| تاريخ:
٢٦/٠٢/١٣٨٦ |
تعداد
بازديد صفحه: ١٠٠٦
|
خاطرات عزت شاهي(33)
|
به كوشش محسن كاظمي
|
|
از قرنطینه تا بندها :
در ایام اعتصاب بود که من به زندان قصر وارد شدم ، ابتدا مرا به قرنطینه بردند ، قرار بود 24 ساعت در آنجا باشم ، اما به خاطر وضعیت ملتهب زندان و اعتصاب و اغتشاش زندانیان ، تا ده روز در آنجا ماندم .
در این مدت حدود بیست نفر را جداگانه به آنجا آوردند که پرونده شان سبک بود و زودتر از من آنها را به بند فرستادند ، وقتی می پرسیدم چرا مرا به داخل بند نمی برید ؟ مأمور نگهبان می گفت : اینجا برایت بهتر است ، فکر نکن که اگر به بند بروی به تو خوش می گذرد و یا این که تو از دیگران عقب افتاده ای ، چرا که آلان در آنجا اعتصاب و درگیری و کتک کاری است ، بهتر است همین جا بمانی و راحت باشی .
می گفتم : اتفاقاً من در همین جو و شرایط می خواهم به بند بروم تا اگر برادرانم در آنجا مشکلی یا ناراحتی دارند من نیز در ناراحتی آنها شریک باشم ، ما که نیامدیم اینجا استراحت کنیم ، ما برای زندانی کشیدن آمده ایم ، به شما گفته باشم که من با آنها هستم و قبول شان دارم و هر چه آنها می گویند حرف من هم هست .
مدتی را که در قرنطینه بودم با افراد هروئینی و تریاکی و قاچاقچی و ... دم خود شدم ، آنجا نه پتو داشتیم و نه غذای مناسب ، لذا من هم از همان جا دست به اعتصاب زدم و با پلیس برخورد کردم و تقاضای غذای مناسب و پتو کردم .
خسرو گلسرخی که در زندان کمیته مدتی با من بود و همین طور دکتر رشیدیان و تعدادی دیگر از بچه های غیر مذهبی را به آنجا آوردند ، آنها به من گفتند که عزت ! تو هنوز دادگاه نرفته ای ، وضعت مشخص نیست ، یک بار هم که اعلام کرده اند تو در انفجار کشته شده ای ، پس هر بلایی که بخواهند سرت در می آورند ، وضعیت تو پیچیده و با ما فرق می کند ، بیا و از اول با آنها برخورد نکن چون به ضررت تمام می شود . گفتم : مگر بالاتر از سیاهی رنگی است ! در نهایت حکم اعدام به من می دهند که مسئله ای نیست و من به اعدام راضی هستم .
از گلسرخی خاطره خوش و دیگری در ذهن دارم ، او مدتی با من در زندان شماره 4 هم اتاق بود . وقتی می خواستند برای بازجویی دوباره یا چند باره او را به کمیته بازگردانند ، برای خداحافظی نزد من آمد ، از چشمانش پیدا بود که این خداحافظی آخر است .
معلوم بود که او با این چشمان باز به استقبال مرگ می رود ، حالت خاصی داشت ، پس از مقداری خوش و بش کردن ، خسرو کت و شلوارش را به من داد ... بغض گلویم را گرفت خیره نگاهش می کردم و او ساکت بود ، بعد از دستانش آن یادگاری را گرفتم ، که متأسفانه آن را برای تاریخ نگه نداشتم و با واسطه ای آن را به مستمند و تهیدستی در بیرون زندان سپردم .
حضور گلسرخی و دیگران در قرنطینه دو سه روز بیشتر طول نکشید که به داخل بند انتقال شان دادند ، اما من حدود ده روز در آنجا با وضع اسف باری به سر بردم ، بعد نمی دانم به خاطر اعتصاب و اعتراض یا به خاطر آرام گرفتن جو زندان آمدند و من را هم به زندان شماره 4 قصر انتقال دادند .
