل کارگاه لشکری و یک بار هم از حلقه محاصره شان در خانه ام از دست شان فرار کرده بودم و از طرفی هم که می دیدند در محاصره کشته نشده ام لذا برایشان خیلی اهمیت داشتم .
بازجوی اول من کمالی از بازجوهای با سابقه و قدیمی و از آن پوست کلفت هایش بود ، به نظرم کرد و اهل تسنن بود ، خیلی هم به من حساسیت نشان می داد ، برای این که به او بقبولانم که آدم صاف و ساده ای هستم دست به کار جالبی زدم .
در برخوردها طوری وانمود می کردم که از او خیلی می ترسم ، او هم واقعاً می پنداشت که چنین است ، یک شب وقتی او برای بازجویی نیامد و مأموران دیگر کار او را انجام می دادند به آنها گفتم : شما که به این آقا ، دکتر کمالی می گویید و دکتر ! دکتر ! او که دکتر نیست ، سرهنگ است ، گفتند : تو از کجا می دانی که او سرهنگ است .
قیافه او شبیه چهره سرهنگ افضلی (1) (رئیس سازمان امنیت بازار) بود ، گفتم : ببینید ! این رئیس ساواک بازار است ، وقتی من تو بازار کار می کردم چند دفعه به آنجا آمد که من سرش کلاه گذاشتم ، مثل این که بعداً فهمید ، حالا هم دارد دق و دلی آن را بر سرم در می آورد .
مأمورین از این که من کمالی را با افضلی اشتباه گرفته ام در دل به سادگی ام می خندیدند ! صبح که کمالی آمد مأموری پیش دوید و در گوش به او مطلبی گفت ، کمالی حین صحبت چشم از من بر نمی داشت ، پیدا بود که مأمور درباره این که من کمالی را با سرهنگ افضلی اشتباه گرفته ام صحبت می کرد .
آنها واقعاً باورشان شده بود که من در چنین اشتباهی غوطه ورم ، خودم هم بر تقویت این باور کمک می کردم ، وقتی او می آمد من با تردستی تمام شروع به لرزیدن می نمودم و وانمود می کردم که از حضور او نطقم بند آمده ، نمی توانم صحبت کنم .
کمالی (2)آدمی عصبی بود و هنگام بازجویی خیلی اذیت و شکنجه می کرد و همیشه هم در میانه راه خسته می شد و ادامه کار را به دیگری می سپرد ، خودش بیشتر از یک ساعت نمی توانست ور برود ، حرف بزند و شکنجه کند .
در بیمارستان چهار نفر دیگر هم بودند ، به دو نفر از آنها جناب سروان می گفتند ، در حالی که نگهبان بودند و دو نفر هم مسئول شکنجه ام بودند ، مدت سیزده روزی که در بیمارستان شهربانی در بستر شکنجه افتاده بودم افراد مختلفی در سمت ها و مسئولیت های متفاوت به دیدنم می آمدند .
این امر نشان می داد که دستگیری من برای آنها خیلی اهمیت داشت ، می گفتند برویم این غول بی شاخ و دم را ببینیم ، در آن شب که شکنجه من شروع شد ، خیلی زود بی هوش می شدم ، اما بی هوشی ها طولانی نبود ، ده دقیقه ، یک ربع . آنها در حالی مرا می زدند که لوله اکسیژن توی بینی ام بود و کیسه خون به دستم وصل بود .
به دلیل خونریزی زیاد ، جسمم بی رمق شده بود و درد ناشی از جاگیر شدن گلوله ها به علاوه اعمال شکنجه شدید ، گاه وضع مرا به حد بحران و مرگ می رساند ، در این لحظه شکنجه گران دست از ضرب و شتم بر می داشتند ، کمی صبر می کردند و وقتی حالم بهتر می شد دوباره شروع به شکنجه می کردند .
با آتش سیگار و فندک قسمت هایی از کف پایم ، بیضه و آلت تناسلی ام را می سوزاندند و خاکستر سرخ سیگار را به قسمت های مختلف بدنم از جمله ناف می چسباندند ، وقتی دود و جلز و بلز قسمتی از بدنم در می آمد آتش را به سمت دیگری می چسباندند ، چون دهانم را محکم گرفته بودند تنها می توانستم تکانی بخورم ، هر وقت دست از روی دهانم بر می داشتند داد می زدم .
