تاريخ: ٢٧/٠١/١٣٨٦ تعداد بازديد صفحه: ١٥٠٩
خاطرات عزت شاهی (27)

به‎کوشش محسن کاظمی

کشف خانه تیمی و مواد منفجره

طبق قواعد سازمان و مقررات زندگی مخفی ، فرد دستگیر شده موظف بود تا 12 ساعت در برابر شکنجه و بازجویی مقاومت کند ، افراد مرتبط هم موظف بودند در این مدت با ندیدن علامت سلام به اوضاع مشکوک شوند و تمام رد پاها را پاک و خانه تیمی را تخلیه کنند .

وقتی من ساعت 5/1 بعدازظهر دستگیر شدم و نتوانستم سر قرار ده سه ساعت بعدم با وحید افراخته حاضر شوم ، طبیعی بود که باید آنها طبق آموزش های سازمان وضعیت را غیر عادی تلقی کنند و ملاحظات امنیتی و حفاظتی را به کار بندند و خانه را پاک سازی کنند ، علاوه بر این من قرار دومی هم داشتم ، وقتی به آنجا هم نرفتم باید سازمان مطمئن می شد که اتفاقی سوء برایم افتاده است .

حال 36 ساعت از دستگیری من می گذشت و توانسته بودم به انحاء مختلف مأمورین را سر بگردانم و اطاله وقت بکنم ، انتظار داشتم که بچه ها نیز طی این مدت خانه را تخلیه کرده باشند ، ضمن این که دیگر هیچ دروغ و توجیه دیگری کارساز نبود .

از طرفی هم دیدم بیش از این نمی توانم مقاومت کنم و ممکن است با دروغ و توجیهات دیگر سر کاری باور داستان سرایی های بعدیم را دچار مشکل کنم ، لذا گفتم همان طور که در قضیه مشهد به شما دروغ نگفتم ، باز هم راستش را می گویم و بعد خانه واقع در کوچه امامزاده یحیی را در خیابان بوذر جمهری معرفی کردم .

آنها با کسب این خبر سر از پا نشناخته در همان ساعت 3 _ 4 بعد از نیمه شب به آنجا رفتند ، اما یا به خاطر تاریکی شب و یا به هر دلیل دیگر نتوانسته بودند خانه را پیدا کنند ، لذا برگشتند و تا صبح مرا زدند ، دیگر از دست من عاصی شده بودند ، سردردهای متناوب خفت شان را گرفته بود ، می رفتند قرص مسکن می خوردند و دوباره به سراغم می آمدند .

هنگامی که شلاق می خوردم در ظاهر فریاد می زدم ولی در دل به آنها ناسزا و فحش و بد و بیراه می گفتم ، یا پشت سرشان شکلک در می آوردم که یکی دو بار نگهبان ها دیدند و به شکنجه گران گفتند ، آنها هم لج کرده با قوت و حرص بیشتری به زدنم ادامه می دادند .

در جریان این بازجویی ، چند عامل ساختگی باهم خیلی خوب جفت و جور شدند ، یکی همان فریادهای حسین آمدم ، حسین آمدم ! در هنگام دستگیری ، داستان جعلی حسین محمدی که گفتم بعد از علیرضا بهشتی رابط من شد و پیدا شدن پاکت عکس رادیوگرافی که رویش نام حسین محمدی نوشته شده بود ، لذا از این به بعد باید حواسم را جمع می شد و با جا افتادن نقش و مسئولیت خیالی حسین محمدی ، صحنه ها را خوب بازسازی می کردم .

صبح که شد مجبور شدم آدرس دقیق و کروکی خانه اجاره ای در کوچه امامزاده یحیی را به مأمورین بدهم ، متأسفانه بچه بعد از این همه ساعت ( اتلاف وقت و اتلاف زمان) خانه را تخلیه نکرده بودند . در نتیجه کلی مدارک ، جزوات و اعلامیه و حدود 20 کیلو مواد انفجاری و دوازده بمب ساخته شده و آماده به دستشان آمد .(1)

بز خالی نشدن آن خانه دلایل زیادی را می توان برشمرد ، شاید بچه ها ترسیده بودند که جریان آن خانه که مفیدی لو داده بود و بر اثرش شامخی(2) کشته شده بود دوباره تکرار شود ، یا این که فکر می کردند اصلاً من کشته شده ام و دیگر لزومی به تخلیه سریع خانه نیست و باید سر فرصت و با طمأنینه این کار را کرد .

البته به نظر من در این قضیه ضعف بچه ها آشکار است و در آن خانه مقدار زیادی مهمات و مواد منفجره و مدارک بود ، لازم بود دقت بیشتری به خرج دهند و در صدد تخلیه برآیند . من در آن خانه شماره تلفن هایی داشتم که خوشبختانه به رمز و یا به فرمول نوشته بودم که برای مأمورین قابل تشخیص نبود .