قبل از ورود به بند مرا به زیر هشت بردند ، در آنجا سروان ژیان پناه ، معاون زمانی سؤال کرد : تو را برای چه گرفته اند ؟ گفتم : نمی دانم ! دو تا اعلامیه داشتم شاید به خاطر آن مرا گرفته اند . گفت : فکر می کنی اگر دادگاه بروی چقدر به تو می دهند ؟ گفتم : از نظر من حکم تبرئه است ، من باید تبرئه شوم ، ولی با شواهدی که می بینم احتمالاً دو سال به من می دهند .
آنها اگر چنین ادعایی را باور می کردند موجب می شد که نسبت به من کمتر حساسیت نشان دهند ، پلیس اگر فردی را می شناخت معمولاً قدری بیشتر از دیگران او را کنترل و مواظبت می کرد ، لذا پلیس اگر به این مبنا می رسید که من بی سوادم ، کارگرم و به حساب آن روز چیزی حالی ام نیست ، کمتر حساسیت نشان می داد .
ژیان پناه هم در همان زیر هشت هشدار داد : مثل بچه آدم سرت را می اندازی پایین ، یکسره می روی داخل اتاق ، نه با کسی حرف می زنی و نه حرف کسی را گوش می دهی ، گفتم : باید ببینم جو داخل بند چگونه است ، ببینم آنها چه برخوردی می کنند ، به هر حال من باید با آنها زندگی کنم .
ژیان پناه گفت : خوب گوشهایت را باز کن ! اگر دست از پا خطا کنی می فرستمت انفرادی . بعد امضایی از من گرفتند که قوانین و مقررات زندان را رعایت کنم ، با این گفتگو و در همان جا به خود گفتم : گور بابای اینها ، بگذار به هر مبنایی هم که می خواهند برسند ، ما کار خودمان را می کنیم ، حالا چهار تا شلاق هم بخوریم طوری نمی شود ، در عوض بچه ها روحیه می گیرند .
قبل از من خسرو گلسرخی و چند نفری که وارد بند شده بودند به خاطر جو اختناق به وجود آمده مورد استقبال قرار نگرفتند ، آنها خبر حضور مرا در قرنطینه به سایر زندانیان داده بودند ، لذا بر خلاف جوی که آنجا درست شده بود و با وجود ممنوعیت مراسم استقبال ، وقتی که من وارد زندان شدم ، آنها در حیاط زندان دوباره صف کشیدند و کف زدند .
من لنگ لنگان از بین شان گذشتم و با یک یک شان مصافحه و روبوسی کردم ، از چپ ها رجبی ، آذرنیا ، حسن خلیلی ، رحمانی و جوهری و از مذهبی ها تعدادی از بچه های حزب ملل اسلامی و خوشدل را از قبل می شناختم ، بعد آمدم بر روی سکویی ایستادم و گفتم : عزت شاهی هستم ! با سازمان مجاهدین خلق فعالیت می کردم و در ارتباط با این سازمان دستگیر شده ام و در پرونده ام اتهام مورد قبول توزیع اعلامیه ، رساله و جزوه است و دیگر هیچ .
با این معرفی خط و ربط اعتقادی و سیاسی من مشخص شد و از آنجا که مرزبندی شدیدی میان زندانیان وجود داشت ، در روزهای بعد بچه های چپی از من فاصله گرفتند ، اما بچه های مذهبی مثل کاظم ذوالانوار و مصطفی جوان خوشدل دور و برم بودند و مرا در جریان وقایع یکی دو ماه اخیر گذاشتند و گفتند : در اینجا با همه صحبت نکن ، چند روزی استراحت کن تا کم کم اوضاع و احوال زندان دستت بیاید و چون هنوز دادگاه نرفته ای مواظب باش که بهانه به دست مأمورین ندهی ، سعی کن با هیچ کس خیلی قاطی نشوی .
