تاريخ: ١٠/٠٢/١٣٨٦ تعداد بازديد صفحه: ١٤٨٨
خاطرات عزت شاهی (31)

بهکوشش محسن کاظمی

حد شکنجه در کمیته مشترک ( 53 _ 1352 )

اتاق شکنجه در طبقه سوم زندان زنان ، مقابل اتاق شماره 11 بود ، من تقریباً تیر و مرداد 52 را در آنجا به سر بردم ، اتاق شکنجه حدوداً 4×3 متر بود ، یک تخت فلزی به ابعاد تقریبی 2/1×2 متر ، طنابی برای بستن دست ها و پاها به تخت ، چند عدد شلاق در اندازه ها و ضخامت های مختلف ، یک باطری ماشین برای تأمین برق باتوم الکتریکی و .... از جمله وسایل این اتاق بود .

وقتی متهم را به اتاق شکنجه می آوردند اگر مهم بود ، چند بازجو او را احاطه کرده با هم او را شلاق می زدند ، سین جیم می کردند یا یکی شلاق می زد ، دیگری لگد و آن دیگری سیلی که چاشنی همه اینها فحش و ناسزا بود ف هم صدای آنها بلند بود و هم صدای مأمورین .

از طرفی هم ممکن بود بقیه زندانیان را هراس و ترس فرا بگیرد که مبادا آن فرد از هم پرونده های آنها باشد ، در مدتی که بازجوها مشغول ضرب و شتم و سر و صدا بودند ، سایر زندانیان در سلول عذاب می کشیدند و در ناراحتی به سر می بردند .

هم برای خود و هم برای فردی که شکنجه می شد ناراحت بودند ، اصلاً گاهی بازجوها درهای سلول های دیگر را باز می کردند و به متهمین و زندانیان فحش و بد و بیراه می گفتند و تهدید می کردند .

شکنجه ها در آن زمان (شش ماهه اول 52) در حد سوزاندن با آتش سیگار و فندک بود ، چک و لگد که جای خود داشت ، بالاترین شکنجه هم شلاق بود ، شلاق با کابل برق . بعضی ها آن قدر سریع در برابر این شکنجه کوتاه می آمدند و حرف می زدند که شکنجه گران به شلاق می گفتند : مشکل گشا .

تازیانه های شلاق به کف پا روی رشته های عصبی اثر می گذاشت ، با هر ضربه شلاق درد تا مغز استخوان آدم را در بر می گرفت و به اصطلاح تا مغز آدم سوت می کشید ، تکرار شلاق موجب می شد کف پا گوشت اضافی بیاورد و برآمدگی در کف پا ایجاد شود .

آویزان کردن به صورت وارونه و چرخاندن نیز در کار بود ، دستبند زدن صلیبی از همه شکنجه ها غیر قابل تحمل تر بود ، در این شکنجه فرد را از مچ دست به دیوار صاف یا نرده ای آویزان می کردند که سنگینی بدن موجب کشیده شدن است ها در طرفین و فشار طاقت فرسایی در مچ و آرنج و کتف می شد ، آدم احساس می کرد که هر آن رگهایش پاره خواهد شد ، ادامه این شکنجه و تحمل آن بیشتر از بیست دقیقه ممکن نبود ، چرا که دست ها باد می کرد و حرکت خون کند و دست ها کبود می شد .

بعد چهارپایه ای زیر پای فرد می گذاشتند و از او می خواستند که حرف بزند ، اگر به زبان می آمد که هیچ ، اگر دم فرو می بست دوباره چهارپایه را از زیر پایش می کشیدند ، یک سال بعد که مرا به ساختمان اصلی بازداشتگاه کمیته آوردند چندین بار از نرده های دور دایره آویزانم کردند و تا سر حد مرگ شکنجه ام دادند که ...

از دیگر شکنجه ها باتوم برقی بود ، برای برق آن از باطری های ماشین استفاده می کردند ، این باتوم مثل باتوم های پاسبان ها بود ، منتها باتوم اینها برقی و لاستیکی بود ، داخلش سیم کشی و المنت و سر آن قطعه ای فلزی داشت ، در دسته آن یک شاسی بود ، با فشردن آن ولتاژ برق باطری وارد باتوم می شد و بدن را می لرزاند ، نمی سوزاند ، بلکه حالت رعشه به آدم دست می داد .

