| تاريخ:
٣٠/٠٢/١٣٨٦ |
تعداد
بازديد صفحه: ١٠٩٩
|
خاطرات عزت شاهي(34)
|
به كوشش محسن كاظمي
|
|
اعتصاب ملاقات :
وقتی در قرنطینه بودم ، آدرس خانواده ام را که پرسیدند ، گفتم : آدرسی از آنها ندارم ، باید چنین می گفتم چرا که ادعا کرده بودم سال ها فراری بوده ام و با کسی و یا قوم و خویشی ارتباط نداشته ام .
قصد داشتم وقتی وارد بند شدم از طریق خانواده زندانیان خانواده ام را در جریان بگذارم ، تا به ملاقاتم بیایند و یا خبری بگیرند ، اما وقتی به زندان شماره 4 قصر انتقام دادند ، دیدم زندانیان پس از آن حمله پلیس در اعتصاب ملاقات به سر می برند و حاضر نیستند به ملاقات بروند .
تازه این زندان (بندها ) در طبقه بندی موجود ، اختصاص به کسانی داشت که زیر دادگاهی بودند و هنوز محکوم نشده بودند و نیاز داشتند که خانواده هایشان را ببینند تا در تعیین وکیل تعیینی و اقدامات دیگر به ایشان کمک کنند .
مجاهدین و فدایی ها اعلام کرده بودند که اعتصاب ملاقات دائمی است و تا تحقق خواسته هایشان به این اعتصاب ادامه می دهیم ، حالا خواسته هایشان کفش فوتبال ، دمبل ، چراغ نفتی و .... بود که بر اثر آن برخورد و هجوم پلیس از بین رفته یا محدود شده بود ، خب سران گروه ها اول خیلی محکم وارد شدند و اعتقادی به التماس و خواهش برای بازگرداندن اوضاع به شرایط قبلی نداشتند ، لذا می خواستند از طریق فشار ، اعتصاب و ... به اهداف شان برسند .
ادامه این وضع برای برخی ممکن نبود ، در چنین شرایطی به سراغ سران مذهبی مجاهدین : کاظم ذوالانوار ، مصطفی خوشدل ، دادی زاده و حسن مهرابی (1)رفتم و گفتم : ببینید ! من اگر تا دو سال هم ملاقات نروم مهم نیست ، چرا که ده دوازده سال است که از خانه و خانواده ام دورم ، نه زنی ، نه بچه ای ، هیچ کس چشم انتظارم نیست ، پدر پیری دارم که سالهاست دیگر قیدم را زده ، اما بقیه مثل من نیستند ، زن دارند ، بچه دارند ، نگران خانواده ، نگران پدر و مادرشان هستند ، بعضی گرفتاری دارند ، شما تا به کجا و تا به کی می خواهید به این وضع ادامه بدهید ؟ و جو را همین جوری نگه دارید ؟ ده روز ؟ پانزده روز ؟ یک ماه ؟ ... تا کی ؟!
دو گروه مسلط تهدید کرده بودند که هر کس به ملاقات برود از کمون بیرونش می کنند ، من به این سران مذهبی مجاهدین گفتم : متقاضیان ملاقات اگر یک نفر ، دو نفر باشند حتماً از ترسشان به ملاقات نمی روند ، ولی اگر تعدادشان به بیست یا پنجاه نفر برسد دیگر معلوم نیست که بتوانید آنها را کنترل کنید .
گفتند : ما نمی توانیم آزادی بدهیم ، چون اگر یکی برود ، بقیه هم می روند ، ایشان الان در رودربایستی هستند ، اگر همه بروند اعتصاب می شکند و علی می ماند و حوضش . گفتم : حالا که خودتان شرایط را می فهمید پس چرا راه بهتری را پیش نمی گیرید ، شاید بچه ها ده روز ، بیست روز ، یک ماه مقاومت کنند ، ولی بالاخره خسته می شوند ، تعدادشان زیاد می شود ، آنگاه آنها شما را بایکوت خوهند کرد ، چرا که اکثریت با آنهاست و شما در اقلیت قرار می گیرید و بعد کمون تجزیه می شود ، گفتند : نه ! ما نمی پذیریم و این کار را نمی کنیم .