کمون و ضد کمون :
زندان شماره 4 قصر دارای ساختمان با اتاقهای متعدد بود که زندانیان ( چه مذهبی و چه غیر مذهبی ) با هم و به صورت مختلط زندگی می کردند ، آنها برای خود کمون داشتند با حضور در یک زندان خیلی زود دریافتم افرادی که تحت عنوان زندانی سیاسی در اینجا هستند آزادی ابراز عقیده و فکر ندارند ، در برخورد نزدیک با مسائل دریافتم که محیطی خفقان آمیز در داخل زندان شکل گرفته است .
احساس اولیه ام این بود که یکسری مسائل و شرایط به زندانیان تحمیل شده است ، چون من با هر نوع تحمیل و اجباری مخالف بودم ، از همان اول شروع به بحث و صحبت کردم تا اطلاعات بیشتری به دست آورم .
زندانیان را گروه های سیاسی چپ و مذهبی تشکیل می دادند ، از چپی ها حزب توده ، چریک های فدایی خلق ، کار ، ستاره سرخ ، شفق سرخ و گروه سیروس نهاوندی و از مذهبی ها هیئت مؤتلفه ، حزب ملل اسلامی و مجاهدین خلق را به یاد دارم .
در سال 50 مجاهدین و فدایی ها در زندان قزل قلعه توافق کرده بودند که باید بکوشند چه در داخل و چه در بیرون زندان رهبری مبارزه با این دو گروه باشد ، یعنی این دو گروه خود را سمبل و لیدر انقلاب می دانستند و معتقد بودند هر کسی که می خواهد مبارزه کند باید مسیری را طی کند که به این دو گروه ختم شود ، در غیر این صورت نابود می شود ، بدین ترتیب مقرر شده بود تا برای جلوگیری از انحراف نیروها ، آنها تنها در فضایی قرار بگیرند که دیگر گروه های مبارز مجال رشد و جذب نیرو نداشته باشند .
قبل از سال 50 اتاق مذهبی ها از اتاق مارکسیست ها جدا بود ، آشپزخانه ، خوراک و غذایشان ، کارهای صنفی و مواضع سیاسی شان از هم جدا بود ، روابط انسانی داشتند ، با هم سلام و علیک می کردند ، حتی مهمانی می دادند ، به همدیگر تعارف هایی می کردند ، ولی مستقل بودند و چیزی به نام " کمون جمع " یا " کمون بزرگ " وجود نداشت .
چپی ها کمون های مختلفی متصف به گروه های خود داشتند ، عده ای طرفدار شوروی ، عده ای طرفدار چین و عده ای طرفدار کوبا و ... بودند ، خلاصه هر کس ساز خودش را می زد و با هم هماهنگی و همراهی نداشتند ، بچه های مذهبی هم اجتماع خودشان را داشتند .
بر اساس توافق مجاهدین با فدایی ها اجتماعات پراکنده جمع شد و در یک کمون واحد گرد هم آمدند ، لذا هر کس وارد زندان می شد اگر نماز می خواند باید رهبریت مجاهدین را می پذیرفت و جزء مجاهدین می شد ، اگر کسی نماز نمی خواند و مارکسیست بود جزء فدایی ها به حساب می آمد .
هیچ گروهی حق حیات و اظهار وجود نداشت ، در خصوص مسائل موجود در زندان چون انتخاب سخنگو و نماینده ، کارهای صنفی ، اتخاذ مواضع سیاسی و ... همه در عهده گروهی بود که او به آن متصف می شد .
اگر کسی خارج از این چارچوب حرف می زد و عمل می کرد فوری به او مارک پلیس ، ساواکی ، اپورتونیست و بریده می چسباندند ، بریده به این معنا بود که فرد حاضر نیست همه حرف ها و نظرهای تشکیلات را قبول کند .
صریح عنوان می کردند که هر کس جزء فدایی ها و مجاهدین نباشد انقلابی نیست و هر کس که جز این دو گروه فکر نکند اصلاً ضد انقلاب و خائن است ، برخی را هم که مطیع به هنگام تصمیمات تشکیلات نبودند و هر دم تصمیمی متفاوت و مبتنی بر منافع می گرفتند را فرصت طلب و اپورتونیست می خواندند .
