تاريخ: ١٩/٠٢/١٣٨٦ تعداد بازديد صفحه: ٩٣٨
خاطرات عزت شاهی (32)

بهکوشش محسن کاظمی

منطقه آزاد چریک ها :

رئیس کل زندان قصر ، سرهنگ محرری (1) از جمله آدم های منضبط ، مقرراتی و تا حدودی خشک و خشن بود ، او اداره زندانیان سیاسی را به سرگرد پور کمیلیان سپرده بود که بر خلاف خودش آدمی منصف و خوش برخورد بود و خیلی با زندانیان می جوشید و خود را با آنان درگیر نمی کرد .

او از زندانیان خیلی فاصله نمی گرفت ، گاهی پیش می آمد که غذایش را با زندانیان می خورد ، معاون وی سروان تعزیه چی نیز آدم خوبی بود ، شکنجه در آنجا استثناء بود ، اگر هم کسی شکنجه می شد شکنجه اش خیلی اذیت نداشت ، به یمن وجود چنین رئیسی محیط زندان تقریباً محیط بازی بود .

مقامات زندان هنوز خیلی با ساواک قاطی نشده بودند ، استدلال آنها این بود که ما فقط از شما محافظت می کنیم و مأمور حفظ جان شما هستیم نه عقایدتان ، ما کاری به کار افکار ، اعتقادات و بینش شما نداریم ، کار ما محافظت از جان شما و حفظ نظم زندان است . اگر شما اشتباه کرده اید یا نکرده اید ، محکوم شده اید یا نشده اید ، به ما ربطی ندارد ، شما زندانی هستید و دوره زندان تان را می کشید و ما زندانبان هستیم و محافظ شما و زندان .

برخی از بچه ها بودند که با سوء استفاده از این وضعیت زندان ، تندروی می کردند و به زعم خودشان انقلابی ! بودند ، به نظر من این اشتباه است ، اگر کسی نتواند شرایط و محیط و دشمن خویش را بشناسد در رسیدن به راه و هدف خود اشتباه خواهد کرد .

این بچه ها هم نتوانسته بودند شرایط و محیط را درک بکنند ، شناخت صحیحی از دشمن نداشتند و قدرت پلیس را که در چنگال آن بودند دست کم گرفته بودند و ارزشی برای آن قائل نمی شدند .

به خاطر این نوع برخورد و طرز تفکر در پی نوعی خود مختاری در زندان بودند و معتقد بودند که زندان قصر منطقه آزاد شده چریک هاست ، و پلیس باید برای کوچک ترین کاری در آنجا با اینها مشورت کند ، در حقیقت آنها بر فضای زندان حاکم بودند نه پلیس !

در چنین فضایی روزی هفت _ هشت دفعه سرود می خواندند ، سرودهای دست جمعی علیه شاه ، سرودهای مذهبی و کمونیستی و ... هر گروهی برای خودش سرودی درست کرده بود و گروهی آن را می خواندند .

هر فرد سیاسی در یک اجتماع و کمون سیاسی وارد می شد و در ارتباط با آن کارهایش را به انجام می رساند و به تکالیفش عمل می کرد ، لذا در این دوره پلیس در اداره داخلی زندان نقشی نداشت .

اتاق ها کاملاً در اختیار کمون ها بود ، هر جمع و کمونی برای خودش سخنگویی داشت ، پلیس مستقیم با زندانیان تماس نمی گرفت ، بلکه نماینده و سخنگو را به زیر هشت صدا می کرد و مثلاً می گفت : فلانی و فلانی باید به دادرسی ارتش بروند ، یا به کمیته مشترک برگردند و ...

خب آنها هم این برنامه ها را طی مراسمی خاص به انجام می رساندند ، گاه مأمورین دادرسی یا کمیته که به دنبال زندانی آمده بودند دو ساعت منتظر می ماندند تا این آقایان سرود بخوانند و مراسم بدرقه را به جای آورند و کف بزنند و خداحافظی کنند .

از این رو رادیو بغداد در برنامه هایش می گفت زندان دانشگاه است ، افراد به آنجا می روند ، تعلیمات و آموزش هایی می بینند و با تجربه و آموخته ای سنگین تر به مبارزه برمی گردند ، کما این که افرادی با بینش و دانش کم به آنجا می آمدند ، اما بعد از دو سه سال که از آنجا خارج می شدند برای خود صاحب نظر و اندیشه بودند .

اکثر سرودهای سیاسی در زندان ساخته و سروده می شد ، بحث ها ، جلسات و کلاس های مختلف سیاسی _ اعتقادی در بارور شدن فکر افراد خیلی نقش داشت ، در آنجا و در این شرایط افراد بحث می کردند ، کتاب می خواندند ، جزوه می نوشتند ، تاریخچه و یادنامه و خاطره و .... می نوشتند ، به همین دلیل بود که در همان یکی دو سال اول که تعداد زیادی از اینها آزاد می شدند دوباره دنبال همین کارها و فعالیت های سیاسی می رفتند .

