تاريخ: ٠٢/٠٢/١٣٨٦ تعداد بازديد صفحه: ١٦١٥
خاطرات عزت شاهی (29)

به‎کوشش محسن کاظمی

شب دامادی

بعد از مدتی که گچ پایم خشک شد ، توانستم با زحمت زیاد دستم را به دیوار بگیرم و بایستم ، از آنجا که هنوز در ارتباط با من کسی دستگیر نشده بود ، تا برای ادعاهایم تأییدی داشته باشند ، لذا همچنان به شکنجه و بازجویی من ادامه می دادند .

دیگر شب و روز نداشتم ، گاهی شب ها می آمدند و مرا به بازجویی می بردند ، در دو ماه اول هر روز کتکم می زدند ، بعد هم هفته ای دو سه مرتبه می بردند و می زدند ، مثل این که جیره ای برایم تعیین کرده بودند .

وقتی من دستگیر شدم همه لباس هایم پاره و خونی بود ، در بیمارستان هم وقتی پایم را گچ گرفتند دیگر هیچ شلواری به پایم نرفت ، پیراهنی را هم که در اختیارم گذاشتند دکمه نداشت و جلویش باز بود و مرا از بیمارستان با این وضع به کمیته مشترک آوردند ، در کمیته وقتی که گچ پایم را باز کردند ، بازجوها لباسی به من نمی دادند ، شاید به این ترتیب می خواستند فشار بیشتری به من بیاورند ، نگهبان ها هم اجازه نداشتند که به درخواستم برای لباس اعتنا کنند .

اما نگهبان ها همچنان از من کینه داشتند و با من بد و تند برخورد می کردند و به خواسته ها و نیازهایم بی توجه بودند ، از آنجا که مثل آدم و حوا در سلول برهنه بودم خیلی به آنها اصرار می کردم که شورتی ، تکه پارچه و یا دستمالی بدهند تا ستر عورت کنم ، اما بی فایده بود و آنها اعتنایی به حرف هایم نمی کردند .

در بالای سلول پنجره ای بود که شبکه توری داشت و پشت توری یک لامپ ضعیف قرار داشت که در صورت روشن بودن کمی سلول روشن می شد ، اما از آنجا که این لامپ همیشه سوخته بود ، سلول غرق در ظلمات و تاریکی بود و لخت بودنم به چشم نمی آمد ، اما برای رفتن به دستشویی عذاب می کشیدم ، با یک دست جلو و یک دست عقب می رفتم و بر می گشتم ، لذا به خاطر رنجی که از این کار می کشیدم سعی می کردم کمتر به دستشویی بروم.

با این که غالب نگهبان ها بد عنق و بی توجه به ما بودند ، اما بعد از مدتی به نظرم آمد که یکی از آنها آدم خوبی است و بویی از انسانیت برده است ، در یکی از روزهای اردیبهشت 1352 بود که صدایش کردن و گفتم سرکار می شود این لامپ را عوض کنید ، دیگر چشمهایم دارد خراب می شود و نمی توانم روشنایی و تاریکی و روز و شب را از هم تشخیص بدهم .

او رفت و لامپ را عوض کرد ، وقتی کمی سلول روشن شد در را باز کرد و از آنچه که می دید جا خورد ، باورش نمی شد یک دفعه با پرخاش گفت : این چه وضعیه ! پس لباست کو ؟! گفتم : از خودتان بپرسید ، از نگهبان ها ! گفت : درست جواب بده ، پرسیدم چرا لخت و عوری ؟

گفتم : از اول که مرا آوردند فقط یک شورت داشتم که آن هم بدجوری پاره و زننده شده بود ، انداختمش دور ، می شود شما یک شورت و عرقگیر به من بدهید ، او رفت و بعد از نیم ساعتی آمد و گفت : ما لباس نداریم ، فقط لباس زندان داریم ، اما بعید می دانم شما زندانیان سیاسی اینها را بپوشید ، این شورت و عرقگیر زندان است ، می خواهی ؟

گفتم : ما زندانی هستیم به مهمانی که نیامده ایم ، اینجا هم که کاخ سعدآباد نیست ، بده بپوشم . گفت : بلوز و شلوار هم هست می خواهی ؟ گفتم : آره ، خدا خیرت بدهد !