بچه های متفرقه مذهبی که در زندان قصر بودند مانند قتله منصور (آنها که اعدام نشده بودند) و تعدادی بازاری و محکومین طویل المدت حزب ملل اسلامی که کلاً به حدود پانزده نفر می رسیدند از این شرایط احساس ناراحتی می کردند و به آنها فشار می آمد ، اما چون در اقلیت بودند کاری نمی توانستند از پیش ببرند .
اینها وارد کمون نشده بودند ، کلاً جدا بودند و بدون مراوده با دیگران زندگی می کردند ، از بچه های غیر مذهبی متفرق نیز که دل خوشی از کمون نداشتند و برای خود صاحب رأی و نظر بودند و جریان مارکسیستی حاکم بر زندان را قبول نداشتند ، برای خود چند کمون دو یا سه نفره درست کرده بودند ف که از طرف کمون بزرگ بایکوت شده بودند و کسی با آنها حرف نمی زد ، در هر حال جو غالب در دست مجاهدین و فداییان مارکسیست بود .
توده ای ها هم به عنوان با سابقه ترین تشکیلات سیاسی چپ به این نوع حرکت ها و جریان ها اعتراض نداشتند ، چون توان اعتراض نداشتند ، چرا که در آن موقع نیروی چندانی نداشتند ، در بیرون از زندان افرادشان را در سطح شهرستان ها پخش کرده بودند و در تهران نفرات کمی داشتند .
در زندان هم چون جو زندان در دست طرفداران مبارزه مسلحانه بود ، آنها در اقلیت بودند ، لذا اگر در مسئله ای هم می خواستند رأی گیری کند ، حد نصاب لازم را به دست نمی آوردند ، لذا راهی جز سکوت نداشتند ، می توان گفت این شرایط و جو در تمامی بندهای سیاسی زندان قصر حاکم بود .
زندانیان در آنجا طبقه بندی شده بودند : محکومیت به یک تا پنج سال ، پنج تا ده سال و ده سال به بالا که هر یک در زندانی جداگانه نگه داشته می شدند ، زندان شماره 4 هم برای زیر دادگاهی ها بود که هنوز محکوم نشده بودند و در انتظار روز محاکمه بودند .
اخبار و وقایع یا تصمیمات از طریق خانواده ها و در ملاقات ها بین زندانیان تبادل می شد ، در برخوردها و تماس ها کوتاه بین زندانیان بندهای مختلف ، مواضع و تصمیمات لازم رد و بدل می شد ، مثلاً حمام در بند پنج بود ، لذا تمام بندها مجبور بودند از داخل حیاط بند دو و سه به بند پنج بروند و حمام کنند .
در این آمد و رفت ها و نیز در زمانی که بچه ها در صف نوبت بودند به فرد مورد نظر خود ندا می دادند که فلان کار را بکن یا به دنبال این برنامه باش ، به هر روی ادامه این وضعیت علاوه بر فشارهای مأموران و مقامات زندان نوعی خفقان و دیکتاتوری در داخل زندان به وجود آورده بود .
سرگرد زمانی هم که بعد از ضعف رئیس قبلی زندان در مذاکره با زندانیان به ریاست زندان سیاسی قصر گمارده شده بود ، حاضر به هیچگونه نرمش و انعطاف نبود ، او مخالف سرسخت کمون واحد بود و برای شکستن وحدت آن تلاش می کرد و معتقد بود که زندانی سیاسی باید قائم به خودش باشد نه به گروه ف اگر هم کسی از کمون و کمون گرایی حرف می زد می بردند و می زدندش .
زمانی می گفت : من اصلاً جمع را قبول ندارم ، هر کس باید خودش باشد و حرف خودش را بزند ، او بر این نظر خود قاطع بود و تمام برنامه اش این بود که روحیه جمعی و تشکلی را از بین ببرد که تا اندازه ای هم موفق شد .