یکی دو نفر حاضر شدند و به ملاقاتی رفتند ، اتفاقاً طبق معمول میوه شان را هم داخل زندان آوردند که اعتصابیون نخوردند ، گفتند : خودتان تنها بخورید ، شما خلاف برنامه و تصمیمات کمون عمل کردید ، پس تنها باشید .
اما بعد از چند روز دیدیم که حدود بیست نفر حاضر شده اند که به ملاقات بروند ، لیستی هم تهیه کرده بودند که هر کس می خواهد بیاید به ما بپیوندد ، تهدید کرده بودند که اگر ما را از کمون بیرون کنید ، ما خودمان کمون مجزا تشکیل می دهیم .
این همان پیش بینی من بود که به سران هشدارش را داده بودم ، پلیس هم در پی همین بود و می خواست وحدت آنها را بشکند و آن کمون بزرگ و واحد را تجزیه کند ، حتی حاضر بود به این تعداد اتاق مجزا و امکانات بدهد به شرط آن که از تصمیمات کمون واحد سرپیجی کنند ، ولی بچه ها آن قدر ظرفیت داشتند که خام نشوند ، اما وانمود کردند که می خواهند به ملاقات بروند .
رهبران دو گروه مسلط به دست و پا افتادند ، از طرفی می دیدند که پلیس حاضر نیست امتیازی به آنها بدهد و از طرفی هم بچه ها بریده اند و می خواهند اعتصاب را بشکنند ، بنابراین در صدد آمدند تا قضیه را آبرومندانته جمع کنند .
لذا متوسل به عبدالعلی بازرگان ، پسر مهندس بازرگان شدند و گفتند : از آنجا که تو موقعیت مناسبی داری و سرشناس هستی برو با پلیس مذاکره کن و به آنها بگو که امتیاز مختصری به ما بدهند تا اعتصاب را بشکنیم .
او هم پذیرفت و رفت ، پلیس که می دانست زندانیان توان ادامه مقاومت را ندارند به بازرگان گفت : که به تو چه مربوط است ؟! تو فقط می توانی راجع به خودت حرف بزنی ! هر کس دلش بخواهد به ملاقات می رود و هر کس هم نخواهد نمی رود .
سرگرد زمانی هم آمد داخل حیاط سخنرانی کرد و گفت : ملاقات حق شما است و این شما هستید که باید ملاقات بخواهید نه این که ما بخواهیم به شما ملاقات بدهیم ، شما که این قدر عاطفه ندارید و به پدر و مادر خود رحم نمی کنید ، چگونه می خواهید به ملت رحم کنید . پدر و مادر شما توی این گرما و سرما می آیند و از صبح تا ظهر پشت در می نشینند آن وقت به خاطر بی عاطفگی شما دست خالی بر می گردند و می روند .
وای به حال این مردم که شما می خواهید مملکت شان را اداره کنید ، با این حال هر کس بخواهد به ملاقات برود ، بیاید و اسمش را به لیست اضافه کند ، تا خودم به خانواده اش تلفن کنم که برای ملاقات بیایند .از شما می خواهم که قائم به ذات خودتان باشید ، چرا که من کار جمعی را قبول ندارم و اگر این اعتصاب یک سال هم طول بکشد من کوتاه نخواهم آمد .
صحبت های سرگرد زمانی تأثیر خودش را گذاشت و عده ای دیگر هم به متقاضیان ملاقات پیوستند ، سران دو گروه دیدند که دارند قافیه را می بازند ، و ظرف دو سه روز آینده عملاً اعتصاب شکست خواهد خورد . لذا دوباره دست به دامن عبدالعلی بازرگان شدند و برای بار دوم او را به وساطت فرستادند .