یک بلوز و شلوار هم آورد ، شلوار تنگ بود ولی به زور پوشیدم ، وقتی این لباس ها را پوشیدم در پوست خود نمی گنجیدم ، عجب لحظه باشکوهی بود ، حسابی نو نوار شدم ، اولش هم کمی احساس غریبی می کردم ، ولی دقایقی بعد به آن عادت کردم .

فردا صبح که آمدند تا مرا به بازجویی ببرند بازجویان دیدند که من لباس نو پوشیده ام ، برایم دست زدند و گفتند مبارک است ، شاه داماد دارد می آید ! البته دوباره داشتند مسخره ام می کردند و می خندیدند تا روحیه ام را خرد و خراب کنند .

من هم شروع کردم به خندیدن با آنها و شوخی می کردم و می گفتم : بله ! بالاخره ما هم داماد شدیم و لباس نو پوشیدیم ، تا آن موقع لباس زندان را فقط زندانیان عادی (سارقین ، قاتلین و ... ) می پوشیدند و زندانیان سیاسی لباس های خود را به تن می کردند و برای اولین بار در تاریخ زندان من به عنوان زندانی سیاسی لباس رسمی زندان را پوشیدم ، تجربه این کار برای زندان باعث شد تا یکی دو هفته بعد به بقیه زندانیان هم لباس زندان بدهند .

احتمالاً دوباره باز من اولین کسی بودم که چشم بند بستم ، تا آن زمان (اردیبهشت 52) به کسی چشم بند نمی زدند ، دستش را می گرفتند و به بازجویی می بردند و در بین راه با سایر متهمین و زندانیان در راهرو خوش و بش می کردند و حتی فراتر از این همدیگر را در سلول ها می دیدند .

اما در مورد من وضع فرق می کرد ، وقتی مرا به بازجویی می بردند برای این که با سایر زندانیان برخورد نکنم و آنها را نشناسم و نیز برای این که متوجه نشوم که آنها تا آن لحظه چند نفر را در ارتباط با من دستگیر کرده اند ، چشمانم را با چشم بند می بستند و از راهرو عبور می دادند .

حسرت یک حبه قند

با گذشت زمان کم کم توانستم با نگهبان ها ارتباط برقرار کنم و به اصطلاح قاطی آنها بشوم ، طوری که با ایشان شوخی می کردم و به صحبت می نشستم ، تا آنها فهمیدند حرف هایی که درباره من گفته شده واقعیت ندارد و من کسی را نکشته ام و کافر هم نیستم و نماز می خوانم .

بعد به آنها فهماندم که اصلاً این وضع من به دلیل مبارزه ای است که به خاطر شما و مردم در آن وارد شده ام ، می گفتم : شما هم جزء بدبخت های اجتماع هستید ، شما هم فقیر هستید ، من می دانم اگر جایی باشد که به شما ماهی 500 تومان بیشتر حقوق بدهند شما می روید به آنجا ، شما هم مسلمانید و چه و چه ....

تعدادی از نگهبان ها خیلی با من رفیق شدند ، اما بازجویان هر چه که می گذشت تغییری در رفتارشان ایجاد نمی شد و بلکه تندتر می شدند ، می گفتند ما تو را می کشیم ابایی هم از این کار نداریم ، چرا که قبلاً اعلام کرده ایم تو در انفجار یک تاکسی در خیابان فردوسی کشته شده ای .

از جهتی راست می گفتند ، با این وضعی که من داشتم و سر کارشان می گذاشتم و با دروغ های بسیار ، زمان را می کشتم ، بعید نبود که آنها هم مرا بکشند ، کسی چه می فهمید ، می توانستند اعلام کنند که در درگیری و یا در اثر شدت جراحات وارده یا بیماری فوت کرده ام و یا اصلاً اعلام نکنند .