ساواک معتقد بود و می گفت که ما در بیرون با کلی هزینه به این گروه ها ضربه می زنیم و اعضای آنها را دستگیر و روانه زندان می کنیم ، آنگاه شهربانی به آنها فرصت می دهد که در زندان دوره ببینند و بعد وقتی بیرون می روند خوراک فکری دیگران و سایر حرکت ها می شوند ، لذا ساواک به شهربانی فشار می آورد که این وضع را خاتمه دهد و می گفت اگر تغییری در هدایت زندان صورت نگیرد آن را از دست شهربانی بگیرد .

این فضا قبل از سال 51 و تشکیل کمیته خیلی شدید بود ، و تضاد زیادی را بین شهربانی و ساواک پدید آورده بود ، این شرایط نیز خود یکی از دلایل تشکیل کمیته مشترک بود ، از اوایل سال 52 که کمیته مشترک منسجم تر شد هر چه می گذشت هماهنگی بین ساواک و شهربانی بیشتر می شد ، آرام آرام سایه محدودیت ها بر این منطقه آزاد شده چریک ها سایه می گسترد .

شهربانی بیست یا سی روز یک مرتبه به بازرسی از بندها و سلول ها می پرداخت ولی چیزی پیدا نمی کرد ، یعنی پیش از ورود آنها بچه ها متوجه می شدند و مدارک و وسایل خود را جاسازی می کردند ، گاهی وقت ها هم مقامات زندانی از یکی دو روز قبل خبر بازرسی را می دادند ، لذا زندانیان فرصت برای جاسازی و مخفی کردن اشیاء و مدارک مسئله دار خود را پیدا می کردند .

در سال 52 یک روز مأموران ساواک غیر مترقبه وارد بند شدند و سلول ها را بازرسی کردند ، زندانیان غافل از همه جا فرصت جابجایی مدارک خویش را نیافتند ، لذا ساواک مدارک ، اوراق ، دست نوشته ها ، جزوه ها و حتی کتاب هایی را که به صورت قاچاق وارد زندان شده بود یافتند .

محل های جاسازی مدارک مثل پشت قفسه ها و .... را کشف کردند ، کشف این اوراق مدرکی شد علیه شهربانی ، ساواک گفت : بفرما ! این همه مدرک ! ما هر یک از اینها را که به پنج یا ده سال محکوم شده اند به خاطر داشتن یک ورق از این مدارک دستگیر کرده ایم ، اما حالا ایشان در حالی که در دست شما هستند این همه مدارک در اختیارشان گذاشته اید .

از این به بعد شهربانی آرام آرام از اواخر خرداد 52 به زندانیان دوستانه هشدار داد که ما مأموریم و معذور ، ما مسئول هستیم که ضوابط را رعایت کنیم ، از شما می خواهیم که با ما همکاری کنید و به برخی مقررات گردن بگذارید و از بعضی کارهایتان دست بردارید یا از شدت آن بکاهید .

مثلاً به جای خواندن هشت بار سرود در روز دو بار بخوانید و آهسته هم بخوانید ، اگر برای کسی پنج دقیقه کف می زدید ، کمترش کنید ، یک دقیقه بزنید .... در این صورت روابط معمولی ما حفظ می شود و اگر به رویه گذشته عمل کنید ساواک بر شما مسلط می شود و همین فضا را هم از دست می دهید ، پلیس در صدد بود آرام آرام شرایط را به نفع خود تغییر دهد ، لذا یکی به نعل می زد یکی به میخ .

شهربانی به دنبال سلب امتیازاتی فراهم آمده برای زندانیان بود ، اما زندانیان هم پیشنهاد آنها را نپذیرفتند و گفتند ما اگر یک گام عقب نشینی کنیم باید تا آخرش برویم ، پس از همین ابتدا مقاومت می کنیم .

در اوایل تیر مأموران شهربانی از زندان شماره 4 قصر بازرسی کردند و مورد پرخاش زندانیان قرار می گیرند ، ساواک از این واقعه مطلع شد و پای گارد را وسط کشید ، با این حال یکی دو روز بعد ، پلیس به زندانیان خبر داد که کسی فردا صبح آزاد می شود اما شما این بار دندان روی جگر بگذارید ، کف نزنید و بدرقه اش نکنید ، گاردی ها به زندان آمده اند و پشت درهای زندان آماده هستند تا در صورت عکس العمل شما به بندها حمله کنند .

زندانیان هشدار پلیس را ندیده گرفتند و هنگام آزادی فرد مزبور ، کار خود را کردند ، کف زدند و مراسم بدرقه به جا آوردند ، ناگهان مأمورین پلیس به داخل زندان ریختند ، عده ای را زدند و زخمی کردند ، مقداری پول و وسایل مانند ساعت ، چراغ و غیره زندانیان را غارت کردند ، بچه ها هم به داخل حیاط رفتند و سنگر گرفتند و سنگ و پاره آجر پرت کردند و شاخه درخت ها را شکستند ، پلیس ها را زدند و حسابی درگیر شدند و از هر طرف سه چهار نفر زخمی شدند .