بازرگان به ژیان پناه گفت : می خواهم جناب سرگرد زمانی را ببینم ، او گفته بود : شما نمی توانید او را ببینید ، اینجا کارها بر اساس سلسله مراتب است ، تو اگر کاری داری اول باید به من بگویی ، اگر صلاح بود من به جناب سرگرد خواهم گفت وگرنه خودم جواب گویت هستم .
بالاخره بازرگان مجبور شده بود که خواسته سران را به ژیان پناه بگوید ، او هم جواب داده بود که ما نمی توانیم هیچ امتیازی به شما بدهیم ، هیچ قولی هم به شما نمی دهیم ، اما اگر اعتصاب را بشکنید و به ملاقات بروید ما هم به مقامات بالا گزارش می دهیم که ایشان ساکت شدند ، تنبیه شدند ، نادان بودند و چه و چه ... که بعد دستمان باز شود و به تدریج امکاناتی در اختیارتان بگذاریم ، ولی تا وقتی که جو اینگونه باشد ، هیچ امتیازی به شما نمی دهیم .
این مسئله ، مقاومت آنها را شکست و موجب شد که بالاجبار اعلام کنند که فردا به ملاقات می رویم ، البته توجیه کردند که ما مطلع شدیم توطئه ای در کار است و می خواهند وحدت بچه ها را بشکنند و عده ای هم قبول کرده بودند که به ملاقات بروند ، در نتیجه ما شروع به مذاکره کردیم ، پلیس هم پذیرفت و قول داد که در صورت شکستن اعتصاب به تدریج امتیازات را به ما باز می گرداند ، این مطالب توجیهی و سرپوشی برای شکست آنها بود .
خلاصه اعتصاب شکست و روزهای بعد عده ای به ملاقات رفتند و ما هیچ امتیازی نگرفتیم ، فقط در این وسط چند نفری بایکوت و قربانی شدند ، که چه : شما می خواستید از روز اول اعتصاب شکست بخورد ، لذا با پلیس همکاری کردید و به ملاقات رفتید و ....
در ملاقات ها پاسبان ها خیلی مراقب بودند و دقت می کردند که حرف و جنس مسئله داری رد و بدل نشود ، کما این که در یکی از ملاقات ها پاسبانی پرسش من از برادرم را در خصوص کتاب هایی که در پشت بام نگهداری می کردیم گزارش داده بود ، (2) به هر روی شرایط سخت و دشواری در آنجا فراهم آمده بود .
طرح ترور زمانی و ژیان پناه :
مشاهده چنین اوضاع و احوالی ما را بر آن داشت که به فکر حل مسئله بیافتیم ، بعد از مشورتی که در زندان با برخی دوستان صورت دادم به این نتیجه رسیدیم که دو مهره اصلی گرداننده زندان ، یعنی سرگرد زمانی (3)و سروان ژیان پناه (4)را که جو خفقان آنجا را تشدید می کردند ، باید از بین بروند .
باید به طریقی این نظر را به بچه های سازمان در بیرون می رساندم ، چک کردم ببینیم چه کسی به زودی از زندان آزاد خواهد شد ، علی محمد آقا قرار بود مهر و آبان آزاد شود ، نظر از میان برداشتن زمانی و ژیان پناه را در کاغذی نوشته و به او دادم تا او از طریق خواهر امیر نانلکی (حمیده) به بچه های سازمان برساند . (5) اما الان به خاطر ندارم که چرا این کار از طریق او ممکن نشد ؟! (6)
نفر بعدی که آزاد می شد حسن حسین زاده (7) بود ، او دو سه باز زندان آمده و خیلی اذیت شده بود ، قرار شد که او چند پیغام برای من به بیرون ببرد که یکی همین پیغام ترور و دیگری پیغامی برای حسین جنتی بود .
