| تاريخ:
٢٣/٠١/١٣٨٦ |
تعداد
بازديد صفحه: ٧٧٧
|
خاطرات عزت شاهی (26)
|
بهکوشش محسن کاظمی
|
|
24 ساعت از دستگیری ام نمی گذشت که برای کاستن از فشار شکنجه ها به راههای مختلف متوسل شدم ، یک بار آدرس خیالی را در اصفهان به آنها دادم و گفتم واقعیت این است که من در اصفهان بودم و از آنجا آمدم اینجا و چون جایی نداشتم شب آن روزی که شما مرا دستگیر کردید بنا داشتم به منزل پدرم بروم که نشد ، افشای منزل پدرم برای آنها مسئله ای برایم ایجاد نمی کرد ، چرا که من با خانواده اختلاف فکری داشتم و آنها را در جریان کارهایم نمی گذاشتم ، پس برایم خطری نداشتند .
دو ساعت طول کشید تا آنها با تلفن و از طریق مراکز خود در اصفهان آدرس و نشانی را استعلام کنند ، این فرصتی بود تا برای لحظاتی هر چند کوتاه شکنجه ها متوقف شود و من نفسی بکشم .
در عوض وقتی از طریق مأموران خود در اصفهان چک کردند که چنین آدرسی صحت ندارد دوباره به سراغم آمدند و با شدت و حدت بیشتری مرا زدند ، دیدم که اوضاع خیلی خراب است ، شروع کردم به گریه کردن و وانمود می کردم که ترسیده ام .
گفتم : نزنید ، نزنید من به شما دروغ گفتم ، مسلمان که نباید دروغ بگوید ، دروغگو دشمن خداست و به جهنم می رود ، تو را به خدا نزنید می خواهم به شما راست بگویم ، آنها می گفتند دیگر نمی خواهد بگویی ، لازم نکرده که تو راست بگویی و آن قدر با کابل به کف پا و پنجه هایم زدند که ناخنهایم پرید .
کابل مورد استفاده آنها همین سیم های کلفت چند رشته ای برق بود ، صبح که شد سر و کله نیک طبع ، سر بازجوی شهربانی پیدا شد ، وقتی دید سر و صورت من باد کرده است گفت : نازش برم شاه داماد را ! ببینید چقدر هم خوشگل است ، چقدر توپر و محکم ، اصلاً شکم ندارد و ... بعد یک پایه صندلی را به صورت عصا به دست گرفت و شروع کرد به زدن ، از پیشانی تا ناخن های پا ، پیشانی ، چشم ، بینی و دهان ، سینه و شکم و ... از بالا به پایین و از پایین به بالا انگار دهل می زد ....
تمام بدن و سر و صورتم کبود و سیاه شد و خون مردگی در زیر پوستم نمایان شد ، نیک طبع دو ساعتی آنجا بود ، او واقعاً آدم قسی القلبی بود ، وقتی که رفت ، بازجوها که نسبت به جان من احساس خطر می کردند سریع آب قند برایم آوردند ... چند روزی خون از بینی و دهانم خارج می شد .
در سه روز بعد ، این کبودی ها به زردی گرایید ، آنها از زرد شدن پوستم ترسیدند و یک پزشک متخصص را به بالینم آوردند تا معاینه کند ، دکتر گفت : مسئله خاصی نیست ، خون های مرده در حال جذب شدن است و به همین دلیل تا یکی دو روز مراعات می کردند و روی بدنم نمی زدند ، فقط با شلاق به کف پایم می نواختند و با آتش سیگار قسمت های مختلف بدنم از جمله سر سینه ها ، بیضه ها و زیر بغل هایم را می سوزاندند ، مرتب دورم را احاطه کرده و سیگار می کشیدند و خاک سیگار خود را روی بدنم می ریختند و دوباره پک می زدند .