با روحیه خاصی که آن شب به من دست داده بود خیلی پرخاشگر و جسور شده بودم ، مدام سر به سر شکنجه گران می گذاشتم و دست شان می انداختم ، به عبارتی دیگر خود را به بی خیالی زده بودم ، مثلاً می گفتم : برای چه مرا می زنید ؟ مگر شما مسلمان نیستید ، چرا یک مسلمان دیگر را می زنید و اذیت می کنید ؟ شما با این کارها به جهنم می روید ؟! چرا می زنید ؟ من که کاری نکرده ام برای چه مرا گرفته اید ؟
آنها مانده بودند که من سر کارشان گذاشتم ام یا به واقع از مرحله پرت هستم ، به هر حال دست از زدنم بر نمی داشتند ، اطلاعات می خواستند و برایشان مهم نبود که من زنده بمانم یا بمیرم ، خلاصه آن شب را به هر مرارت و جان کندنی بود با این ادعا که من هیچ کاره ام به صبح رساندم .
صبح هنگام از کمیته مشترک یک سری عکس آوردند و گفتند فلان فلان شده مگر این عکس تو نیست ؟ گفتم : چرا ! گفتند : پدر سوخته فلان فلان شده مرا خر پیدا کرده ای ؟ ما خود تو را می خواهیم ، صاحب این عکس را !
جالب این که در این حال حاضر به عقب نشینی نشدم و گفتم : شما درست می گویید این عکس من است ولی من کاره ای نیستم ، بازجو قیافه اش را در هم کشید و با تندی و خشم سرم فریاد کشید : مردیکه فلان فلان شده این عکس توست بعد می گویی کاره ای نیستم ، باید تمام حرف هایت را بزنی !
باز گفتم من کاره ای نیستم ، حرفی هم برای گفتن ندارم ، با این پافشاری دیگ خشم بازجو بیشتر به جوش آمد ، فریاد کشید : بزنید این مردیکه نفهم را ، زبان آدمیزاد سرش نمی شود ، بزنید تا به حرف در آید ! با شدت گرفتن شکنجه و ضرب و شتم ، مأمورین فشار را چند برابر کردند ، گفتم : مگر رساله فروختن اشکالی دارد ؟ مگر تقلید از آقای خمینی ایرادی دارد ؟ اگر مقلد خمینی بودن جرم است ، آره می گویم من مقلد ایشان هستم ، طرفدارش هستم ، حالا هر کاری دلتان می خواهد بکنید ، پایش ایستاده ام .
از حرف های من آنها حرص شان گرفت و به آقای خمینی فحش دادند و گفتند اینها را خودمان می دانیم ، بقیه کارهایت را بگو ، قتل ها ، ترورها و خراب کاری هایی را که داشتی بگو ، گفتم : آخر چه کاری نکرده ای را بگویم کدام بمب ؟! کدام ترور ؟1 کدام خرابکاری؟!
اصلاً معلوم است شما از جان من چه می خواهید ؟ گفتند : بگو کی به فلسطین رفتی با چه گروه و یا افرادی ارتباط داشتی ، اسم گروه شما چیست ؟ بقیه دوستان و رفقایت که و کجا هستند ، خانه تیمی شما کجاست ؟ روی خانه تیمی خیلی اصرار داشتند ، بعد حرف مفیدی و سپاسی را به میان کشیدند و اطلاعاتی درباره آنها خواستند .
باید به راهی که در پاسخگویی شروع کرده بودم ادامه می دادم ، کاملاً خود را به بی خبری و سادگی زدم ، طوری که آنها شک کردند که این همان غول بی شاخ و دم است که در ذهن مأموران کمیته و ساواک ساخته شده بود یا خیر .
دو سه شب بعد از دستگیری بود که به سراغم آمدند و صحبت از فساد اخلاقی در جامعه کردند و سر به سر من گذاشتند که خب ! تا حالا چند بار به قلعه رفته ای ، اصلاً متأهلی یا مجرد ؟! گفتند : تو که در روز قیامت گرفتاری ، پس حداقل می رفتی خودت را تخلیه می کردی و ارضاء می شدی ، باز هم دیر نشده ما قبل از مردنت تو را به فیض می رسانیم ...
بعد نمی دانم از کجا یک خانم بی حجاب با دامن مینی ژوپ پیدا کرده آوردند ، شاید از خودشان بود ، شاید از کادر یا بیماران بیمارستان بود ، نمی دانم ! هر چه بود من با دیدنش یک دفعه جا خوردم ، مأمورین گفتند این خانم در اختیار تو ، می توانی صیغه اش کنی ، ما می رویم بیرون تو دلی از عزا در بیاور و ...
من ناخودآگاه به فکر افتادم ، که دامی برایم چیده اند ، حدس زدم آنها در جایی دوربین مخفی گذاشته اند و می خواهند عکس بگیرند و از آن سوء استفاده کنند و مرا زیر منگنه بگذارند و خرابم کنند ، آنها می دانستند که من آدمی مذهبی هستم ، لذا اگر حرفی هم می زدم با این کار می خواستند وجهه مرا بین مبارزین و متدینین خراب کنند .