ما یک روزنامه به دیوار چسبانده بودیم و روی آن با جمع و تفریق و ضرب و تقسیم اعداد شماره تلفن را به دست می آوردیم ، شماره تلفن های خیلی مهم را یا وارونه یا با پس و پیش کردن اعداد می نوشتیم و در سوراخ دیوار کوچه ها و خیابان ها می گذاشتیم ، این امر موجب می شد که از دردسرهای بعد از دستگیری ما کاسته شود .

بعد از کشفیات مهم در آن خانه ، مأموران که یقین کرده بودند من کاره ای هستم دوباره بالای سرم آمدند ، گفتند : جریان مواد چیست ؟ گفتم : کدام مواد ؟ که محکم زدند زیر گوشم .

_ مردیکه خودت را به خریت نزن ! همان مواد که در کیسه گونی بود .

_ چه موادی من تا به حال در آنها را باز نکردم نمی دانم چه بودند .

_ عجب ! تو نمی دانی آنها مواد منفجره هستند .

_ نه ! برای چه باید بدانم ؟!

_ بمب های ساخته شده و آمده شده را چه می گویی ؟

این بمب ها به لحاظ ترکیبات و نحوه ساخت مانند همان بمبی بود که در مقابل ساختمان فیروزه خنثی کرده بودند ، بعد به قصد کشت مرا زدند تا قبول کنم من آن بمب ها را در مقابل آن ساختمان کار گذاشته ام .

هر چه می زدند من انکار می کردم و می گفتم : من اصلاً سواد این کارها را ندارم ! من فقط کمی اعلامیه پخش کرده ام ! به طور کل زیر بار این اتهام نرفتم و وجود مواد منفجره و بمب ها را قبول نکردم و زدم زیرش .

چرا که از عواقب آن خبر داشتم ، پرسیدند : پس این مواد در خانه تو چه کار می کند ؟ از کجا آورده ای ؟ گفتم : من تا به حال نه دست به اسلحه برده ام و نه با آدم کشی موافق بوده ام و نه کار با مواد منفجره را قبول داشته ام ، گفتند : ما دم خروس را باور کنیم یا قسم حضرت عباس را ؟!

یک دفعه شروع کردم به دادن فحش به خواهر مادر حسین محمدی که فلان فلان شده مرا گول زده است ، همه اش برای اوست ، من نمی دانستم که داخل آن چیه ؟ پریروز آورد و آنها را در آنجا امانت گذاشت و گفت چند روز دیگر می آید و می برد . من روحم خبر نداشت که درون این گونی ها چیست ، من به این بی پدر بی همه چیز اعتماد داشتم و او از این اعتماد سوء استفاده کرده است و گرنه صد سال دیگر هم اجازه نمی دادم که چنین اشغال هایی را به خانه ام بیاورد .

کتک ها ، شلاق ها ، باتوم زند ها مرا از این ادعای خیالی عقب ننشاند ، تمام وقایع و مسائل را به گردن حسین محمدی و حسین جعفری انداختم ، در اعترافات هر جا که من بودم محمدی هم حضور داشت و کاسه کوزه ها بر سر او می شکست .

خیلی سعی می کردند که از این آدم فرضی آدرس و نشانی بگیرند ، می گفتم از آن روز که آن گونی ها را امانت آورد و رفت دیگر خبری و سراغی از او ندارم ، من نمی دانم کجاست ، او مسئول بالا دست من بود و نمی توانستم درباره او و این که کجا می رود یا با چه کسانی در ارتباط است و چه کار می کند اطلاعاتی داشته باشم .

می پرسیدند : مشخصاتش چیست ؟ قبل از این کشف هم پرسیده بودند و من بدون تغییر در گفتارم می گفتم : لهجه اصفهانی داشت ، دانشجو بود ، شکمش یک مقدار جلو بود ، چشم و ابروی مشکی و درشتی داشت ... در حالی که چنین مشخصاتی وجود نداشت.

بازجویان هم مشخصات را می نوشتند و می رفتند به دانشگاه ها و پادگان ها و جاهای مختلف به دنبال این آدم افسانه ای می گشتند ، اما دست خالی باز می گشتند ، نسبت به این شخص اصلاً عقده ای شده بودند و عقده آن را هم بر سر من خالی می کردند و مرا به باد کتک می گرفتند .

خوبی اعترافات و تشکیل پرونده من در این بود که به غیر از دستگیر شدگان گروه ال . عال از هم تیمی ها و هم گروهی های من در سازمان کسی دستگیر نشده بود و من پرونده ای نداشتم که گفته هایم به تناقض با گفته های او بیفتد ، لذا به راحتی دروغ می بستم هر چه محکم تر ، قابل باورتر !

