| تاريخ:
٠١/٠٣/١٣٨٦ |
تعداد
بازديد صفحه: ٨٨٨
|
خاطرات عزت شاهی (35)
|
بهكوشش محسن كاظمی
|
|
روضه زمانی :
ماه محرم سال 1352 فرا رسید ، با فلسفه قیام امام حسین (ع) در این ماه پا به عرصه مبارزه گذاشته بودیم ، لذا در این ایام خیلی بی تاب می شدیم ، سرهنگ زمانی که خیلی زیرک و باهوش بود از علائق و نیازهای زندانیان آگاه بود ، برای همراه کردن آنها با سیاست هایش از این فرصت استفاده کرد و برنامه ای تدارک دید .
روزی در دهه اول محرم دیدیم که پاسبان ها به بند آمدند و اسامی روحانیون و کسانی را که ریش داشتند نوشتند . نگفتند که اسامی را برای چه می خواهند ، اسم مرا هم نوشتند ، اوضاع مشکوک به نظر می رسید ، به سراغ پاسبان رفتم و از زیر زبانش کشیدم و فهمیدم که فردا (احتمالاً جمعه) سرهنگ زمانی می خواهد زیر هشت مراسم روضه برگزار کند .
لذا همان شب به همه بندها سر زدم و به آقایان هشدار دادم که فردا می خواهند جلسه روضه برگزار کنند ، مبادا در آن شرکت کنید ، اگر بروید خود را هماهنگ با سیاست های زمانی نشان داده اید و نیز ممکن است در آنجا از شما علنی یا مخفی فیلم برداری کنند و بگویند که این جمع بریده و تقاضای عفو کرده اند .
وقتی به سراغ محمد تقی شریعتی ( پدر دکتر شریعتی) رفتم ، گفت : به آنها می گویم من پیر و سالخورده ام نمی توانم بیایم ، حسن لاهوتی گفت : پسر من زیر دادگاه است ، اگر نروم او را اذیت می کنند و ....
گفتم : نه ! نباید بروید ، ممکن است از شما فیلم بگیرند و با آبروی تان بازی کنند ، این که بدتر می شود ، گفت : برایشان شرط می کنم که اگر لباس روحانی ام را بدهند خواهم آمد ، گفتم : آنها لباس را هم به تو می دهند ، گفت : نه ! نمی دهند ! گفتم : حالا خواهید دید !
روز و ساعت مراسم که فرا رسید سراغ لاهوتی آمدند ، او مسئله لباس را طرح کرد ، گفتند که در زیر هشت لباست را می دهیم و بعد از مراسم می گیریم ، او ماند که چه بگوید اما فراست به خرج داد و گفت : نه به شرطی می آیم که دیگر لباس روحانیت را از من نگیرید ، آنها هم قبول نکردند و رفتند و به این ترتیب لاهوتی از این مسئله خلاص شد .
من همان روز سراغ سید مهدی طباطبایی در حیاط رفتم ، او به جای عمامه لنگی به سرش بسته بود و قدم می زد ، گفتم : چنین برنامه ای است برو و خودت را در جایی مخفی کن ، این ورها پیدایت نشود ، او که تازه فهمیده بود چه خبر است ، درست رفت پشت در زیر هشت قدم زد تا او را ببینند و به مراسم ببرند ، سه بار به سراغش رفتم ولی گوشش به این حرف ها بدهکار نبود !
عکس این همدلی را هم داشتیم ، وقتی من با سید نورالدین طالقانی ( خواهر زاده آیت الله طالقانی ) در حیاط قدم می زدیم ، ژیان پناه و زمانی خود به سراغ ما آمدند ، صدا کردند : حاج آقا ! حاج آقا ! طالقانی به من گفت توجهی نکن ، راهت را برو .
بعد از سه چهار مرتبه صدا کردن زمانی داد زد : حاج آقا با شما هستم ! ما ایستادیم ، آسید نورالدین برگشت و گفت : با من هستید ! گفتند : بله ! گفت : من حاج آقا نیستم ! اسم من سید نورالدین طالقانی است .
زمانی می خواست که ما به جلسه برویم ، طالقانی خیلی با شجاعت و شهامت گفت : شما از کی تا حالا مسلمان شده اید ، روضه می گیرید ، اگر راست می گویید بگذارید ما خودمان در همین حیاط بند مجلس عزای حسین را بگیریم .
زمانی گفت : حالا که این طور شد باید حتماً در این جلسه شرکت کنی ! آسید نورالدین با صراحت و شجاعت گفت : نه خیر نمی توانم ! چرا که در دادرسی ارتش از من تعهد گرفته اند که در هیچ جلسه ای شرکت نکنم ، لذا در این جلسه هم نمی توانم شرکت کنم و خلاف تعهد عمل کنم .
نیروهای مجاهدین ، جوان بودند و هنوز درست و حسابی ریش در نیاورده بودند ، اسم شان هم در لیست نبود ، اما در میان چپی ها افراد ریش داری بودند که نام شان نوشته شده بود ، آنها و عده ای که حرف ما را قبول نکرده بودند در این جلسه روضه شرکت کردند ، سید عبدالرضا حجاری هم منبر رفت و روضه خواند !