لذا این تهدید آنها برایم منطقی و جدی بود ، اما این دلیل نمی شد که جا بزنم ، به عهد خود با خدا پایبند بودم و باکی از مرگ نداشتم و مرگ برایم شیرین تر از زندگی نکبت بار و خیانت آمیز بود ، به این ترتیب بر سر گفته های خود بودم و مقاومت می کردم ، از طرفی هم منتظر بودم که این تهدید روزی عملی شود .

یک روز صبح به دنبالم آمدند و گفتند پاشو که دیگر کارت تمام است ، وصیتی ، صحبتی برای خانواده ات نداری ؟ گفتم : من وصیتی ندارم ، گفتند : ملاقاتی نمی خواهی ؟ نمی خواهی پدرت یا مادرت را در این دم آخری ببینی ؟ گفتم : نه ! به ملاقات احتیاجی ندارم ، اگر شما می خواهید مرا بیگناه بکشید ، بی ملاقات و همین طوری بکشید .

واقعاً 60 ، 70 درصد این احساس را داشتم که کار تمام است و دارند مرا برای اعدام می برند ، مرا بلند کردند و دست ها و چشم هایم را بستند ، بعد از بالا رفتن از چند پله مرا پیش رئیس شان بردند ، او سرهنگ عباس زمانی (1)بود .

سرهنگ زمانی سر تا پای مرا ور انداز کرد و بعد به قیافه ام خیره شد ، در همین حین کسی پیدا شد و چپ و راست به من سیلی زد ، سرهنگ اعتراض کرد : که چرا می زنید ؟ گفت : این از مجاهدین خرابکار است و .... سرهنگ گفت : او متهم است و تا جرمش ثابت نشده حق ندارید بزنید ؟

من که با پندار اعدام پای به اینجا گذاشته بودم ، کمی افکار خود را سامان دادم و بر خود مسلط شدم ، فهمیدم که بازی دیگری را می خواهند سرم در بیاورند ، می خواهند از طریق انس و الفت و دوستی وارد شوند باید حواسم را بیشتر جمع می کردم .

بعد زمانی دستور داد چای بیاورند ، یکی دو نفر به افراد آن اتاق اضافه شدند ، برای من که دو سه ماه چای نخورده بودم ولع درونی و شدیدی نسبت به آن داشتم ، با این حال گفتم : نمی خورم ! به سرهنگ برخورد ، گفت : اگر نخوری با شلاق به خوردت می دهم .

من هم همین را می خواستم ، از طرفی ولع و حرص شدیدی برای خوردن چای داشتم و از طرفی دیگر نمی خواستم آنها متوجه این ولع و میل شدید من به چای شوند و از آن سوء استفاده کنند ، لذا می خواستم کاری کنم که به خوردن چای مجبورم کنند .

دو حبه قند دادند ، چای را با یک حبه قند سر کشیدم و حبه دوم را کف رفتم و در جیب گذاشتم تا در سلول چند تکه اش کنم و هرازگاهی که هوس کردم تکه ای از آن را بخورم ، سرهنگ زمانی گفت : من نمی گذارم که تو را بزنند ولی باید مثل بچه آدم بنشینی و همه حرفهایت را بزنی ، و الا دوباره اینها (بازجویان) شروع به زدن تو می کنند .

گفتم : من هر چه می دانستم گفته ام و دیگر حرفی ندارم که بزنم پس بیخود مرا نزنید ! بازجویی در مقابل سرهنگ بی نتیجه تمام شد ، بلند شدم که برگردم ، گفتند : کجا ؟ قند را چه کردی ؟ گفتم : خوردم ! خندیدند و گفتند : کی خوردی ؟!