او برای پیشبرد اهداف خویش و تأمین برنامه هایش از پشتیبانی پدر زنش ، سرتیپ کمانگر (رئیس کل زندانی های ایران) برخوردار بود و اکیپی از یارانش مانند سروان ژیان پناه ، سروان نعمتی و سروان صارمی را به زندان آورد و تعدادی از پاسبان ها را هم عوض کرد .
زمانی و کمانگر هر دو اهل کردستان بودند ، لذا مأمورین جدیدالورود هم بیشتر کرد بودند ، زمانی توانسته بود در آنجا جنگ شیعه و سنی راه بیندازد ، به پاسبان های سنی مذهب گفته بود که اینها شیعه هایی هستند که با کمونیست ها محشور شده اند و این دو می خواهند به همراه هم با سنی ها مخالفت کنند ، خلاصه تعدادی از پاسبان ها را علیه زندانیان تحریک و کینه ای کرده بود .
البته زندانیان هم که به خاطر حمله پلیس و محدود شدن آزادی هایشان در زندان از سرگرد زمانی دل پری داشتند ، دق و دلی آن را سر پاسبان ها در می آوردند ، پاسبان های داخل بند را بایکوت کرده بودند و آنها را عامل دشمن می دانستند و با آنها سلام و علیک هم نمی کردند .
پاسبان از صبح تا شب داخل بند بود و حوصله اش سر می رفت ، کسی نبود که با او حرفی بزند ، اصلاً نگاهش هم نمی کردند و گاهی کینه توزانه تر هم برخورد می کردند ، مثلاً وقتی از جلویش رد می شدند تف می انداختند ، متأسفانه در زندان تقوا نبود ، لذا اگر کسی هم از سر عاطفه و احساس با پاسبانی سلام و علیک می کرد فوری مارک سازش کار و پلیس به او می زدند .
اگر تعدادی هم بودند که نمی خواستند سنت کمون و جمع را رعایت کنند از ترس بایکوت و متهم شدن به همکاری با پلیس نمی توانستند مطابق احساس و رأی خود عمل کنند ، طبیعی بود که پاسبان ها هم دل خوشی از زندانیان نداشتند و نظریات زمانی برایشان اعتبار می یافت .
عملکرد زمانی به گونه ای بود که سیستم او را یک پلیس به تمام معنا می دانست ، پلیسی وظیفه شناس و سربازی خدمت گزار ، این که وی برای این کارها در خارج دوره دیده بود من بی اطلاعم ، ولی می دیدم کته استعدادش را داشت و بر اساس معیارهای رژیم خیلی جدی و موفق بود . وی برای شکستن روحیه جمعی و از بین بردن کار تشکیلاتی در زندان به انحای مختلف به تخریب روحی و روانی زندانیان دست می زد و سعی در تحقیر و کوچک کردن آنها داشت .
به عنوان مثال اگر برای وصله لباس نیاز به نخ قرقره داشتیم باید چند بار درخواست می کردیم تا به تقاضایمان ترتیب اثر بدهند آن هم به این شکل که باید از فروشگاهی به میزان مورد نیاز می گرفتیم تا اضافه ای از آن داخل بند نماند ، بهانه شان این بود که شما با این نخ طناب می بافید و بعد از آن برای بالا رفتن از دیوار استفاده می کنید ! مشخص بود که این دروغی بیش نیست ، فقط راه خوبی بود برای اذیت و آزار و خرد کردن روحیه ها .
وقتی زمانی مدیریت زندان سیاسی را به عهده گرفت ، کلیه وسایل ورزشی (دمبل ، هالتر ، توپ و ...) و نیز هر کتابی را جمع کرد ، اعتصاب ملاقات هم که شکست خورده بود و حقوق و امتیازات از بین رفته بود ، لذا برای رسیدن به یک یک اینها باید همه چند مرتبه درخواست کتبی می دادند تا مثلاً زمانی اجازه دهد فلان وسیله ورزشی را فروشگاه زندان بیاورد .