پیغام اول را از طریق محمد کچویی به برادرم (8)می رساند ، ما ( من و مراد نانکلی ) نعمت و حمیده را در روز ملاقات به هم شناسانده بودیم ، لذا برادرم پس از گرفتن نامه ان را در محل قرار به حمیده می رساند ، گویا حسین زاده پیغام دیگر را هم به اسدالله لاجوردی داده بود .
او قبل از این که راضی شود که پیغام ها را ببرد گفت : عزت ! من حرفی ندارم ، اما همین الان گفته باشم که ظرف من پر است ، سه چهار بار زندان آمده و تا سر حد مرگ شکنجه شده ام ، دیگر شکنجه برایم قابل تحمل نیست ، بدان که اگر مرا گرفتند طبیعی است که خودبخود چیزی نخواهم گفت ، ولی اگر کار به شلاق و شکنجه کشیده شد خیلی مطمئن نیستم که بتوانم مقاومت کنم ، حال خود دانی ، می خواهی پیغام هایت را بده یا نده !
شرط حسین زاده را سبک و سنگین کردم ، دیدم در هر حال مرا زنده نخواهد گذاشت ، ولی حداقل باید کاری بکنیم تا حسین جنتی لطمه ای نخورد و به کارش ادامه دهد ، و یا در صورت دستگیری تکلیف خود را بداند .
اصرار من برای رساندن پیغام به او به خاطر آن بود که صادق کاتوزیان دو سه شب قبل از من دستگیر شده به روابط و فعالیت های من با حسین جنتی اعتراف کرده بود ، پس باید او را متوجه خطر می کردم ، به حسین زاده گفتم در بیرون پیغام مرا بر روی کاغذی بنویس و به لاجوردی بده ، پیغام این بود : " هر چه بین من و شما و با کاتوزیان بود لو رفته است ، احیاناً اگر دستگیر شدی بی خودی و بی جهت مقاومت نکن ."
حسین زاده پیغام ها را به صاحبانش رساند اما بعدها این قضایا لو رفت و دردسرهای زیادی پدید آورد . (9)
_______________________________
1- حسن مهرابی اهل کرمان دایی حسین مشارزاده از اعضای عملیاتی سازمان که در انفجاری یک دستش از مچ قطع شده بود و از اعضای دفتر سیاسی سازمان مجاهدین در سال 1364 ، پس از پیروزی انقلاب در پس بسیاری از نوشتجات سیاسی و ایدئولوژیک مجاهدین ذهن تاکتیکی او قرار داشت ، و بعدها علیه مسعود رجوی موضع گرفت ، او حاضر به پذیرش دومین مرحله از به اصطلاح انقلاب ایدئولوژیک ( مسئله طلاق های اجباری و عمومی) داخلی سازمان در سال 1369 نشد و به انتقاد از این جریان پرداخت ، لذا او را در قرارگاه اشرف در عراق به دشت تحت فشار و مشکلات گوناگون قرار دادند ، سال ها بعد او توانست به پاریس برگردد و به زندگی عادی خود روی آورد و مجبور شد سکوت پیشه کند و دیگر هرگز درباره آنچته که دید و می دانست سخنی نگفت !
2-بنگرید به سند شماره 17
3- منصور زمانی فرزند حبیب الله رئیس زندان سیاسی قصر در سال های 1352 تا 1357 بود که به خاطر خوش خدمتی در این سمت یک سال زودتر درجه تشویقی گرفت و به سرهنگی رسید ، او با پیروزی انقلاب دستگیر و محاکمه شد و در 14 اسفند در میدان تیر زندان قصر تیرباران گردید . جواد منصوری در خاطراتش درباره سرهنگ زمانی نوشته است :
رئیس زندان سیاسی قصر سرهنگ زمانی از دوستان و اقوام محرری بود ، او نیز مانند محرری ضد اسلام بود ، در موارد متعددی اهانت ها و مطالب زشتی نسبت به امور شرعی و اسلامی اظهار می کرد ، هر دو نفر کرد و سنی ولی در واقع لامذهب بودند . سرهنگ زمانی بسیار خشن ، قاطع و به تمام عنا خونخوار و در عین حال منضبط و مدیری قوی بود ، او بسیار به رژیم شاه وفادار و متعصب بود و در عین حال از استعداد خوبی برخوردار بود و آموزش های مناسبی برای مأموریت خود دیده بود .