بعد جیب هایم را گشتند و قند را پیدا کردند و به زمین انداختند و زیر پا خرد و له کردند و من با حسرت به این حرکت رذیلانه آنها نگاه می کردم ، بدجوری حسرت به دلم گذاشتند ، با له شدن قند احساس بدی به من دست داد ، احساس می کردم که به همراه قند ، غرور و شخصیت مرا هم له می کنند .

اتحاد ، مبارزه ، پیروزی !

در اثر شکنجه های شدید تقریباً تمام بدنم زخمی بود ، دست هایم سوخته و مجروح ، صورتم ورم کرده و قسمت های زیادی از بدنم زخمی و کبود بود ، به غیر از این دائم فحش می خوردم و ناسزا می شنیدم ، در روزهای آخر بازجویی هم از شدت کتک و شکنجه کم کردند و به تهدیدهایشان اضافه کردند .

مثلاً وقتی بازجو دستور صد ضربه شلاق می داد ، شکنجه گر بیست ضربه می زد ، بعد می گفت : نگویی که بیست ضربه خورده ای ، آه و ناله کن تا فکر کنند صد ضربه خورده ای . می دانستم که این لطف ها و عنایت ها ! همه فیلم است ، خودشان خبر داشتند که چه خبر است . ولی من هم به روی خود نمی آوردم و حالت تشکر آمیز به خود می گرفتم و در ظاهر حرف او را می پذیرفتم تا فکر کند که توانسته مرا فریب دهد و از این امر خوشحال باشد .

گاهی به شکنجه گری که مرا می بیست و می زد مطلبی می گفتم و او خوشحال می شد از این که در زیر شلاق حرفی از من بیرون کشیده است و می رفت گزارش می داد در حالی که همین حرف و مطلب را قبلاً به بازجو گفته بودم .

شکنجه گر بعدی می آمد و فحش خواهر و مادر می داد که مادر .... چرا به او می گویی ولی به من نمی گویی ، بعد شروع می کرد به کتک زدنم ، من هم برای او حرف های دیگری منتها شبیه به مطالب قبلی می گفتم ، او هم خوشحال می شد و دست از زدن می کشید .

به نظرم از آنجا که برای آنها جا افتاده بود من فردی بی سواد ، عامی و عادی و با سطح فکر پایین هستم ، حرفم را راحت تر قبول می کردند ، حتی آنجا که می گفتند : همه مطالب دروغ است ، دروغ های من را خیلی عادی و سطحی و بدون پیچیدگی می دیدند . فکر می کردند که من از روی سادگی چنین دروغ هایی می گویم .

آنها اصلاً در مخیله شان نمی گنجید که من از اول بنای فریب آنان را داشتم ، شاید اگر فکر می کردند که من آدم پیچیده و یا آدم روشنفکر و دانشجو هستم ( که نیستم ! ) با من وارد معامله می شدند و یا به شکل دیگری برخورد می کردند .

آنان در برخوردهایشان با من مسائل انسانی را رعایت نمی کردند و هیچ احترامی در کار نبود و مثل یک حیوان وحشی با من برخورد می کردند ، طوری که حدود دو ما مرا لخت مادرزاد نگه داشتند .

با این که ساختمان دوار زندان کمیته مشترک فعال شده بود ولی در خرداد 1352 مرا از زیرزمین ساختمان شهربانی به طبقه سوم زندان زنان منتقل کردند ، این زندان از تیرماه سال پیش در اختیار کمیته مشترک قرار گرفته بود ، در این زندان حدود یک ماه با منوچهر مقدم سلیمی (2)از گروه گلسرخی و یکی دو نفر دیگر هم سلول بودم .

صبح ها که افسر نگهبان برای آمارگیری می آمد و یا بازجو به آنجا می آمد ، این هم سلولی ها فوراً در مقابل او برای احترام بلند می شدند ، ولی من اگر نشسته بودم می خوابیدم ، و یا اگر رو به در بودم پشت به در می شدم و اعتنایی به اینها نمی کردم ، هم سلولی ها اذیتم می کردند و می گفتند : بلند شو و به آنها احترام بگذار . سلیمی می گفت: تو را به خدا وقتی می آیند جلوی پایشان بلند شو ، خودت به جهنم ، کار دست ما می دهی! ولی من کار خودم را می کردم .