یکی دیگر از شکنجه های سخت و وحشتناک ، آپولو بود که تقریباً از سال 52 در ساختمان اصلی کمیته مورد استفاده قرار می گرفت ، وقتی کسی را به آن می بستند ، سردردی به او دست می داد که اعصاب و روانش را خراب می کرد و به هم می ریخت .

جنبه روانی این شکنجه ها بیش از خود شکنجه افراد را اذیت می کرد ، بزرگ کردن بعضی شکنجه ها و شایعه در خصوص آنها دل زندانی را خالی می کرد ، دلهره و وحشت داشتن از شکنجه ای موجب می شد که آدم زودتر مقاومتش شکسته شود .

در مورد ناخن کشیدن من ندیدم و نشنیدم که بنشینند و با انبردست ناخن کسی را از بیخ بکنند ، وقتی روی ناخن شلاق می زدند از بیخ می پرید ، گاهی هم سه یا چهار سوزن ته گرد را تا نیمه در زیر ناخن فرو می کردند ، بعد فندک یا شمع زیر سوزن روشن می کردند ، این کار سوزش عذاب آوری داشت ، بعد از مدتی زیر این ناخن سیاه می شد ، چرک می کرد و بعد از چند روز می افتاد .

من این گفته را که برخی گفته اند بطری می شکستند و اماله می کردند قبول ندارم ، یا حداقل این که من ندیدم و نشنیدم ، این درست نیست که کسی بگوید در آنجا کاری منافی عفت می کردند یا این که فلان بازجو یا شکنجه گر آلتش را در دهان کسی می گذاشت ، من نشنیدم که کسی بگوید با من چنین می کردند ، اگر چنین کاری روی می داد حتماً گفته می شد و ابایی از طرح آن نبود ، چرا که میزان مقاومت فرد به رخ کشیده می شد .

بعضی جاها هم که تجاوز به دختران و زنان مطرح شده صحت ندارد ، تهدید می کردند اما عملی نمی کردند ، اگر از سایر گروه ها هم مثل توده ای ها و مارکسیست ها درباره شکنجه و مقاومت سؤال شود اگر صداقت داشته باشند خواهند گفت که از سال 52 به بعد شکنجه به این حد نمی رسید .قبل از آن هم که فعالیت ها در سطح پخش اعلامیه بود برای آن کسی را شکنجه جنسی و حیثیتی نمی کردند .

اگر از بچه های مجاهد هم پرسیده شود ، (1) (کسانی که فعالیت مسلحانه و چریکی می کردند) خواهند گفت که شکنجه ، شلاق با کابل بود ، برای اقرار گرفتن همین شلاق کافی بود ، معمولاً دخترها را کمتر می زدند مگر این که یقین داشتند دختری حرف های مهمی دارد و نمی زند ، با این حال لخت و برهنه نمی کردند .

البته موارد استثنایی بود مانند اعظم روحی آهنگران و فاطمه امینی که زیر شکنجه کشته شدند ، امینی را حتی به بیمارستان بردند ، ولی در همانجا فوت کرد ، زنی هم بود که با وحید افراخته اعدامش کردند (2)، البته وحید و این خانم در بازجویی خیلی ضعیف ظاهر شدند.

از آنجا که مرا به دفعات به بازجویی می بردند ، گاهی برخی دختران و زنان را هم به آنجا می آوردند ، بازجویی از دختران را بیشتر به آرش و رسولی می سپردند ، آرش هم آنان را می زد و موهایشان را می گرفت ، می کشید و دور سرشان می پیچید ، لگد می زد و تهدید می کرد ، فحش های رکیک می داد ، اما تجاوزی در کار نبود ، ابداً .

البته شاید موارد استثنایی بوده که من از آن خبری ندارم ، دختران لباس زندان به تن داشتند ، حال این که طرح شود لباس زنان را پاره می کردند و به آنها بی احترامی می شد ، نه ! این صحیح نیست ، هیچ وقت شلوار و پیراهن دخترها را در نمی آوردند ، ممکن بود همین طوری پا روی سینه دختری بگذارند ، اما تجاوز هرگز .