سرهنگ زمانی در فاصله سال های 52 تا 55 ریاست زندان سیاسی قصر را به عهده داشت و در این مدت از هیچ گونه اذیت ، آزار ، شکنجه ، اهانت و ایجاد تضییقات خودداری نمی کرد ، او یک سال قبل از پیروزی انقلاب برای گذراندن دوره جدید و ارتقاء به درجه سرتیپی از زندان قصر رفت و به جای او سرگرد یحیایی داماد محرری به ریاست زندان سیاسی منصوب شد ، در واقع تعویض او هم زمان با قضایای حقوق بشر بود و می خواستند زمانی را مقصر جنایت ها در زندان معرفی کنند . ( کیهان ، ش 10653 ، خاطرات جواد منصوری ، 158)
4- قاسم ژیان پناه فرزند حمزه علی متولد 1323 شهر ری بود که در دادگاه انقلاب مفسد فی الارض و محارب با خدا شناخته شد و در 20 اسفند 1357 اعدام گردید ، علی پاینده در حاشیه خاطرات صفرخان درباره ژیان پناه گفته است :
قاسم ژیان پناه عنصر خیلی نامطلوب و نادرست ساکن خیابان جمال الحق نزدیک راه آهن بود ، قبل از سال 40 در محیط جنوب شهر بزرگ شد و به قاسم سیاه معروف بود ، او بعدها به دانشکده افسری رفت ، پدرش باج بگیر و مادرش اغلب کارهای نادرستی می کرد ، خودش هم عنصر شروری بود ، در کل خانواده بدنامی داشت .
جواد منصوری نیز درباره این شخصیت در خاطراتش نوشته است :
یکی از افسران به نام ژیان پناه که با درجه سروانی معاون زمانی بود ، ضمن اجرای دستورات مافوق و تداوم آنها در غیاب رئیس برای نشان دادن وفاداری و خوش خدمتی در مواردی واقعاً کاسه داغ تر از آش می شد و چندین مرتبه برخی افراد را تا سر حد مرگ شکنجه داد ، او در جریان شکنجه مرحوم حجت الاسلام غفاری به تصور این که ایشان مانند جوانان تحمل دارند و یا این که نظر او را می پذیرد به شکنجه وی پرداخت ، در نتیجه ایشان دچار سکته قلبی گردید و شهید شد .
ژیان پناه اواسط اسفند 57 دستگیر و در اواخر همان سال محاکمه و به اعدام محکوم شد ، او در جریان محاکمه بسیار ضعیف النفس و بدون حداقل روحیه بود و دائماً گریه می کرد و می لرزید ، پس از صدور حکم اعدام به رئیس دادگاه گفت : یک تقاضا دارم و آن این است که چون در راهپیمایی ها و فعالیت های مردم و در جریان انقلاب نبوده ام ، لذا می خواهم در آخرین لحظات عمرم وظیفه خود را انجام دهم .
او شروع به دادن شعارهای انقلابی و الله اکبر ، خمینی رهبر کرد و چند دور اتاق دادگاه را دور زد و شعار داد ! صحنه جالب و احساساتی شدیدی را ایجاد کرد ، شاید به تصور این که دادگاه و تعدادی از زندانیان سابق را که حضور داشتند و علیه او شکایت کرده بودند تحت تأثیر قرار دهد تا تغییری در حکمش داده شود ، شاید هم واقعاً تنبیه شده و توبه کرده بود و به این ترتیب خواست مراتب انزجار خود را از گذشته نشان دهد ، الله اعلم .