در بیمارستان برایم سوند گذاشته بودند ، چون به هیچ وجه قادر به دستشویی رفتن نبودم ، گاهی مجرای این سوند را جرم می گرفت و نمی توانستم تخلیه کنم و درد زیادی می کشیدم ، فریاد می زدم و سر و صدا می کردم ، بعد آنها می آمدند و آن را تمیز و مجرایش را باز می کردند ، برداشتن و گذاشتن این سوند در جایش خیلی دردناک بود و دردش از ضربات شلاق هم بیشتر بود ، واقعاً سر این موضوع خیلی اذیت می شدم .
یک بار تعویض این سوند را یک پزشک انجام داد که درد زیادی نداشت ، فهمیدم که اشکال از کار پرستارهاست ، آنها یا از روی ناواردی و یا سهل انگاری طوری این سوند را می گذاشتند و بر می داشتند که موجب درد بسیار می شد .
آنها گاهی که میله را فرو می کردند گیر می کرد ، دوباره آن را خیلی خشن بیرون می کشیدند که درد صدای مرا به آسمان می برد ، گاهی هم سر میله سوند وازلین می زدند و آن را چرب می کردند که راحت تر فرو برود که خود همین وازلین موجب گرفتگی سریع می شد ، تقریباً هر یکی دو روز این سرویس تکرار می شد ، شیشه ای هم زیر تخت بود که با لوله ای ، ادرار در آن جمع می شد و بعد آن را تخلیه می کردند .
در ده روز اول تنها غذایی که به من می دادند سوپ و آب مرغ بود تا نیاز به دفع پیدا نکنم ، اما در دو سه روز آخر بیمارستان یک تکه گوشت مرغ یا یک پیاله ماست هم همراه سوپ می دادند ، روز آخر هم مقداری برنج دادند که خوردم .
در تمام این مدت سیزده روز بستری در بیمارستان شکنجه و بازجویی ادامه داشت ، پس از آن که مأمورین به دروغ بودن آدرسی که در اصفهان داده بودم پی بردند ، فشار خود را بر من بیشتر کردند ، سی ساعت از دستگیری ام می گذشت که نشانی خانه ای را که در مشهد اجاره کرده بودیم در اختیار آنها گذاشتم . (1)
چون حدود دو ماه بود که آنجا را تخلیه کرده و به تهران آمده بودیم ، فکر می کردم که مسئله ای پیش نیاید ، به آنها گفتم که صاحب خانه هم در راه آهن کار می کند ، آنها هم که فکر می کردند مطلب مهمی به دست آورده اند خیلی خوشحال شدند .
دوباره از عوامل خود در مشهد خواستند که به آدرس مزبور مراجعه کنند و آنها چنین کردند ، البته دیدند که جا تر است و بچه نیست ، لذا با عصبانیت بیشتر به سراغم آمدند ، گفتم شما راستش را خواستید و من هم راست گفتم ، من تا چند وقت پیش که به تهران بیایم آنجا ساکن بودم ، نمی دانم چرا خالی کرده اند ، شاید هنوز در مشهد باشند ، ولی مطمئن باشید که راست گفتم ، اگر می خواستم دروغ بگویم که اصلاً درباره آن حرفی به شما نمی زدم .
صاحب خانه در مشهد به مأمورین گفته بود که در این خانه چهار نفر زندگی می کردند و رفت و آمد داشتند ، (2) از من پرسیدند که آن چهار نفر چه کسانی بودند ، در حالی که من ، وحید افراخته ، حسن ابراری ، عباس جاودانی (3) و محمد یزدانی آنجا بودیم و محسن فاضل هم رفت و آمدهایی داشت ، گفتم صاحب خانه اشتباه کرده است ما سه نفر بودیم ، من ، حسین محمدی که مسئول ما بود و حسین جعفری .
ضمناً پاکت عکس رادیولوژی مربوط به آسیب دیدگی کتفم در جریان ترور شعبان بی مخ را که بر روی آن نام مستعار حسین محمدی نوشته شده بود در آنجا بود و من روی نام پزشک آن را از روی پاکت محو کرده بودم .