در همان حالتی که لخت روی تخت افتاده بودم و جز یک ملحفه هیچ چیز مرا استتار نکرده بود ، بنای بی اعتنایی به آن زن گذاشتم ، می دانستم که کوچکترین لغزش سقوطی است به عمق پرتگاهی هولناک .
به یاد حضرت یوسف افتادم که چگونه زن فرعون درصدد بد نامی او بود ولی خدا دستش را گرفت ، از خدا خواستم که مرا نیز دریابد و از این کید و فریب نجاتم دهد ، آن زن وقتی به این طرف تخت آمد من رو به آن طرف کردم ، بد و بیراه گفتم و فحش دادم که : زنیکه خر برو گم شو ! من اهل این حرف ها نیستم ، یک بار برای ایجاد حس تنفر در او داد زدم و گفتم من ترجیح می دهم که به سگ نزدیک شوم تا به تو !
این حرف به غرور زنانگی او برخورد ، حدود یکی دو ساعت این زن هر چه تلاش می کرد تا مرا به دام خویش بیندازد نتوانست ، هر چه بیشتر سعی می کرد سرسختی و مقاومت من بیشتر می شد ، تا این که واقعاً نفرت وجودش را گرفت و فهمید که واقعاً امکان رسوخ در من ندارد .
من نیز می دانستم که این زن فلک زده از فرط اجبار و زور به این کار واداشته شده است ، لذا با برانگیختن حس نفرت او توانستم وی را مجاب کنم تا دست از سر من بردارد ، خدا هم کمک کرد تا از این توطئه و نیرنگ و شاید به عبارتی آزمایش سخت با سربلندی و سرافرازی بیرون بیایم .
به راستی اگر نبود عنایت خداوندی ، نجات از چنین منجلابی ممکن نبود ، چرا که بعدها دیدم و شنیدم که بسیاری بودند به کمتر از این مثلاً برای یک پاکت سیگار خود را فروختند ، حال می توانم بگویم به استعانت خدا این نقطه از تمام طول دوران مبارزاتم فرایم ارزشمندتر است .
در مرحله ای قرار شد که من بگویم و آنها بنویسند ، چون دستم بسته شده بود و به حالت دراز کش روی تخت افتاده بودم ، من گفتم و بازجو نوشت . مطالبی که می گفتم به هیچ وجه به درد آنها نمی خورد ، آنها مطالب مرا در دو نسخه می نوشتند ، بعد یک نسخه را جلو چشمم پاره می کردند که یعنی این حرف ها به درد نمی خورد ، دوباره باید بگویی . من متوجه بودم آنها یک نسخه را نزد خود نگه می دارند ، لذا دوباره داستان و قضایا را طوری می گفتم که از درون آن تناقضی بیرون نیاید .
بعد از مدتی قبول کردم که سمپات مجاهدین هستم ، حال باید می گفتم که چطور با آنها آشنا و مرتبط شده ام و با چه کسانی و در کجا زندگی می کردم ، باید مطالب و اعترافات خود را به سمتی هدایت می کردم که مسئولیت های آن به خودم یا به کسانی بر می گشت که مرده بودند و یا افرادی که اصلاً وجود خارجی نداشتند .
در خانه واقع در کوچه امامزاده یحیی مقدار متنابهی حدود 30 کیلوگرم مواد منفجره ، دوازده بمب ساخته شده و آماده و مقداری مدارک و مستندات وجود داشت ، لذا از لو رفتن این خانه می ترسیدم و باید تا جای ممکن اتلاف وقت می کردم ، چرا که ممکن نبود بچه ها در این مدت آنجا را پاک و رد پاها را محو کرده باشند .
باید به فکر نقشه ای می شدم که در صورت لو رفتن آن خانه توجیه مناسبی ارائه می کردم تا رفقای دیگرم به خطر نمی افتادند ، تیز هوشی ، حضور ذهن و فراست زیادی برای عملی کردن این نقشه نیاز بود ، از آنجا که می دانستم بچه های دستگیر شده گروه ال . عال کارهای کرده و نکرده را به گردن من انداخته بودند و بازجو اطلاعات وسیعی در این زمینه از من داشت و البته حرص مأمورین هم برای دستگیری من بیشتر از این ناحیه بود .
لذا در ادامه بازجویی به مسائل نامربوط و دست نیافتنی اشاره کردم ، چون تمام ارتباطات علیرضا بهشتی (3) در همان ابتدای آشنایی با من قطع شد و دیگر طی مدتی که در سازمان بودم خبری از او نداشتم ، احتمال می دادم که یا در خارج از کشور است یا در درگیری کشته شده است ، لذا به او اشاره کردم و گفتم که از طریق او با مجاهدین مرتبط شدم ، در حالی که این طور نبود و من از طریق علیرضا زمردیان با سازمان ارتباط یافتم .