( خاطرات صفر خان ، 335 و 336 ، خاطرات جواد منصوری 159 ، اطلاعات ش 15805 )
5- بنگرید به اسناد شماره های 29 ، 30 و 32
6- علی محمد آقا فرزند عباس به سال 1320 در تهران به دنیا آمد ، او طی تحصیل در دبیرستان به فعالیت سیاسی و همکاری با اعضای گروه حزب الله پرداخت و در برنامه های این گروه در مسجد شیخ علی شرکت می کرد ، او پس از اخذ دیپلم به سربازی در سپاهی ترویج آبادانی و مسکن رفت و در همین دوره به تاریخ بهمن 1351 با فراخوانی به رکن دو ارتش به کمیته مشترک ضد خرابکاری برده شد ، او در دادگاه به هشت ماه حبس تأدیبی محکوم شد و در آبان 1352 آزاد گردید ، اما یک بار دیگر به خاطر مدارکی که در منزل پسر خاله اش به دست آمد در سال 1353 دستگیر شد ، وی به دلیل تکرار جرم به یازده سال زندان محکوم شد و تا آبان 1357 در زندان به سر برد ، او طی گفتگویی در خصوص انتقال پیغام عزت شاهی مبنی بر ترور زمانی و ژیان پناه گفت :
در 5 تیر 1352 سرهنگ زمانی آن حادثه حمله گارد به زندان قصر را به وجود آورد و گفت : کشتی بان را سیاست دگر آمد ، او تیم جدیدی برای اداره زندان آورد از آن جچمله است سروان ژیان پناه ، آنها بساط راحتی زندان قصر را برچیدند ، در این شرایط بود که تصمیم گرفته شد این دو نفر ( زمانی و ژیان پناه ) ترور شوند .
عزت دستور آن را در اختیار من گذاشت تا در بیرون از طریق خواهر نانلکی (حمیده) به محسن فاضل از هم تیمی های خود عزت برسانم ، هماهنگی های لازم هم شد و حمیده را وقتی به ملاقات برادرش آمده بود به من نشان دادند ، خود مراد هم آدرس خانه اش را به من داد ، من قرار بود هفته اول آبان آزاد شوم و پس از آزادی در ظرف یک هفته با محسن فاضل که به اسم مستعار علی بود در منزل مراد نانلکی ارتباط بگیرم .
اما هنگام آزادی اتفاقی افتاد ، از آنجا که من حین سربازی دستگیر شده بودم ، مرا به زندان جمشیدیه بردند و از هفتم تا پانزدهم آبان مرا در آنجا نگه داشتند ، بعد از این که آزاد شدم در هفته اول پس از آن به منزل نانلکی رفتم از حمیده پرسیدم : قضیه چه شد ؟
او گفت : علی (محسن فاضل) وقتی دید که شما را از زندان آزاد نکردند به اوضاع مشکوک شد ، حمید حدس زد که قضایا لو رفته باشد و از آن موقع که تو دیر کردی دیگر علی به اینجا نیامد . وضعیت زندان و بچه ها طوری نبود که برای این کار فقط به رساندن پیغام از طریق من اکتفا کرده باشند ، حتماً آنها از طریق و نفرات دیگری هم عمل کرده اند که من از آن بی خبرم . ( مصاحبه با علی محمد آقا ، 16/11/1383 )
7- حسن حسین زاده فرزند محمد مهدی به سال 1331 در تهران به دنیا آمد ، در رشته ریاضی دیپلم گرفت و فعالیت های مذهبی و سیاسی وی با حضور در هیئت انصار الحسین و هیئت خمسه طیبه و مکتب القرآن شکل و انسجام گرفت ، او در چهارده سالگی (سال 1345) هنگامی که در مغازه بلور فروشی کار می کرد به پخش اعلامیه و شرکت در تظاهرات مبادرت کرد و در سال 1346 به همراه گروهی ده نفره به اتهام پخش اعلامیه دستگیر شد و مدت سه ماه در زندان به سر برد ، پس از آزادی به فعالیت هایش ادامه داد ، لذا مجدداً در سال 1347 به اتهام پخش کتب ممنوعه ، رساله و عکس حضرت امام و دیوار نویسی دستگیر و محاکمه شد و به یک سال زندان محکوم گردید .