صحبت ها جنبه تهدید داشت ، نمونه ای غیر از این نیست و اگر کسی هم بخواهد غیر از این ادعا کند قابل قبول نیست ، اما این که استثنایی پیش آمده باشد و یا خود طرف به دلایل مختلف تا کنون بیان نکرده باشد ، آن مسئله ای جداست .

بعضی ها ادعا کرده اند که بازجویی آمده و آلتش را به دهان او گذاشته و ادرار کرده است ، چنین امری وجود نداشته است ، شاید آب نمک را به دهان کسی می ریختند و می گفتند باید این ادرار را بخوری ، ولی واقعاً ادرار نبوده است ، اصلاً خودشان از چنین حرکتی باید واهمه می داشتند .

البته پیش می آمد که در مورد متهمی به صورت کاملاً استثنایی برخورد می کردند ، تمام حدود را زیر پا گذاشته و به طرز وحشیانه و غیر قابل باوری با متهم رفتار می کردند ، طوری که آدم یقین می کرد این بازجوها و شکنجه گران بیماری سادیسم دارند .

یا متهمینی که با اعترافات خود موجب گمراهی و انحراف مأمورین می شدند و یا آسیب هایی به ساواک و کمیته مشترک می زدند ، چنین برخورد می شد و حتی در زیر شکنجه کشته می شدند ، بعضی ها هم به خاطر کینه و عداوت شخصی بازجوها به چنین سرانجامی دچار می شدند .

چنین برخورد مرگبار و غیر انسانی در حق من نیز روا شد ، در بار دومی که مرا به کمیته مشترک آوردند حدود دو ماه و نیم مرا روی تخت مصلوب کردند و از آپولو برای به حرف در آوردنم استفاده کردند که ....

« یادهای قصر »

به قدر یک پنی سیلین

تقریباً مرداد ماه 1352 بود که از لحن و نوع گفتار بازجوها و مأمورین فهمیدم که بازجویی ام تمام شده است ، آنها متعرض و شاکی بودند که اطلاع و خبر در خور اعتنایی از من به دست نیاورده اند ، به واسطه من حتی یک مجاهد ، مبارز و چریک و یا کسی که چند سال سابقه فعالیت سیاسی داشته باشد به زندان نیفتاد .

من افراد زیادی را در ارتباط با مبارزه می شناختم ، اما به اندازه سر سوزنی از طرف من به کسی آسیبی نرسید ، از این بابت هم در زندان خجالت زده نبودم و خیالم آسوده بود ، کسی یافت نمی شد که بگوید من به خاطر اعتراف عزت پایم وسط کشیده شد .

البته عکس این قضیه درست بود ، یعنی کسانی بودند که دستگیر شده بودند و درباره من اعترافاتی کرده بودند که باید با کلی ترفند و دروغ آن را رفع و رجوع می کردم و به هیچ وجه زیر بار اعترافات آنها نمی رفتم ، چرا که اگر قبول می کردم پرونده خود آنها سنگین تر می شد ، وقتی هم که روبرو می کردند می گفتم : شما این بدبخت را آن قدر زده اید که مجبور شده است دروغ بگوید ، برای من که مهم نیست ، پرونده ام از همینی که هست سنگین تر نمی شود .

اما این آدم را الکی بدبخت نکنید ، شما هر چه می خواهید بگویید من می نویسم و امضا می کنم ، اما اتهام دروغ را قبول نمی کنم ، طرف با شنیدن حرف های من متوجه می شد ، روحیه می گرفت و می گفت راست می گوید ، از بس که مرا زدید مجبور شدم که این دروغ ها را بگویم .

خلاصه از گله و شکایتی که بازجوها از به نتیجه نرسیدن تلاش هایشان روی من می کردند حدس زدم که دوران سخت بازجویی به سر آمده است ، همه اش امروز و فردا می کردم که مرا از آنجا ببرند .

روزی گفتند : که قرار است تیمسار زندی پور (3) برای سرکشی و بازدید بیاید ، نگهبان ها گرا دادند که هر چه می خواهم از او طلب کنم ، روز قبل از این بازرسی هم به هر سلول دو عدد سیب داده بودند و گویا قرار شده بود که هفته ای یک وعده میوه به زندانیان بدهند .