این پاکت به دست مأمورین افتاده بود و دیگر شکی به وجود حسین محمدی نداشتند ، می پرسیدند که خب مسئول تو حسین محمدی است ، اما اسم خودت چه بود ، می گفتم که اسم من هم حسین است و منظورم همان اسم مستعار بود ، صاحب خانه هم مرا به نام حسین می شناخت با این وصف اگر عکس مرا به او نشان می دادند او تأیید می کرد که من حسین هستم .
به این ترتیب ما سه نفر حسین ، حسین محمدی ، اسم مستعار خودم و حسین جعفری که اصلاً وجود خارجی نداشت شدیم ، سوژه های مورد تحقیق و مطالعه کمیته مشترک و به این ترتیب من توانستم عباس ، وحید ، محمد ، محسن و حسن را از شر ساواک در امان نگه دارم .
هر چه اسامی کمتری می ساختم و می پرداختم دردسر کمتری داشتم ، اگر افراد بیشتری را متصور می شدم درست کردن اطلاعات برای آنها و انسجام بین داستان ساختگی خیلی سخت می شد ، لذا هر چه تعداد معرفی شدگان کمتر بود راحت تر می شد قصه های خیالی برای آنها بافت و چفت و بست کرد .
لذا مأمورین برای این که از تعداد ما مطمئن شوند حتی صاحب خانه را از مشهد به بیمارستان آوردند و با من روبرو کردند ، او می گفت اینها چهار نفر بودند ولی من پای حرف خودم ایستادم و گفتم ما سه نفر هستیم ، شاید ایشان یادشان نمی آید و یا چون رفت و آمد ما زیاد بود قاطی می کرد که می رود و که می آید .
البته در این قضیه اشکالی هم به وجود آمد و آن این که ساواک عکس های زیادی از افراد تحت تعقیب را به صاحب خانه نشان داد و او عکس حسن ابراری را شناسایی کرد و گفت : این فرد آمد و خانه را اجاره کرد ، با این اطلاع و آگاهی جدید دوباره سراغم آمدند و گفتند : تو که می گفتی ما سه تا حسین بودیم ، ولی این که حسن است !
یک مقدار کار خراب شد ، باید پای حرفم می ایستادم ، پس هر نوع آشنایی با او را قبول نکردم ، هر چه زدند ، گفتم : من در طول عمرم حتی یکبار هم این فرد را ندیده ام ، شاید او قبل از ما این خانه را اجاره کرده بود ، اصلاً وقتی ما به آن خانه رفتیم از قبل اجاره شده بود ، ولی هر چه که هست وقتی ما به آنجا رفتیم این فرد در آنجا نبود .
به هر حال آنها مجبور شدند که حرف مرا قبول کنند ، اما گیر دادند که دو ماه پیش شما آنجا را خالی کرده اید ، خب این مدت را کجا بوده ای ؟ که من مجبور شدم محل خانه واقع در کوچه امام زاده یحیی را لو بدهم .
________________________
1- بنگرید به سند شماره 12
2- بنگرید به سند شماره 11
3- عباس جاودانی عرفانی فرزند غلام حسین به سال 1322 در مشهد به دنیا آمد ، او پس از پایان تحصیلات متوسطه به دانشکده علوم دانشگاه مشهد راه یافت و از آنجا فارغ التحصیل شد و به سربازی رفت ، او در دوره دانشجویی به فعالیت های سیاسی روی آورد و جذب مجاهدین خلق شد .
از سال 1350 هنگامی که افسر وظیفه بود فراری شد و تحت تعقیب مأمورین امنیتی قرار گرفت ، جاودانی در چندین عملیات نظامی سازمان شرکت داشت و در سال 1354 پس از علنی شدن تغییر ایدئولوژی سازمان او نیز مارکسیست شد ، وی سرانجام در تابستان 1355 در میدان بهارستان در درگیری با مأمورین رژیم کشته شد .
( تاریخچه مختصر گروهک ها ، 128 ، جزوه عکس و .... عباس جاودانی )
 |