حتی تیمسار زندی پور که می آمد جلوی پایش بلند نمی شدم ، اما یک بار که هم سلولی ها اصرار کردند ، وقتی که تیمسار زندی پور آمد دستم را به دیوار گرفتنم و وانمود کردم که مثلاً به زور و زحمت و سختی می خواهم بلند شوم که زندی پور گفت : نمی خواهد ! نمی خواهد بلند شوی ! بنشین ! بنشین ! او فهمید که دارم مچل شان می کنم .

منوچهر مقدم سلیمی مرده این حرف بود که به او بگویند " آقا سلیم حالت چطور است ؟ " و یا یک سیگار به او بدهند ، اما من نه ! اگر پاکت پاکت سیگار می دادند و التماس می کردند قبول نمی کردم و می گفتم من اصلاً سیگاری نیستم ، من هیچگاه از عوامل کمیته تقاضا نمی کردم ، حتی برای ملاقات .

لذا خود را محتاج به آنها نمی دیدم که حالا بخواهم حتی تصنعی احترامی بجا آورم ، همیشه هم می گفتم : مرا بیخودی گرفته اند و به اینجا آورده اند ، حالا چرا باید به آنها احترام بگذارم ؟ چرا باید بیخودی التماس کنم ؟

بعد از یک ماه مرا از این سلول به سلول شماره 11 مقابل اتاق شکنجه انتقال دادند ، طوری که هر کسی را که می آوردند و شکنجه می کردند صدایش را می شنیدم ، به دستگیر شدگان بعد از کتک مفصلی می گفتند : رابطه ات را با عزت شاهی بگو . او را به شدت می زدند که حرف هایت را بگو ، چون عزت در مورد تو اعتراف کرده است .

از آن طرف هم می آمدند و مرا می زدند و می گفتند که رفیقت را گرفته اند ، می گفتم : گرفته اند که گرفته اند ، من که همه حرف هایم را زده ام ، چون می دانستم راست نمی گویند ، محکم تر سر حرفم می ایستادم .

اگر آنها واقعاً اعترافی و یا مدرکی به دست شان می رسید اصلاً مرا راحت نمی گذاشتند و نفس کشیدن را هم برایم ممنوع می کردند ، لذا می دانستم که می خواهند یک دستی بزنند ، از این رو توجهی هم به تهدیدات شان نداشتم .

وقتی می گفتند : حالا با این اعتراف کارت تمام است و حسابت را می رسند ! معلوم بود که تهدید و بلوف است ، حتی گاهی وارد اتاق شکنجه می شدند در حالی که کسی آنجا نبود و سر و صدا و فحش و صدای شلاق به راه می انداختند و این بازی ها که یالله زود حرف هایت را بزن و اعتراف کن ، عزت هم همین جاست ، او همه چیز را گفته است ، دیگر همه چیز لو رفته است ، حرفهایت را بزن و خودت را نجات بده وگرنه فلانت می کنیم .

بعضی وقت ها هم داد می زدند فلانی برو تخم مرغ و یا باتوم کلفت بیاور ..... بعد یکی وارد صحنه می شد و شروع به ضمانت می کرد و می گفت : نزنید این پسر خوبی است ، من ضمانت می کنم که همه حرف هایش را بگوید ، ببریدش به اتاق دیگر ، او درباره عزت همه حرف هایش را به من زده است و چه و چه . همه این مطالب را می شنیدم و می دانستم که چه فیلمی بازی می کنند ، البته بعضی اوقات واقعاً کسی را می آوردند و می زدند .