گویا سرتیپ زندی پور رئیس کل آن مجموعه بود ، قبلاً هم هرازگاهی برای بازدید از سلول ها می آمد ، این باز وقتی زندی پور آمد و در سلول مرا باز کرد ، بر عکس دفعات پیش بلند شدم و سلام کردم بعد پرسیدم : آقای رئیس ! شما پسر دارید ؟

گفت : بله ، چطور ؟ گفتم : اگر پسر شما دو شب به خانه نیاید چه حالی پیدا می کنید ؟ گفت : ناراحت می شوم . گفتم : من پدر و خانواده ندارم ! الان چند ماه است که مرا بیخودی گرفته اید و اینجا نگه داشته اید ، هیچ کس هم خبری از من ندارد ، الان پدرم از غصه دق نکرده باشد خوب است !

خواهش می کنم تکلیف مرا یکسره کنید ، اگر می خواهید اعدامم کنید ، اگر می خواهید آزادم کنید ، خب زودتر ! الان چند ماه است که آفتاب ندیده ام ، چشم هایم دارد کور می شود ، از شش ماهی که دستگیر شده ام پنج ماه را در انفرادی بوده ام ، در این مدت حمام نرفته ام ، اگر هم من به خاطر پخش چند ورق اعلامیه گناهی کرده ام ، خب همین مقدار زجر و شکنجه که کشیده ام کافی است ، تو را به جان آن پسرتان تکلیف مرا روشن کنید .

او با این که مرا می شناخت ولی پرسید : اسمت چیست ؟ گفتم : عزت شاهی ! گفت : ا ، عزت شاهی معروف تو هستی ؟ ! گفتم : نه ! من معروف نیستم اینها (مأمورین) مرا معروف کرده اند ، من کاری نکرده بودم که به این وضع گرفتارم کردند .

اینها به خاطر خود شیرینی و این که بگویند کاری کرده اند مرا گرفتند و اسمم را بزرگ کردند ، و گرنه من یک کارگر ساده و بی سواد که چند تا اعلامیه پخش کرده ، بیشتر نبودم .

زندی پور از اطرافیانش پرسید : پرونده اش در چه وضعی است ؟ گفتند : تکمیل شده است . گفت : پس زودتر بقیه کارهایش را تمام کنید و ببریدش .

بعد از این ملاقات سه چهار روز بیشتر طول نکشید که به سراغم آمدند و گفتند : وسایلت را بردار بیا . من که وسیله ای نداشتم تنها پیراهن پاره ام را برداشتم و از آنجا خارج شدم . موقع دستگیری یک شناسنامه مستعار به همراه 250 تومان اسکناس و مقداری پول خرد داشتم .

جالب این که کسانی که مرا دستگیر کرده بودند برای آن که پول ها را بردارند ، شناسنامه را هم تحویل نداده بودند ، تا از اول زیر هر دوی اینها بزنند ، لذا این شناسنامه ضمیمه پرونده ام نبود ، فقط مبلغ سه تومان و دو ریال به عنوان محتویات جیب هایم صورت جلسه کرده بودند ، که هنگام تسویه به من دادند .

به تحویل دار آنجا گفتم : این تمام پول من نیست ، او هم کمی این طرف و آن طرف را وارسی کرد و گفت : الان که چیزی نیست ، برو بعد از زندان نامه بنویس تا پیگیری کنم .خودش می دانست که قضیه چیست و مأموران کف رفته اند ، به این ترتیب مرا دست به سر کرد ، من هم دیگر پیگیر نشدم .

یکی از بازجویان و شکنجه گران به نام هوشنگ خان (بعد از پیروزی انقلاب به ایتالیا گریخت) که از بیمارستان تا زندان کمیته مشترک درگیر پرونده ام بود ، خودش را به ماشین مینی بوسی که قرار بود ما را به قصر ببرد رساند و شیشه ماشین را کنار کشید ، خندید و گفت : با این که ما را فلان و فلان کردی ، اما ازت خوشم می آید .