می دانستم که هر چه هست مربوط به خودم است و آنها دست شان خالی است و نمی توانند کسی را با من روبرو کنند ، وقتی ادعایی می کردم حسابی پایش می ایستادم و آنها مجبور بودند که قبول کنند .

به قدری دروغ هایم زیاد بود که می خواستند تمام مطالب این چند سال اخیر و نحوه زندگی ام را بدانند و ادعای متناقض و کذبی را از آن بیرون بکشند ، می خواستند بدانند که من از سال 49 تا به حال کجاها بودم و زندگی می کردم ؟

من هم در این مدت در خانه ها و شهرهای زیادی سر کرده بودم ، برای این که خانه های کمتری را لو بدهم و افراد کمتری به دردسر بیفتند ، ناچار بودم به مدت اقامت در این خانه ها بیفزایم تا خانه کمتری را معرفی کنم . مثلاً اگر در خانه ای شش ماه ساکن بودم می گفتم یک سال و اگر چهار ماه جایی بودم می گفتم شش ماه آنجا به سر برده ام .

مأمورین کمیته هم به سراغ این آدرس ها می رفتند و مالکان و صاحب خانه ها را می آوردند و با من مواجهه می دادند ، اگر صاحب خانه مزبور مثلاً می گفت بله این آدم دو ماه در خانه من بود ، می گفتم نه این واقعیت ندارد من چهار ماه در آنجا بودم این فرد سواد ندارد یا یادش نیست ، اشتباه می کند .

بعد خیلی حق به جانب می پرسیدم : مگر من از فلان ماه تا فلان ماه در خانه شما نبودم ؟! صاحب خانه هم که می دید من در تنگنا و فشار هستم دلش به حالم می سوخت و می گفت راست می گوید شاید چهار ماه بود ، من حواسم که نیست ، احتمالاً اشتباه می کنم ، این حرف و دلسوزی به وضع من کمک می کرد ، بعد او را رها می کردند و یکی دیگر را می آوردند .

بعد از جمع بندی که از چند سال زندگی مخفی من به دست آمد ، دیدند که دو ماه کم است ، مصر بودند که بدانند که این دو ماه را کجا بوده ام ، واقعاً کار سختی بود ، در آن بحران آن قدر خود را به خنگی و سادگی زدم تا به آنها قبولاندم که حدود دو ، دو و نیم ماه را در کوه و زیر چادر زندگی کرده ام ، اتفاقاً یک چادر کوه هم از آن خانه اکتشافی به دست مأمورین افتاده بود که بالاجبار پذیرفتند این مدت را من در کوه سر کرده ام .

البته بازجو می گفت تو هر حرفی می زنی دروغ است ، حتی یک کلمه از حرف هایت راست و درست نیست ، اما با این حال برای این که خود را از عذاب بازجویی های من رها کنند همین دروغ ها را قبول می کردند ، آنها توجه و تأکید زیادی روی اشخاص داشتند .

می گفتند : تو هر کاری کرده ای بمب ساخته ای ، بمب گذاشته ای ، اسلحه داشته ای ، اعلامیه پخش کرده ای و هر غلطی کرده ای به درک ! به جهنم ! مهم نیست ، فقط بگو با چه کسانی ارتباط داشته ای ؟ نام سمپات ها را بگو ؟ ما از تو فقط اسم می خواهیم .

من هم با مظلوم نمایی می گفتم اگر واقعاً بدانم که اینها کجا هستند می گویم ، مگر مرض دارم که خود را به باد کتک بدهم ، اصلاً وظیفه شرعی به من حکم می کند که بگویم ، چرا که اسلام با کشت و کشتار مخالف است و کسانی هم که این کارها را می کنند خائن هستند و باید مجازات شوند ، اما چه فایده که من فقط با حسین محمدی و حسین جعفری رابطه داشتم و الان هم که نمی دانم در کدام جهنمی هستند .

این نوع دفاع ، دفاع درستی در آن زمان بود و از سال 53 به بعد دیگر مبارزین تن به این سختی و این گونه مقاومت ها و دفاع ها نمی دادند ، دفاع آنها فقط دفاع ایدئولوژیک بود ، این نوع دفاع من فقط در همان ز مان درست بود ، چرا که از سال های بعد به راحتی می گفتند که چه کارهایی کرده اند و می کنند و همه را قبول می کردند .

شرایط تغییر کرده بود و همه چیز رو بود و تعدادی از دستگیر شدگان افشاگری و اعترافات وسیعی می کردند و فقط از فکر و عقیده خود دفاع می کردند و بقیه اطلاعات شان را در اختیار بازجو می گذاشتند ف چرا که می گفتند مقاومت انسان حدی دارد .