یک بار یکی از چپی ها را گرفته به اتاق شکنجه آورده بودند و شلاق می زدند ، او در حین شلاق خوردن فریاد می زد : " اتحاد ، مبارزه ، پیروزی " شکنجه گران هم می گفتند : اتحاد ، مبارزه ، پیروزی فلان ننه ات ، خب این حرف ها و فحش های بی ادبانه بین بازجوها و شکنجه گران متداول بود ، وقتی او شلاق می خورد و این شعار را می داد در دل او را تحسین می کردم و از خود می پرسیدم : او کیست که اینگونه مقاوم است و در زیر یوغ شلاق هم فریاد اتحاد و مبارزه را سر می کشد .

به او حدود بیست ضربه شلاق زدند و او همچنان همان مطلب را فریاد می زد ، من لای دریچه در یک تکه خمیر نان یا یک چوب کبریت می گذاشتم تا کاملاً بسته نشود و از همین درز و شکاف دریچه بود که دیدم کسی را فرستادند یک شیشه نوشابه یا تخم مرغ برای اماله بیاورند ، او با یک سینی چای و نوشابه و لیوان به اتاق شکنجه برگشت .

به این ترتیب آن شخص مدعی اتحاد و مبارزه چند دقیقه بعد از خوردن چای بلند شد و رفت ، و ظرف 24 ساعت دوازده نفر را لو داد ، خیلی دلم می خواست که بدانم این فرد کیست که در چند دقیقه چنین چرخش 180 درجه ای در حرف هایش پیدا شد و با سلام و صلوات او را بردند ، اما نفهمیدم که کیست .

همیشه بازجوها بعد از این کار به سراغ من می آمدند ، به آنها می گفتم این قدر سراغ من نیایید ، لازم نیست شما در مورد کتاب و نوار و اعلامیه از من بازجویی کنید ، چرا که هر چه در این رابطه باشد قبول دارم ، من به خیلی ها کتاب و اعلامیه دادم ، ولی نمی توانم قیافه تک تک آنها را به یاد بیاورم .

چون که من دو سال تمام کارم فقط این بود ، سر چهارراه و یا سر خیابانی می ایستادم و به هر کس هم که از راه می رسید اعلامیه و به بعضی ها هم رساله می دادم ، دو سال مدت کمی نیست ، نمی توانم همه آن چهره ها را به یاد داشته باشم ، تازه بعضی از آنها فقط یک بار به من مراجعه و رساله گرفته بودند ، چطور با یک برخورد باید چهره آنها در ذهن من بماند.

حالا ممکن است خیلی از آنها مرا بشناسند ولی من نمی توانم آنها را بشناسم ، لذا اگر کسی بگوید که از عزت اعلامیه و رساله گرفته است ، حتی اگر دروغ هم بگوید نمی توانم بگویم او دروغ می گوید ، چون حضور ذهن ندارم .

بازی خیلی جالبی بود که با بازجوها شروع کرده بودم ، ضمن آن که وانمود می کردم که آدم صادقی هستم ، می خواستم بفهمانم که جرم من فقط در این حد است و این که ممکن است شما برخی دستگیر شدگان را وادار به اعتراف دروغ کرده باشید !

این برخورد من برای کسانی که به دروغ اعترافی درباره من کرده بودند یک حسن داشت و آن این بود که مأموران دیگر به سراغ او نمی رفتند و گفته هایش را رد نمی کردند تا او دوباره به دروغ اسم فردی دیگر را بیاورد و دردسر برایش درست کند .

بعضی از دستگیر شدگان گفته بودند که ما اعلامیه ها را در حسینیه ارشاد یا فلان مسجد از توی جامهری و یا لابلای قرآن ها پیدا کرده ایم ، برای آن که حرف ایشان درست از آب در آید من قبول کرده بودم که من بیشتر اعلامیه ها را در جامهری های مساجد می گذاشتم و واقعاً چند بار به حسینیه ارشاد رفته بودم و اعلامیه ها را در نقطه ای جلو چشم مردم گذاشته بودم ، اما در آنجا خودم به کسی اعلامیه نمی دادم ، چرا که تیپ هایی که به آنجا می آمدند حواس شان جمع بود و ممکن بود مرا بشناسند و یا من آنها را بشناسم ، در نتیجه دردسرهای بعد از دستگیری پیش می آمد .