خلاصه این اتمام حجت بود و امتیازات زندانیان کاملاً محدود شد ، گویا رئیس زندان دو نفر از زندانیان سرشناس (مسعود رجوی و بیژن جزنی) را از زندان شماره 3 به زندان شماره 4 آورد تا آنها واسطه پلیس و زندانی ها شوند و آشتی برقرار شود در این مذاکرات مقرر شد که پلیس به زندانیان غرامت بپردازد و خساراتی را که به وجود آمده ترمیم و جبران کند .

از آنجا که رئیس زندان با این عمل از خود ضعف نشان داده بود و حاضر شده بود تا با زندانیان مذاکره کند ، مقامات مافوق با او برخورد کردند و او را به دادرسی ارتش بردند و دادگاهی اش کردند و یک درجه هم تنزلش دادند .

بعد به جای او نظامی دیگری را به نام منصور زمانی با درجه سرگردی به ریاست زندان سیاسی قصر گماردند ، او داماد سرتیپ کمانگر ، رئیس کل زندان ها بود ، زمانی برای کنترل اوضاع اعلام کرد که اینجا هتل نیست و مهمانی هم تمام شده است ، شما زندانی هستید و ما زندانبان ، هیچ رابطه دیگری بین ما و شما نیست ، باید مقررات زندان را رعایت کنید و گرنه چنین و چنان می کنم ، او خیلی جدی و خشن وارد کارزار شده بود ، زندانی ها هم از خود مقاومت نشان دادند و دست به اعتصاب ملاقات زدند . (2)

__________________________

1- سرهنگ (بعدها سرتیپ) محرری معاون اداره کل زندان ها و رئیس ندامتگاه مرکزی (زندان قصر) بود ، به دنبال گسترش فعالیت های ضد رژیم ، رئیس قبلی سازمان سیا به نام ریچارد هلمز به عنوان سفیر آمریکا در دی ماه 1351 وارد ایران شد و به تبع آن فضای سیاسی کشور نیز تغییر کرد . رژیم با خاطری آسوده تر به سرکوب گروهای مبارز سیاسی (برانداز) پرداخت و خشونت ، شکنجه و جنگ روانی را در زندان های سیاسی کشور تشدید کرد .

سرهنگ محرری در راستی همین سیاست ها به ریاست زندان قصر گمارده شد و تا آستانه پیروزی انقلاب اسلامی در همین مسند باقی ماند ، او مدیری قدرتمند ، منضبط ، خشن و در عین حال مطیع بی چون و چرای سیاست ها و دستورات رژیم بود و به همین سبب مورد اعتماد مقامات شهربانی بود .

محرری در روزهای آخر حاکمیت رژیم شاه ، هژیر یزدانی سرمایه دار معروف بهایی را از زندان فراری داد و به اتفاق او در 21 بهمن 1357 از ایران گریختند و به کاستاریکا در آمریکای مرکزی رفتند ، در آنجا با همکاری یهودی ها و سرمایه داران آمریکایی تشکیلات اقتصادی و تولیدی ایجاد کردند و سازماندهی بهائیت را در آمریکای لاتین و آمریکای جنوبی پی گرفته توسعه دادند .... بدیهی است چنین حرکت و اقدامی نمی تواند تصادفی ، بدون هماهنگی ، بدون اعتقاد و بی ارتباط محرری با بهائیت و صهیونیزم و شبکه اطلاعات سیا صورت گرفته باشد .

خاطرات جواد منصوری ، 146 ، 157 _ 158

2- عباس دوزدوزانی (1321 تبریز) در بیان خاطراتش از تغییر وضعیت مدیریت زندان قصر چنین می گوید : 5 تیر 1352 زندانیان بندهای زندان قصر (زندانیان سیاسی) با زندانبانان گلاویز شدند و با هر وسیله ای که می توانستند اعم از دمپایی و چوب و شن های کف محوطه زندان برای زدن استفاده کردند و غالب هم شدند ، علت این درگیری طلبکار بودند زندانیان سیاسی به خاطر فضای بازی بود که تا قبل از آن تاریخ وجود داشت .

بعد از این واقعه و کتک خوردن پلیس شاه خودش سرگرد زمانی را در رأس زندان گذاشت ، او افسری خبیث ، خشن ، بی حیا و بی ادب بود و هیچ شأنی را لحاظ نمی کرد و قصدش فقط کوبیدن بود که زندان را آرام کند و بعد از آن واقعه کف حیاط را آسفالت کردند ، ساعت خواب و بیداری معین نمودند ، شب شعر بند را منتفی کردند ، وضعیت آشپزخانه را بر هم زدند ، ملاقات ها را محدود کردند ....

واقعاً سیاست شان این بود که فشار بیاورند و استعدادها را بکشند تا کسی در زندان هوس سلحشوری و غیرت نکند و آوازه آن در بیرون هم بپیچد و تا هوسی برای مبارزین بیرون هم برای آمدن به زندان به وجود نیاید .

خاطرات عباس دوزدوزانی ، نوار شماره 10 ، 4 _ 7




 © Copyright 2004 www.irandidban.com