او برای بار سوم در اسفند 1349 به دلیل عضویت در حزب ملت ایران دستگیر و به سه سال و یک ماه زندان محکوم شد ، او در این دوره از زندان به شدت و به سختی شکنجه شد و بیمار گردید به طوری که قادر به هیچگونه فعالیتی نبود ، حسین زاده هنگام آزادی از زندان در فروردین 1353 پیغام هایی از زندانیان مختلف به خصوص عزت شاهی به بیرون برد که در اثر آن مجدداً در بهمن 1353 دستگیر و در دادگاه به پانزده سال حبس جنایی درجه دو محکوم گردید .
او در این دوره از زندان به خاطر تغییر ایدئولوژی در سازمان مجاهدین خلق از آن سازمان سرخورده شد ، سرانجام وی در آذر 57 از زندان آزاد گردید ، او بعد از رهایی از زندان چند سال بدون فعالیت سیاسی بود ، اما پس از شهادت محمد کچویی (شوهر خواهرش) وارد سپاه شد و به دلیل اطلاعات و معلومات خویش از معارف اسلامی ، مدتی به عنوان معلم عقیدتی در مراکز آموزشی خدمت کرد و چند سالی نیز در سنندج و واحدهای مستقر در جبهه ها تدریس و پاسداری نمود .
و از سال 1364 وارد عملیات جنگی شد و در سال 1365 در عملیات کربلای 5 در جزیره ام الرصاص در حاشیه اروند رود مجروح گردید و بعد شایع شد که او شهید شده است ، ولی پس از چهار سال اسارت در تاریخ 8/6/1369 به ایران بازگشت در حالی که نامش در زمره شهدا ثبت شده بود و هیچ گونه اطلاعاتی از اسارت وی در دسترس نبود. ( خاطرات جواد منصوری ، 1376 ، 90 _ 91 ، اطلاعات محقق )
8- نعمت الله شاهی می گوید : من از محتوای نامه خبر نداشتم ، وقتی نامه را از طرف آقای حسین زاده به من دادند به ملاقات برادرم رفتم ، گفتم چنین نامه ای به من داده اند ، گفت : شما باید آن را بدهید به خانم نانلکی ، گفتم : من ایشان را نمی شناسم ، گفت : من هماهنگ می کنم تا در ملاقات بعدی همدیگر را بشناسید .
یکی دو هفته بعد که دوباره به ملاقات رفتم او را با من آشنا کردند ، بعد از ملاقات با او قراری در اطراف ناصر خسرو گذاشتم ، روز موعود هم با پدرم به آنجا رفتیم ، من نامه را به دست پدرم دادم تا ببرد بدهد به خانم نانلکی و خودم دوررادور مراقب اوضاع بودم ، بعد هم نفهمیدم که سر آن نامه چه آمد .
مصاحبه با نعمت الله شاهی 26/9/83
حمیده نانلکی خواهر امیر مراد نانلکی نیز می گوید : برادرم امیر نانلکی در ملاقات به من گفت : که در بیرون لباس ها را از برادر عزت بگیرد ، ببر بشوی ، وقتی از ملاقات بازگشتم از برادر آقای مطهری (عزت شاهی) یک پلاستیک دسته دار گرفتم دو تا بلوز کاموایی درون آن بود ، لباس را که به خانه بردم دیدم لای آنها نامه است ، من باید این نامه را به علی (محسن فاضل) می دادم ، من با او همیشه قرار داشتم و از طریق او با سازمان مرتبط بودم و جزوه و اعلامیه می گرفتم . (مصاحبه با حمیده نانلکی 21/8/1382)
9- بنگرید به اسناد شماره های 22 ، 27 ، 28 ، 31 و 32
 |