من از اول زیر بار حمل اسلحه و استفاده از آن نرفتم ، آنها هیچ مدرکی در این زمینه نداشتند ، اما سه ماه بعد از دستگیری که فردی را گرفتند ، او پس از شکنجه شدن گفته بود که فلانی دو شب به خانه ما آمد و شب ها هنگام خواب اسلحه اش را زیر متکا می گذاشت ، به سراغم آمدند و شروع به زدنم کردند که : پدر سوخته ! فلان فلان شده ! تو که می گفتی هیچ وقت اسلحه نداشته ای پس این بابا چه می گوید ؟ قضیه اسلحه چیست ؟ چه کارش کردی ؟

گفتم : الان هم می گویم من هیچ وقت اسلحه نداشته ام ، چرا که از اسلحه می ترسیدم ، آن اسلحه ای هم که این فرد می گوید پیش من بود برای من که نبود ، مال حسین محمدی بود ، می خواست به اصفهان برود ، از آنجا که می ترسید بین راه این اسلحه کار دستش بدهد و مأمورین آن را پیدا کنند ، آمد و از من خواهش کرد که سه چهار روزی آن را امانت برایش نگه دارم .

من هم از وجود اسلحه در خانه ام می ترسیدم ، فکر می کردم که اگر دستگیر شوم و خانه ام لو برود این اسلحه پرونده ام را سنگین تر می کند ، لذا دو شب از ترس به خانه نمی رفتم و به خانه این شخص رفتم ، روز سوم هم که خود محمدی آمد و اسلحه را گرفت و برد ، همین شخص هم بگوید که بعد از این زمان آیا وقت دیگری اسلحه در دست من دیده است ؟

قبولاندن این داستان به بازجوها واقعاً مشکل بود ، خیلی هم اذیتم کردند ، ولی پای حرفم ایستادم ، تا بالاخره پذیرفتند ، ولی حمل سلاح را هم به پرونده ام افزودند .

مرحوم شاهچراغی یکی دو سال پیش از دستگیری من فوت شده بود (3)، درباره نوارها به ازجوها می گفتم که تمام این نوارها را از آن روحانی می گرفتم که او هم از نجف می آورد ، این که او چطور و از کجا این نوارها و صحبت های آقای خمینی را می آورد خبری نداشتم ، لازم هم نبود که بدانیم ، ما فقط نوارها را می گرفتیم و روی کاغذ پیاده می کردیم و بعد به شکل اعلامیه در می آوردیم و با دستگاه پلی کپی تکثیر کرده و توزیع می کردیم .

من پخش اعلامیه و رساله را قبول کرده بودم و می دانستم که وجود این اعتراف در پرونده ام نه مسئله ای برای من و نه مسئله ای برای هیچ کس ایجاد نمی کند ، این کار در قبال بمب گذاری و انفجار و ترور و حمل اسلحه خیلی کوچک و ناچیز بود ، در سطح کارهای عملیاتی هم جز عده ای معدود و انگشت شمار کسی از کارهای من خبر نداشت ، لذا سعی تمام در پنهان کردن این موضوع داشتم .

دستگیری این افراد هم آن قدر مهم نبود و اعترافات شان هم نمی توانست تأثیری در پرونده من بگذارد ، و من از سطح آگاهی و اعترافات شان و حرف هایشان حدس هایی می زدم ، چون اگر آنها یک چریک تمام عیار و مطلعی از کارهای من دستگیر می کردند ، انتظار جار و جنجال و سر و صدای زیادی داشتم .