اگر هم می گفتند که اشتباه کرده اند و گول خورده اند ، رژیم هم از این بخش سوء استفاده می کرد و در روزنامه ها و تلویزیون آن را مطرح می کرد ، اما در زمان دستگیری من موقعیت طور دیگری بود ، هنوز کمیته ، مدارک و اعترافات قابل اعتنایی درباره ما نداشت و ما راحت می توانستیم خود را به موش مردگی بزنیم .

آخرین درمان

در سیزده روزی که من در بیمارستان بودم کار درمانی خاصی روی من صورت نگرفت ، اصلاً سلامتی من اهمیت نداشت ، اگر کاری هم می کردند به خاطر آن بود که زنده بمانم تا بیشتر اطلاعات به دست آورند .

به هنگام درگیری هفت گلوله ، پنج تا به پای راست ( یکی کنار انگشت شصت پا ، یکی بالای زانو ، یکی زیر زانو و در قلم پا ، دو تا در باسن ) یکی به کمر و یکی هم به شانه ام خورد . که از این تعداد سه گلوله در بدنم مانده و بقیه رد شده بود .

جراحت زیر زانویم تا مغز استخوان رسیده و خیلی وخیم بود و بعد از چند روز هم قسمتی از پایم سیاه شد ، آنها اصرار داشتند برای جلوگیری از غانقاریا و سرایت سیاهی به قسمت های دیگر بدنم باید پایم قطع شود که من نگذاشتم .

گفتم و تهدید کردم که اگر چنین کاری بکنید مطمئن باشید خودم را می کشم ، من که می دانم شما مرا خواهید کشت ، پس حداقل بگذارید که با پای خود از این دنیا بروم ، هر چه آنها فشار آوردند ، دلیل آوردند ، من قبول نکردم ، در روزهای آخر هم بدون عکس برداری از پایین پا تا بالای کمر را گچ گرفتند .

این سه گلوله در بدنم ماند تا یکی دو سال بعد که آنها را هم از بدنم در آوردند ، گچ پایم کج بود و خیلی فشار می آورد و اذیت می کرد ، پایم یک وری بود ، که فردای آن روز آمدند گچ را بریدند و دوباره گچ کاری کردند و در حالی که گچ خیس بود مرا به کمیته مشترک انتقال دادند .

بعد از دو سه ماه هم پایم خوب شد و گچ را باز کردند در حالی که حسابی می لنگیدم ، بعد از این جریان در این فکر بودم که تا الان چه بی حساب و کتاب دست ها و پاهایی در اینجا قطع شده است ....

_________________________

1- بنگرید به سند شماره 13

2- محمود شامخی به سال 1325 در تهران و در خانواده ای مذهبی و کاشانی الاصل به دنیا آمد ، او از شاگردان ممتاز مدرسه علوی بود ، بعد از دبیرستان به دانشکده حسابداری شرکت نفت راه یافت ، در آبان 1349 به همراه پنج نفر دیگر هنگام عزیمت به لبنان و اردوگاه های نظامی الفتح در دبی دستگیر شد که این ماجرا در نهایت منجر به هواپیما ربایی از مسیر دبی بندرعباس و فرود در فرودگاه بغداد گردید .

شامخی از بغداد با پایگاه فلسطینی ابوعامر رفت و آموزش های نظامی را در آنجا طی کرد ، پس از ضربات متعدد ساواک در سال های 50 و 51 به تیم های سازمان ، رضا رضایی طی نامه ای به بخش خارج از کشور به خاطر این از هم پاشیدگی درخواست کمک کرد ، لذا محمود شامخی بلافاصله خود را در تابستان 51 به داخل کشور رساند و در کنار رضا رضایی ، بهرام آرام و کاظم ذوالانوار مدت بسیار کوتاهی (حدود یک ماه) به فعالیت پرداخت ، او در این دوران به بررسی و تحلیل وضع سازمان نشست و مقاله ای تحت عنوان بحران در سازمان نوشت .

محمد مفیدی پس از دستگیری در شهریور 1351 به کمیته مشترک خرابکاری برده شد و در زیر شکنجه یکی از مهمترین خانه های متمرکز رهبران مجاهدین را لو داد ، پلیس منزل کبیری ها را محاصره کرد و به آن حمله برد که در اثر آن محمود شامخی کپسول سیانور را در زیر دندانهایش شکست تا زنده به دست مأمورین نیفتد و نیافتاد . مصطفی خوشدل هم دستگیر شد .

نجات حسینی 128 _ 154 و 366 _ 367 ، آنان که مرگ را ... 38 _ 43 ، تاریخچه مختصر گروهک ها 69 ، تاریخچه پیدایش ... 21 _ 22




 © Copyright 2004 www.irandidban.com