بعد از دستگیری گروه ال . عال به مأمورین گفتم که من تنها شدم و می ترسیدم که با کسی تماس بگیرم ، سواد درست و حسابی هم که نداشتم کسی مرا تحویل بگیرد ، خودم هم قاطی هیچ کاری نمی شدم ، بهشتی دانشجو بود و بعد از مدتی هم آمد و گفت درس من تمام شده و می خواهم برای سربازی به اصفهان بروم و از این به بعد به جای من فردی به نام حسین محمدی می آید و به تو قرآن یاد می دهد .
به سربازی رفتن او واقعیت داشت ولی حسین محمدی وجود خارجی نداشت و اصلاً هم این داستان ساخته و پرداخته ذهن من بود و حتی گاهی خود و پیش از این در برخی موارد از نام مستعار حسین محمدی استفاده می کردم .
به این ترتیب من وجود حسین محمدی را به آنها قبولاندم و آنها پیگیر علیرضا بهشتی شدند ، می خواستند مطمئن شوند که من از سرانجام او خبر ندارم و راست می گویم ، گفتم بعد از آن قضیه من دیگر بهشتی را ندیدم ، فقط می دانم که رفته است به اصفهان . آنها نیز مثل من خود را به جهالت می زدند و می پرسیدند : حالا کجاست ؟ آیا واقعاً صد در صد آنجاست ؟
گفتم : تا آنجا که من خبر دارم او در حال خدمت است ، به من این جوری گفت به نظرم راست هم می گفت که می رود به اصفهان ، جون دلیلی نداشت که به من دروغ بگوید ، چرا که اجباری نداشت که بگوید کجا می رود .
بعد از این که حسین محمدی به خانه من آمد و شروع به یاد دادن قرآن کرد در خلال این کار می گفت : این افرادی را که رژیم می گیرد و اعدام می کند افراد خوب و تحصیل کرده ای هستند و از زندگی شان و از جان شان می گذرند و به خاطر دین و خدا حاضرند از همه چیز خود بگذرند .
من هم چون سوادی نداشتم گول خوردم و گفتم اگر حرف های تو درست باشد من هم حاضر هستم اگر اعلامیه ای داشته باشی پخش کنم و در این حد با شما همکاری می کنم ... قصدم از بیان این داستان آن بود که اتهام خود را در حد پخش اعلامیه جا بیندازم و از اتهامات بعدی چون شرکت در عملیات بمب گذاری و شناسایی و تأمین اسلحه مبرا کنم .
بدین ترتیب اولین گام را در داستان سرایی با اطمینان برداشتم و سعی کردم همه موضوعاتی را که گفتم به نحوی به مرده ها یا خودم یا افرادی که اصلاً وجود خارجی نداشته اند محدود کنم .
________________________
1- سرهنگ محمد علی افضلی رئیس کلانتری 10 در دهه 1330 ، رئیس ساواک جنوب شرق در سال های 1353 _ 1354 ، رئیس سازمان اطلاعات و امنیت شمیران در سال های 1355 به بعد
2- فرج الله سیفی کمانگیر معروف به کمالی ، ارتشی باز نشسته ای که با انگیزه ترقی مادی و اجتماعی وارد ساواک شد و پس از تشکیل کمیته مشترک ضد خرابکاری به آنجا رفت ، با پیروزی انقلاب اسلامی مدتی متواری و در شمال مخفی بود ، اما در 20 آذر 1358 به زندان اوین رفت و خود را به دادستانی انقلاب معرفی کرد ، او پس از چندی محاکمه و اعدام گردید .
آقای شاهی می گوید : کمالی پس از این که فکر کرد آب ها از آسیاب افتاده است برای دریافت حقوق معوقه اش به نخست وزیری مراجعه کرد ، در آنجا به او گفتند بنابر بخشنامه دولت موقت باید گواهی عدم تحت تعقیب از دادستانی ارائه کند ، لذا چند بار به دادستانی مراجعه کرد .
درخواست او به دلیل تحقیق و بررسی پرونده اش به تأخیر افتاد تا این که در بار سوم یا چهارم بود که شهید کچویی او را در محوطه زندان اوین دید و از آنجا که قبلاً بازجویش بود ، کاملاً او را شناخته و پرسید : آقای کمالی شما اینجا چه کار می کنید ؟ و او گفت : برای گرفتن گواهی عدم تحت تعقیب به دادستانی آمده ام ، کچویی هم گفته بود : عجب ! بیا برویم تا خودم برایت گواهی بگیرم ، به این ترتیب کمالی دستگیر شد .
3- شاهی در کوه با علیرضا بهشتی زاده آشنا شد و از طریق وی به سازمان مجاهدین خلق سمپاتی یافت ، او در یک درگیری خیابانی با پلیس در سال 1252 جان باخت .
 |