انضباط و بهداشت در قصر :
در زندان قصر معمولاً کسی را شکنجه نمی کردند ، فقط در زندان کمیته مشترک شکنجه می کردند ، بعد از اتمام بازجویی و تحویل به زندان دیگر خبری از شکنجه نبود ، البته گاهی که بین پاسبان ها و زندانیان برخورد پیش می آمد با بردن به انفرادی افراد را تنبیه می کردند و یا حتی اذیت های دیگری : مثلاً رئیس زندان به کسی که از او دل خوشی نداشت سیلی می زد و می گفت : مردیکه چرا سلام نکردی ....
معمولاً پاسبان ها دخالتی در کارهای انضباطی درون زندان نداشتند ، البته زندان سیاسی دارای محیط تمیزی بود ، یعنی ما خود هر روز کف اتاق ها و بندها را جارو می کردیم و تی می کشیدیم ، هر کس قسمتی از نظافت و کارها را به عهده داشت .
زندانیان سیاسی هم نظافت را رعایت می کردند ، اگر چه تعدادی لاابالی هم بودند که گاهی آشغال زیر تخت می انداختند ، آخر هر هفته هم نظافت عمومی بود که تخت ها را بر می داشتند و زیرشان را تمیز می کردند ، در مجموع می توان گفت که محیط آنجا محیط تمیزی بود ، پیش می آمد که ما را به محیط کثیفی می بردند و طولی نمی کشید که آنجا هم رفت و روب و تمیز و مرتب می شد ، طوری که زندانبان ها می گفتند : شما را اگر به جهنم هم ببرند به بهشت تبدیل می کنید .
در محیطی که ما بودیم شپش نبود ، اما گاهی بعضی بیماری های پوستی و قارچی مانند گال از زندان کمیته و یا حتی از بیرون به داخل زندان قصر منتقل می شد ، برخی از این بیماری ها واگیردار بود که با رعایت بهداشت و جدا نگه داشتن رخت و لباس می شد جلو شیوع آن را گرفت ، اگر لباس ها قاطی می شد تعداد بیشتری مبتلا می شدند ، که آن هم با استفاده از دارو و مصرف پماد خوب می شد .
می توان گفت در کل مرض مسری خاص در آنجا نبود ، در مقابل دکتری هم که بخواهد برای بازدید و درمان بیاید نداشتیم ، اگر کسانی مریض می شدند هفته ای یکی دو مرتبه نزد پزشکی می رفتند که به زیر هشت می آمد که هر بار حدود 10 _ 20 نفر را فقط از یک بند معاینه می کرد و دارو می داد ، اما اگر کسی بدحال می شد باید به بهداری می رفت ، دکتر به داخل زندان نمی آمد .
بیماری رایج آنجا سرماخوردگی و سردرد بود ، سردردها هم ناشی از تنش های عصبی بود ، بیماری های دیگر جسمی به آن صورت نبود ، کمر درد شدید و آپاندیس هم به ندرت پیش می آمد ، در بین زندانیان پزشکانی بودند که رجوع به آنها هم از منظر سیاسی بود .
دکتر شیبانی از جمله مخالفین مجاهدین بود ، او سوابق پزشکی و مبارزاتی مشخصی داشت و نیز ساروخانی که پزشک مطرحی بود و در بیرون مطب هم داشت ، او نیز با مجاهدین مخالف بود به همین خاطر مجاهدین و فدایی ها به نزد این دو پزشک نمی رفتند ، ترجیح می دادند یک دانشجوی سال دوم رشته پزشکی را به عنوان دکتر بند مطرح کنند ولی شیبانی و ساروخانی را نه .
در شب هایی که شام آبگوشت یا آش بود ، بعضی آقایان نمی خوردند و تمارض می کردند که ما زخم معده داریم و مریض می شویم ، لذا می رفتند برای خود کره و عسل یا تخم مرغ سر هم می کردند ، البته اگر واقعاً مریض بودند این رفتار اشکالی نداشت ، ولی موضوع بر سر دوست داشتن یا نداشتن غذا بود تا مریضی .
این متمارضین با جسارت تمام سر سفره افراد به واقع مریض می نشستند و با آنها هم غذا می شدند ، در این میان بچه های مذهبی هیچ وقت چنین نمی کردند ، خجالت می کشیدند سر سفره مریض ها بنشینند ، حتی اگر مریض بودند ، سعی می کردند دور از چشم دیگران در گوشه ای چیزی بخورند ، اما سر سفره مریض حاضر نشوند .
من خود گاهی مریض می شدم و حال خرابی داشتم ، یا سر سفره نمی رفتم یا اگر می رفتم همان غذای همیشگی را مانند بقیه می خوردم ، البته تعدادی از مذهبی ها به خصوص بچه های مؤتلفه ( قتله منصور ) که از کمون خارج بودند برای خود همیشه سفره ای جدا داشتند ، که ....
 |