او حتی اجازه نمی داد که خانواده ها برای تأمین آن اقدام کنند ، در صورت توافق فقط باید فروشگاه اقدام می کرد و آن کالا یا وسیله را به چند برابر قیمت می فروخت ، منطق حاکم هم این بود : " می خواهی بخر ، نمی خواهی نخر ! " کتاب های فروشگاه عمدتاً رمان و آموزش و زبان بود و حق انتخاب را از تو گرفته شده بود .
با این تفاصیل ، گروه های مسلط به واسطه ایجاد کمون واحد و مطلق دانستن نظریات خود و نیز تیم جدید پلیس زندان به رهبری سرگرد زمانی ، با آن دیدگاه های ضد کمونی خود در به وجود آوردن جو اختناق و خفقان نقش داشتند .
وقتی که من وارد قصر شدم تعداد زندانیان سیاسی به 300 تا 350 نفر می رسید که به تدریج در حال افزایش بود و دیگر زندان شماره 3 و 4 گنجایش زندانیان بیشتر را نداشت ، اتاق ها کیپ تا کیپ مملو از زندانی بود و همه به صورت کتابی می خوابیدند ، گاهی در راهروها هم جا نبود و تخت های سه طبقه در آنجا گذاشته بودند و بچه ها در شب تو پتی می خوابیدند .
این تنگناها و فشارها موجب شد تا زندان شماره 1 را که مخصوص زندانیان عادی بود تخلیه کرده زندانیان سیاسی را به آنجا منتقل کنند .ابتدا در آذر 52 زندان شماره 3 را به آنجا منتقل کردند ، در حالی که هنوز دو بند از آن در اختیار زندانیان عادی بود .
تا پایان سال زندانیان سیاسی زندان شماره 4 را هم به زندان شماره 1 بردند ، این زندان دارای حیاطی سه گوش و چند بند بود که هر بند نیز حیاطی جداگانه داشت ، مجموعاً این زندان گنجایش هزار تا 1200 نفر را داشت که در سال 53 آن هم پر و تکمیل شد .
در سال 53 همه با هم و از همه گروه ها قاطی بودند و از شدت خفقان ناشی از حاکمیت سرگرد زمانی هم کاسته شده بود ، امتیازهایی به زندانیان داده شده بود ، اما همچنان گفته می شد که اسم از کمون نیاورید ، با هم زندگی کنید ولی نه تحت عنوان کمون و جمع .
البته پلیس به صورت غیر مستقیم با این جمع گرایی مقابله می کرد ، اگر در گذشته پولی به صورت اسکناس از طریق ملاقات و خانواده ها می دادند دیگر به صورت سکه و پول خرد پرداخت می کردند ، هدف شان این بود که به این طریق پول در زندان جمع نشود ، قبلاً پولی جمع شده بود و در اختیار یکی دو نفری قرار گرفته بود که می خواستند فرار کنند ، می گفتند مقررات زندان اجازه نمی دهد که شما پول جمع کنید ، گاهی بهانه می آوردند که بعضی ها به عکس شاه روی اسکناس توهین می کنند ...
برنامه و هدف نظام پلیسی زندان آن بود که افراد قائم به خویش باشند ، خودشان باشند و از فروشگاه مایحتاج شان را تهیه کنند ، می گفتند هر کسی باید فقط برای خود خرید بکند ، با این حال بچه ها هم کار خود را می کردند ، مثلاً هر یک می رفتند نیم کیلو شکر می خریدند و می آوردند و آن را در کیسه ای به روی هم می ریختند و بعد مصرف می کردند .
محدودیت هایی که نسبت به امکانات رفاهی داشتیم مثل نداشتن یخچال ، پنکه و ... به همت بچه ها به مرور رفع می شد ، گر چه زحمت و هزینه زیادی برای زندانیان داشت ، اگر آبگرمکن و توالتی هم خراب می شد باید خودمان تعمیر می کردیم ، گاهی پول این وسایل از بیرون تهیه می شد .
 |