از نوع برخورد بازجوها معلوم بود که افراد دستگیر شده خیلی مهم نیستند ، ولی این نوع دردسر و گرفتاری درست و حسابی بود که هر کس را که گاه و بیگاه دستگیر می کردند من نیز باید به برخی از مسائل پاسخ می گفتم .

من حتی در زیر تازیانه های شلاق به این فکر می کردم که چه بگویم و چه نگویم ، چطور بگویم که در آینده اگر مسئله ای پیش آمد و خلافش ثابت شد بتوانم از زیر آن در بروم ، به افق های هر سخن و حرفم در برابر بازجوها که ثبت و ضبط می شد می نگریستم .

این که اگر اسم فلان کس را ببرم ، اگر دستگیر شود چه تبعاتی خواهد داشت و او چه کس یا کسانی را لو خواهد داد یا تا کجا مقاومت خواهد کرد ، دائم در این فکر بودم که مطلبی را بگویم که بدانم در آخر به کجا وصل یا ختم می شود ، در حالی که بیشتر بازیگران اعترافات من : خودم ، مردگان و افراد خیالی بودند .

____________________________

1- سرهنگ عباس زمانی ، سرهنگ افتخاری و عهده دار معاونت تیمسار زندی پور در کمیته مشترک بود ، او غیر از سرگرد زمانی رئیس زندان قصر است .

2- منوچهر مقدم سلیمی فرزند الله وردی به سال 1314 در شهرستان ابهر به دنیا آمد ، او در دبیرستان از هم کلاسی های پرویز نیکخواه بود که هر دو در سازمان جوانان حزب توده عضویت داشتند ، نیکخواه برای ادامه تحصیل به انگلستان رفت و به عضویت کنفدراسیون جهانی دانشجویان درآمد و سلیمی به کار نقاشی و مجسمه سازی مشغول شد و مدتی را هم در نیروی دریایی گذراند .

نیکخواه پس از بازگشت به ایران گروهی کمونیست _ مائونیست شکل داد که سلیمی یکی از اعضای آن بود ، اعضای این گروه به اتهام نا به جای دخالت در ترور شاه در 21 فروردین 1344 دستگیر و گروه آنان متلاشی شد ، مقدم سلیمی به سه سال زندان محکوم شد که پس از تحمل 30 ماه مورد عفو ملوکانه ! شاه قرار گرفت و آزاد شد ، او پس از آزادی به گروه کر تالار رودکی پیوست و بعد یک آتلیه نقاشی دست و پا کرد .

سلیمی در سال 1351 با خسرو گلسرخی آشنا شد و هر دو به اتفاق شکوه میرزادگی (فرهنگ رازی) محفلی مطالعاتی شکل دادند و در تداوم این محفل درگیر در اندیشه طرح ترور شاه شدند ، با دستگیری سلیمی در فروردین 52 این اندیشه بی فرجام ماند ، او پس از دستگیری همکاری گسترده ای را با ساواک آغاز کرد و با اعترافاتش افراد بسیاری را به حلقه اسارت ساواک در آورد ، سلیمی در دادگاه به پانزده سال حبس جنایی محکوم گردید .

او در زندان دوران سیاهی را برای خود رقم زد و به همکاری کامل با پلیس و ساواک کشیده شد و پیوسته نامه های سراسر مدح و مجیز به مقامات دربار و دولت و شخص شاه می نوشت و می فرستاد . او در سال 1354 به درخواست خود از زندان به عضویت حزب رستاخیز در آمد و در بهمن 1355 با برگزاری جشن سپاس و سخنرانی متملقانه و مدح انقلاب سفید مورد عفو ملوکانه ! قرار گرفت و آزاد گردید ، وی پس از آزادی به کار در آتلیه اش مشغول شد . ( ترور شاه ، 540 _ 568 . صالحی 132 _ 135 ، اطلاعات محقق )

3- حجت الاسلام سید علی شاهچراغی امام جماعت حسینیه ارشاد بود که در خرداد 1349 فوت شد .




 © Copyright 2004 www.irandidban.com