پرسیدم : چرا ؟ گفت : برای کاری ک اعتقاد داشتی مقاومت کردی ، مرد بودی و پای حرفت ایستادی ، حتی به اندازه یک آمپول پنی سیلین برای ما کار نکردی . منظورشان این بود که با این دوا و درمان و هزینه هایی که صورت گرفت ، من به اندازه ارزش یک آمپول پنی سیلین اطلاعاتی به ایشان ندادم .

موقع خروج از کمیته ، دیگر از نظر جسمی بهبود یافته و زخم هایم خوب شده بود ، اما ای زخم ها به خصوص در ناحیه کف پا باقی بود و پای تیر خورده ام نیز می لنگید و خیلی کم خم می شد و اصلاً تا نمی شد ، خدا را شاکر بودم که نگذاشته بودم در بیمارستان آن را قطع کنند ، گرچه سختی و مرارت زیادی برایش متحمل شدم .

در آخرین روزهای مرداد 52 در حالی که لباس زندان به تن داشتم و دمپایی را لخ ، لخ به دنبال خود می کشیدم وارد زندان قصر شدم ، علیرغم اذیت و آزار و مشقت زیادی که در طی این شش ماه کشیده بودم ولی قیافه ام چندان تغییری نکرده بود .

___________________________

1- این بخش از مصاحبه مربوط است به اولین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی (بهمن 58)

2- آن زن منیژه اشرف زاده کرمانی بود .

3- سرتیپ رضا زندی پور متولد 1302 ، فارغ التحصیل دانشکده افسری و دومین رئیس کمیته مشترک ضد خرابکاری بود ، او دوره های آموزشی اطلاعات و ضد اطلاعات ، دانشگاه جنگ و ستاد و فرماندهی خارج از کشور را طی کرده بود و مأموریت هایی در داخل (اصفهان ، مشهد ، زاهدان ، کرمان و یزد) و در خارج از کشور ( آمریکا ، انگلیس ، فرانسه و ایتالیا) به انجام رسانده بود .

او در طی دوران خدمت خود در رژیم پهلوی عهده دار مسئولیت ها و سمت های زیر بوده است : ریاست دفتر ویژه اطلاعات گارد شاهنشاهی ، معاون پنجم دفتر ویژه ، فرماندهی توپخانه لشکر 64 رضائیه (ارومیه) ، کارمند عملیات ویژه ساواک ، مشاور کل اداره سوم ساواک ، رئیس ستاد جنش های 2500 ساله در اصفهان (به دستور نصیری) و آخرین سمت او ریاست کمیته مشترک ضد خرابکاری از خرداد 52 تا اسفند 53 بود ، او سرانجام در 26/12/1353 توسط یک تیم ده نفری از سازمان مجاهدین خلق (مذهبی و مارکسیست) ترور شد .

از زندی پور به عنوان فردی به ظاهر متین ، آرام و خونسرد یاد کرده اند که در برخی موارد از او رفتاری دلسوزانه در برخورد با زندانیان گزارش شده است . خسرو تهرانی در یادداشت هایش برای خاطرات احمد احمد نوشته است :

سرتیپ رضا زندی پور تا پیش از ریاست کمیته در سال 52 ، هیچگونه سابقه خشونتی ندارد ، وی عضو دفتر ویژه اطلاعات بود و از آنجا به کمیته مشترک آمد ، از آنجا که تیمسار حسین فردوست (قائم مقام ساواک و رئیس دفتر ویژه اطلاعات) معتقد بود فشارهای ساواک به ازدیاد مخالفان و دشمنان شاه کمک می کند ، سعی کرد با تحمیل زندی پور از این فشارها کاسته تعدیلی ایجاد کند .

زندی پور ترمز فشار در کمیته بود و هنگام بازدید وی از اتاق های بازجویی و زندان کمیته ، مأمورین وسایل و ابزار شکنجه را حتی المقدور از دید وی مخفی می کردند ، ترور او شرایط را از این نظر حاد کرد و دست بازجویان برای فشار و شکنجه بیشتر باز شد .

تابلوی نصف شده در موزه عبرت ، خاطرات احمد احمد ، 298




 © Copyright 2004 www.irandidban.com